به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

تا کرد تیغ غمزه حمایل نگاه تو

شد سرمه گوشه گیر ز چشم سیاه تو

ما امتحان دشنه الماس کرده ایم

از یک سرست با مژه کینه خواه تو

یادم ز جلوه های قد یار داده ای

ای کبک خوش خرام سر ما و راه تو

در چشم شور حشر نمک کرد انتظار

در پرده تا به چند نشیند نگاه تو؟

ای شاخ گل ببال که با این غرور حسن

گل کج ندیده است به طرف کلاه تو

صائب به هوش باش مبادا دل شبی

آتش به خرمنی بزند برق آه تو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

ای شاخ گل شکسته طرف کلاه تو

پیچ و خم بنفشه ز خط سیاه تو

بوی گل از ادب نکند پای خود دراز

در سایه گلی که بود خوابگاه تو

از پیچ و تاب حلقه کند نام آفتاب

خطی که گشت هاله رخسار ماه تو

خون همچو نافه در جگرش مشک می شود

پیچد به هر دلی که خط دل سیاه تو

دیگر شکسته دل خود را نکرد راست

افتاد چشم هر که به طرف کلاه تو

در چشم اهل دید، خیابان جنت است

هر چاک سینه ای که شود شاهراه تو

فردا چه خاکهای ندامت به سر کند

امروز هر دلی که نشد خاک راه تو

دل چون جهد ز بند تو بیدادگر، که هست

یک حلقه چشم شوخ ز دام نگاه تو

با قامت خمیده ازین در کجا رود؟

صائب که باخت نقد جوانی به راه تو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

در خون نشست لاله ز چشم سیاه تو

گل گوشه گیر گشت ز طرف کلاه تو

هرگز به زیر پای نمی بینی از غرور

بیچاره عاشقی که شود خاک راه تو

زلف این چنین ز دست تو گر می کشد عنان

خواهد گرفت روی زمین را سپاه تو

چشم غزال، داغ سیاهی فکنده ای است

در معرض سیاهی چشم سیاه تو

آگاه نیستی که چه دلها شکسته است

مشاطه در شکستن طرف کلاه تو

هر چند دست و پای زند بسته تر شود

هر دل که شد مقید زلف سیاه تو

از هاله زود حلقه کند نام ماه را

خطی که گشت گرد رخ همچو ماه تو

از بیم چشم زخم، ز مژگان آبدار

صد تیغ کرده است حمایل نگاه تو

صد پیرهن عرق کند از شرم، بوی گل

از برگ گل کنند اگر خوابگاه تو

از بس که در ربودن دل تیزچنگ بود

شد تیر روی ترکش مژگان نگاه تو

نقش دگر در او نتواند گرفت جای

آیینه دلی که شود جلوه گاه تو

در خون آهوان حرم کاسه می زنی

صائب چگونه امن شود در پناه تو؟

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

نتوان در آب و آینه دیدن مثال تو

چون مد آه، سایه ندارد نهال تو

صید حرم نداشت ز تیغ تو جان دریغ

من خون خویش را نکنم چون حلال تو؟

از من نمانده عشق بجا غیر درد و داغ

آن به که نگذرم به دل بی ملال تو

مور حریص دانه به منزل نمی برد

زینسان که می برد دل عشاق خال تو

چون بوی گل که می شود از برگ بیشتر

در پرده بیش فیض رساند جمال تو

وصل مدام به بود از وصل گاه گاه

مستغنی از وصال توام با خیال تو

شد قامتت نهال ز آب دو چشم من

انصاف نیست برنخورم از نهال تو

گلگونه عذار شود آفتاب را

شد خون هر که همچو شفق پایمال تو

عاشق ترا به گریه چسان رام خود کند؟

کز بوی خون خویش کند رم غزال تو

چون با رخ تو ماه برآید، که آفتاب

خون از شفق عرق کند از انفعال تو

صائب شده است تنگ شکرگوش عالمی

از گفتگوی طوطی شیرین مقال تو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

از بس که سرکش است قد چون نهال تو

در آب هم نگون ننماید مثال تو

از حسن بی مثال کند ناز بر جهان

آیینه دلی که پذیرد مثال تو

هر چند بخت کوته و ایام نارساست

نومید نیستم ز امید وصال تو

چندان که دل فزون شکنی شوختر شوی

گویا که در شکستن دلهاست بال تو

در سینه زعفران شودش ریشه ملال

هر کس که بگذرد به دل بی ملال تو

دایم بود ز خون شفق تازه رو چو صبح

ناخن به هر دلی که رساند هلال تو

فردای حشر مایه اشک ندامت است

امروز خون هر که نشد پایمال تو

یارب چه آتشی، که گلاب چکیده شد

در شیشه های غنچه گل از انفعال تو

خورشید آیدش ورق شسته در نظر

چشمی که شد فریفته خط و خال تو

در جام صبح و در قدح آفتاب نیست

خونی که همچو شیر نباشد حلال تو

دامان خاک پرده دام است سر به سر

تا قسمت کمند که گردد غزال تو

گر دیگران به وصل تو خوشوقت می شوند

صائب دلش خوش است به فکر و خیال تو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

ای فتنه سایه پرور سرو روان تو

مه در کمند کاکل عنبرفشان تو

از خاک چون تو شاخ گلی برنخاسته است

بر سرو، کج نگاه کند باغبان تو

خون خورده شرم تا چمنت را رسانده است

رنگ حجاب می چکد از ارغوان تو

صد ترکش از خدنگ ملامت برد به خاک

خورشید اگر بلند شود در زمان تو

مردم در آرزوی شبیخون بوسه ای

یارب به خواب مرگ رود پاسبان تو!

خورشید عمر من به لب بام بوسه زد

تا کی به حرف مهر نگردد زبان تو؟

شرمت به پاسبان خط آزادگی دهد

در پای سرو خواب کند باغبان تو

ننموده خویش را و دل از من ربوده است

بسیار نازک است ادای میان تو

حاجت به خاک کردن دام فریب نیست

صائب برون نمی رود از گلستان تو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

 

چون سر زند ز مشرق زین آفتاب تو

صد شاخ گل پیاده رود در رکاب تو

در پرده حرف گوی که تبخال بی ادب

دندان نگیرد از لب حاضرجواب تو

فردا که صبح حشر زند چاک پیرهن

دست من است و دامن بند نقاب تو

بر وعده های پوچ تو ما بسته ایم دل

خوشتر بود ز چشمه کوثر حباب تو

امروز باز خون که پامال کرده ای؟

خون می چکد ز حلقه چشم رکاب تو

تعویذ چین حمایل ابرو چه می کنی؟

حسن ترا بس است نگهبان حجاب تو

صائب هنوز اول جوش طبیعت است

افسرده تر ز شیب چرا شد شباب تو؟

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

از بس ز خون ما شده گلگون عقیق تو

در ساغر سهیل کند خون عقیق تو

می برد اگر عقیق ازین پیش تشنگی

سازد به عکس، تشنگی افزون عقیق تو

هر قطره خون من جگر داغدیده ای است

تا شد دگر ز خون که گلگون عقیق تو؟

یاقوت آبدار شود اشک شمع ها

در محفلی که گردد میگون عقیق تو

خورشید اگر کند عرق خون، ز صلب سنگ

بیرون نیاورد گهری چون عقیق تو

موج سراب رشته یاقوت می شود

گر پرتو افکند سوی هامون عقیق تو

شب بیشتر کند دل خونخوار را سیاه

در عهد خط زیاده کند خون عقیق تو

دایم به خوشدلی گذرانده است روزگار

از خط ندیده است شبیخون عقیق تو

نقش امید بوسه به وجه حسن نشست

تا شد نهفته در خط شبگون عقیق تو

یک نقش بیش نیست نگین های ساده را

دارد هزار نکته موزون عقیق تو

هر چند فکر صائب ما خون خویش خورد

ما را نساخت از صله ممنون عقیق تو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

خون لاله لاله می چکد از رنگ آل تو

گلگونه همند جلال و جمال تو

افتاده است خال تو از چشم شوختر

این نافه پیش پیش دود از غزال تو

عریان ز آفتاب قیامت نمی کشد

خورشید آنچه می کشد از انفعال تو

عالم ز نقش پای تو گردید لاله زار

شد بس که خون بیگنهان پایمال تو

ذوق وصال می گزد از دور پشت دست

گرم است بس که صحبت من با خیال تو

هر چند عارض تو بهشتی است دلگشا

صد پرده خوشترست ز عارض خصال تو

نقاش بر ورق نتواند کشیدنش

از بس که سرکش است قد چون نهال تو

خواهی حنای پا کن و خواهی نگار دست

من مشت خون خویش نمودم حلال تو

صائب چنین که طبع تو شد بر سخن سوار

خواهد گرفت روی زمین را خیال تو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

خطت که رفت در بغل هاله ماه ازو

پوشیده است کعبه پلاس سیاه ازو

من بسته ام لب طمع، اما نگار من

دارد دهان بوسه فریبی که آه ازو!

عشق کریم سایه فکنده است بر سرت

هر آرزو که می کشدت دل، بخواه ازو

باغ و بهار چشم و دل قانع من است

صحرای ساده ای که نروید گیاه ازو

زلفت به مشک اگر رقم بندگی کشد

آن خون گرفته کیست که خواهد گواه ازو؟

تا جلوه داد قد قیامت خرام را

آمد هزار منکر محشر به راه ازو

در دودمان خامه صائب نهفته است

برقی که روی صفحه شود همچو ماه ازو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4998853
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث