به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

از دل سودایی ما آسمان رنگ است کوه

از هلال تیشه ما آتشین چنگ است کوه

بس که از فریاد من در سینه اش پیچیده درد

با فلک از خشک مغزی بر سر جنگ است کوه

عقل را عاجز کند کوه غم از گردنکشی

زیر ران شهسوار عشق شبرنگ است کوه

چرخ را ناسازی ما این چنین ناساز کرد

ورنه با هر کس که آهنگ است، آهنگ است کوه

بر تو از سنگین رکابی دامن صحرا شده است

ورنه بر سیل بهاران سینه تنگ است کوه

چهره کهسار لعلی از فروغ لاله نیست

از شرار تیشه ما آتشین رنگ است کوه

پیش کوه درد ما باشد سبک چون برگ کاه

ورنه در میزان بی دردان گرانسنگ است کوه

پیش ازین گر ناخن از فرهاد آتشدست داشت

این زمان از تیشه ما آتشین چنگ است کوه

از شکوه کوهکن چون سنگ طفلان شد سبک

گر چه از تمکین سراپا عقل و فرهنگ است کوه

بی شجاعت کار نگشاید بزرگان را به حلم

در مقام بردباری تیغ در چنگ است کوه

بی خبر از صورت احوال حسن و عشق نیست

گر چه چون آیینه دایم در ته زنگ است کوه

بادبان عیش را چون ابر برگردون رسان

از فروغ لاله چندانی که گلرنگ است کوه

نیست صائب هیچ کس محروم از احسان عشق

گر چه از صحراست میدان صاحب اورنگ است کوه

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

تیشه زد بر پای خود هر کس که زد بر پای کوه

دست کوته دار چون فرهاد از ایذای کوه

پای پیچیده است در دامان تمکین زیر تیغ

داغ دارد پردلان را طبع بی پروای کوه

خازنی چون سنگ نبود گوهر اسرار را

زین سبب باشند روشن گوهران جویای کوه

هر که دارد پشتبانی، غم نمی داند که چیست

خنده مستانه کبک است از بالای کوه

می شود شیرازه دل عارف آگاه را

از تجلی گر چه می پاشد ز هم اجزای کوه

پیش او خورشید اندازد سپر هر صبحگاه

زین سبب بر ابر ساید تیغ استغنای کوه

نیست از درد طلب آسودگی اوتاد را

بر سر آتش بود از لاله زان روپای کوه

از لب لعل تو هر خونی که پنهان می خورد

می کند از لاله گل هر سال از سیمای کوه

روزی ثابت قدم از عالم بالا رسد

می شود ابر بهاران بوستان پیرای کوه

گرد کلفت از دل من هم گرانی می برد

از سر فرهاد اگربیرون رود سودای کوه

پای پیچیده است در دامان تسلیم و رضا

بر سر گنج است ازان پیوسته صائب پای کوه

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

صباحت آب در گلزارش از جوی گهربسته

نزاکت رشته جان را بر آن موی کمر بسته

سری از کوچه هر رگ برآورده است مژگانش

ز شوخی تهمت خون بر زبان نیشتر بسته

پریشانان همه جمعند و آن نازک میان حاضر

که غیر از زلف، دیگر طرف ازان طرف کمربسته؟

نگردد چون کف افسوس هر برگ نهال من؟

که چون بادام آوردند در باغم نظربسته

برآورده است از دل جوش چندین عقده مشکل

ما کمربسته ) گمان ساده لوحان این که (

نفس از سینه مجروح چون زخمی برون آید

که آب چشمه پیکان سپهرم در جگر بسته

همانا دل شکست از من درین دریا حبابی را

که چندین صف کمر در کشتنم موج خطر بسته

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

به ساغر نقل کرد از خم شراب آهسته آهسته

برآمد از پس کوه آفتاب آهسته آهسته

فریب روی آتشناک او خوردم، ندانستم

که خواهد خورد خونم چون کباب آهسته آهسته

ز بس در پرده افسانه با او حال خود گفتم

گران گشتم به چشمش همچو خواب آهسته آهسته

کباب نازک دل آتش هموار می خواهد

برافکن از عذار خود نقاب آهسته آهسته

مکن تعجیل تا از عشق رنگی برکند کارت

که سازد سنگ را لعل آفتاب آهسته آهسته

جدایی زهر خود را اندک اندک می کند ظاهر

که گردد تلخ در مینا گلاب آهسته آهسته

سرایی را که صاحب نیست ویرانی است معمارش

دل بی عشق می گردد خراب آهسته آهسته

به نور سینه بی کینه دشمن را حوالت کن

که می ریزد کتان را ماهتاب آهسته آهسته

مشو دلتنگ اگر یک چند اشکت بی اثر باشد

که سازد خاک را گلزار، آب آهسته آهسته

به این خرسندم از نسیان روزافزون پیری ها

که از دل می برد یاد شباب آهسته آهسته

خط اوریش شد آخر، که را می گشت در خاطر

که گردد آیه رحمت عذاب آهسته آهسته؟

دلی نگذاشت در من وعده های پوچ او صائب

شکست این کشتی از موج سراب آهسته آهسته

نبود از خضر کمتر در رسایی عمر من صائب

گره شد رشته ام از پیچ و تاب آهسته آهسته

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

رحم کردن بر ستمکاران، ستم بر عالمی است

پنبه بر داغ پلنگ خشمگین بیجا منه

دست خالی بر دل محتاج می باشد گران

چون نداری خرده زر، دست بر دلها منه

روح قدسی را مکن صائب اسیر آب و گل

شرم کن، بار خران بر گردن عیسی منه

با وجود بی بری در هیچ محفل پا منه

برنداری باری از دل، بار بر دلها منه

شمع از گردن فرازی سر به جای پا نهاد

ترک کن گردنکشی، سر را به جای پا منه

حیرت و آسودگی را فرق کن از یکدگر

تهمت غفلت به چشم دوربین ما منه

مانع سیل سبک جولان نگردد کوچه بند

عاشقان را آستین بر چشم خونپالا منه

گر نمی خواهی شود پامال حسن خدمتت

وقت رفتن میهمان را کفش پیش پا منه

نام هر کس در خور سنگ نشان گردد بلند

پشت آسایش به کوه قاف ای عنقا منه

در نیام تنگ نتواند دو تیغ آسوده شد

برنیایی تا ز خود در خلوت ما پا منه

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

بی تأمل بر بساط پاکبازان پا منه

تا نشویی دست از جان پای در دریا منه

قسمت صیاد از صید حرم دل خوردن است

امن می خواهی، ز حد خویش بیرون پا منه

چون نداری ترجمانی همچو عیسی در کنار

مهر خاموشی چو مریم بر لب گویا منه

گوشه گیری در میان خلق تنها بودن است

بر دل خود بار کوه قاف چون عنقا منه

بر سبکروحان گران گردیدن از انصاف نیست

برنداری باری از دل، بار بر دلها منه

چاه خس پوشی است در هر گام این وحشت سرا

بی عصا زنهار در صحرای امکان پا منه

گوشه گیر از خلق چون آیینه ات بی زنگ شد

خرمن خود را چو کردی پاک در صحرا منه

آه سرد ناامیدی می کند کار خزان

چوب منع ای باغبان در پیش راه ما منه

می شود بر زود سیریها گواه پا بجا

وقت رفتن میهمان را کفش پیش پا منه

بالش خار است سر از خواب چون سنگین شود

زیر سر چون تن پرستان بالش خارا منه

شهپر پروانه نتواند نقاب شمع شد

پرده بر رخسار خود ای آتشین سیما منه

نسخه داغی به دست آر از دل پرشور ما

دل به داغ بی نمک چون لاله حمرا منه

از تواضع های رسمی می کنندت سنگسار

تا میسر می شود از خانه بیرون پا منه

دیده را از خون دل مگذار صائب بی نصیب

آنچه می باید به ساغر ریخت در مینا منه

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

بر دل ارباب حاجت دست خود بی زر منه

آستین خشک را بر دیده های تر منه

دولت ده روزه دنیا بود نقشی بر آب

دل به نقش موج در دریای بی لنگر منه

چشم بر راه تو دارد از نگین دان تاج زر

دل به زندان صدف زنهار چون گوهر منه

بستر آرام رهرو دامن منزل بود

تا نگیری دامن منزل به بالین سر منه

جز در دل نیست امید گشاد از هیچ در

تا در دل می توان زد دست بر هر در منه

تا در آتش می توان بودن، مکن یاد بهشت

هست تا خون جگر، لب بر لب کوثر منه

نقد خود را نسیه کردن نیست کار عاقلان

بر زمین پیش خسیسان چهره چون زر منه

تا نسازی قطره خود را درین دریا گهر

دست خود را چون صدف بر روی یکدیگر منه

می به روی تازه رویان نشأه دیگر دهد

در بهاران صائب از کف شیشه و ساغر منه

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

دل ز غفلت چون خودآرایان به رنگ و بو منه

چون گل از هر شبنمی آیینه بر زانو منه

نام خود را کوهکن کرد از سبکدستی بلند

دست خود بر روی هم ای آهنین بازو منه

بستر بیگانه را هر تار، مار خفته ای است

جز به خاک ای زاده خاک سیه پهلو منه

جوهر بیگانه ای این تیغ را در کار نیست

بندی از چین جبین هر لحظه بر ابرو منه

برنمی دارد شراکت، حسن یکتا آمده است

چشم بگشا نام لیلی را به هر آهو منه

بلبلان را دل به دست آور به شکرخنده ای

از خجالت غنچه آسا دست خود بر رو منه

پاس وقت صحبت نازک خیالان را بدار

بی طلب در خلوت ارباب معنی رو بنه

نبض جان را نیست جز دست مسیحا محرمی

شانه ای غیر از دل صدچاک بر گیسو منه

شیرمردان را کمی صائب فزونی جسته اند

رتبه خود را برابر با سگ آن کو منه

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

در گلویم اشک رنگارنگ می گردد گره

کاروان در راههای تنگ می گردد گره

نیست آغوش فلاخن جای لنگ سنگ را

در سر مجنون کجا فرهنگ می گردد گره؟

از تراوش زخم اگر مانع شود خوناب را

شکوه هم در سینه های تنگ می گردد گره

بعد عمری چون صدف گر قطره آبی خورم

در گلوی تشنه ام چون سنگ می گردد گره

در بیابانی که من چون گردباد افتاده ام

راه می پیچد به خود، فرسنگ می گردد گره

نعره از مستان تراوش می کند بی اختیار

نغمه کی در ساز سیر آهنگ می گردد گره؟

در کمان پیوسته می آید مرا بر سنگ تیر

در دهان حرف من دلتنگ می گردد گره

لنگر طاقت حریف خرده اسرار نیست

این شرار شوخ کی در سنگ می گردد گره؟

پیچ و تابی موی آتشدیده را لازم بود

گردرویش زان خط شبرنگ می گردد گره

از دل خونگرم من دامن کشیدن مشکل است

نقش بر آیینه ام چون زنگ می گردد گره

مرغ را در بیضه بال و پر گشودن مشکل است

فکر صائب در زمین تنگ می گردد گره

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

در دل من رشته آمال می گردد گره

زلف در این تنگنا چون خال می گردد گره

نطق من در وقت عرض حال می گردد گره

حال چون آمد زبان قال می گردد گره

گرد سرگردیدن ما گرد دل گردیدن است

در حضور شمع ما را بال می گردد گره

صحبت افسردگان افسردگی می آورد

اشک نیسان در صدف فی الحال می گردد گره

آتشین تبخال باشد حاصل موج سراب

در دل آخر رشته آمال می گردد گره

بستگی دارد گشایش ها مهیا پیش دست

گفتگو کم در زبان لال می گردد گره

خرج خاک تیره می گردد چو قارون دانه اش

در دل هر کس که حرص مال می گردد گره

از تأمل می شود کوتاه راه دور عشق

راهرو اینجا ز استعجال می گردد گره

رزق من امروز تنگ از چشم تنگ چرخ نیست

آب من پیوسته در غربال می گردد گره

هست هر کس را که باغ دلگشایی در نظر

در پس زانو چو اهل حال می گردد گره

رنگ و بو هم می شود روشندلان را سنگ راه

گر عرق بر چهره های آل می گردد گره

مهر خاموشی نگیرد پیش آه گرم را

تب کجا در عقده تبخال می گردد گره؟

عقده مشکل حریف ناخن الماس نیست

آرزو کی در دل اقبال می گردد گره؟

ناله من هر کجا طومار خونین وا کند

بلبلان را سر به زیر بال می گردد گره

همچو مردان بگسل از سوزن کز این دجال چشم

رشته بی قید را دنبال می گردد گره

بر لب آتش بیان صائب از دلبستگی

گفتگوی عشق چون تبخال می گردد گره

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4998098
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث