به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دوست را از دیگران ای عاشق شیدا مجو

آنچه شد در خانه گم از دامن صحرا مجو

چون هوسناکان دورویی نیست کار عاشقان

در بهارستان یکرنگی گل رعنا مجو

حقه حنظل چه دارد غیر زهر جانستان؟

عیش شیرین در میان قبه خضرا مجو

چون صدف نسبت به ابر نوبهاران کن درست

در میان بحر باش و آب از دریا مجو

ظاهرآرایان سراسر محو دیدار خودند

چشم پوشیدن ز خود از صورت دیبا مجو

در رکاب دیده بیناست هر نعمت که هست

از خدا چیزی به غیر از دیده بینا مجو

شبنم از همت به خورشید بلند اختر رسید

شهپر پرواز غیر از همت والا مجو

مردآزار رقیبان نیستی، عاشق مشو

برنمی آیی به دنیا دوستان، دنیا مجو

نخل مومین چون تواند پنجه زد با آفتاب؟

صبر از ما بیش ازین ای آتشین سیما مجو

هر نفس در عالمی جولان کند همچون حباب

کشتی بی لنگر ما را درین دریا مجو

سر به سر گفتار صائب پخته و سنجیده است

میوه خام از نهال سدره و طوبی مجو

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

نیست همدوشی به نخل قامت او، شان سرو

مصرع حسن دوبالا نیست در دیوان سرو

خون گل از بس که جوش غیرت از رشک تو زد

می چکد چون شمع آتش از سر مژگان سرو

دوستی با تازه رویان عمر می سازد دراز

صد نهال غنچه پیشانی بلاگردان سرو!

حرز آزادی بلاگردان چندین آفت است

نیست تاراج خزان را دست بر دامان سرو

گر چه طوق بندگی عمری است دارم بر گلو

برگ سبزی نیستم شرمنده احسان سرو

صائب آن شمشاد قد هرگه به بستان می رود

می شود صد طوق گردن بیشتر نقصان سرو

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

 

ای زبان شعله از زنهاریان خوی تو

شاخ گل لرزان ز رشک قامت دلجوی تو

پرتو روی تو شمع خلوت روشندلان

جوهر آیینه از زنجیریان موی تو

سایه خود را که دایم در رکابش می رود

خانه صیاد می داند رم آهوی تو

پنجه شمشاد را از شانه بیرون کرده است

بارها زور کمان حلقه گیسوی تو

عمرها شد تا ز چشم اعتبار افکنده است

قبله را چون طاق نسیان گوشه ابروی تو

گر چه نرگس برنمی دارد نظر از پیش پا

زیر پای خود نبیند نرگس جادوی تو

چون تماشایی نگردد از تماشای تو مست؟

باده گلرنگ می سازد عرق را روی تو

می کند زنجیر جوهرپاره چون دیوانگان

دید تا آیینه روی خویش را در روی تو

چون زنم مژگان به یکدیگر، که خون مرده را

از شکر خواب عدم بیدار سازد بوی تو

رنگ می بازد ز خوی آتشینت آفتاب

کیست صائب تا دلیر آید به طوف کوی تو؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

برنمی آید کسی با خوی یک پهلوی تو

هست یک پهلوتر از خواب جوانان خوی تو

تیغ جوهردار با جوهر زبان بازی کند

بی اشارت نیست یک دم گوشه ابروی تو

تنگتر از خانه چشم است بر سیلاب اشک

دامن صحرای امکان بر رم آهوی تو

شبنمی گر هست وقت صبح گل را بر عذار

از حیا طوفان کند هر دم عرق بر روی تو

می کند در عطسه ای تسلیم جان را همچو صبح

در دماغ هر سبکروحی که پیچد بوی تو

از سرش افتاد کلاه عقل در اول نگاه

هر که اندازد نظر بر قامت دلجوی تو

حسن عالمسوز را بی پرده دیدن مشکل است

آب شد آیینه تا گردید رو بر روی تو

نیست حسن شوخ را از پیچ و تاب او نجات

دل چسان آید برون از حلقه های موی تو؟

مشت خاک من کی آید در نظر جایی که هست

آسمان از غنچه خسبان حریم کوی تو

می گذارد پنبه در گوش از نوای بلبلان

هر که صائب آشنا گردد به گفت وگوی تو

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

نافه چین را گریبان پاره سازد موی تو

بوی پیراهن گره بندد به دامن بوی تو

گر چه از رخسار گلگون نوبهار عالمی

می زند بر سینه سنگ آتش ز دست خوی تو

تا چها با خون گرم لاله حمرا کند

خار بن را نافه چین می کند آهوی تو

چشم حیرت وام می گیرد ز طوق قمریان

سرو در وقت خرام قامت دلجوی تو

تا نفس دارد نمی افتد به فکر بازگشت

هر که از خود می دود بیرون به جست و جوی تو

زیر دیوار خجالت معتکف گردیده است

قبله اسلام از شرم خم ابروی تو

نقش را بر آب در آتش بود نعل سفر

حیرتی دارم که چون استاد خط بر روی تو

گر به سهو از غنچه و گل بالش و بستر کنی

می شود نیلوفری از بوی گل پهلوی تو!

چون نگردد صائب از کیفیت حسنت خراب؟

می شود میگون لب ساغر ز گفت وگوی تو

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

جوش غیرت می زند خون حنای پای تو

تا که بوسیده است گستاخانه جای پای تو؟

پنبه در گوش از صدای خنده گل می نهد

گوش هر کس آشنا شد با صدای پای تو

خوش نماید چون شراب لعل در جام بلور

عاشقان را در نظر رنگ حنای پای تو

گر چه باشد شمع کافوری به خوش ساقی علم

پای طاوس است نسبت به صفای پای تو

داغ دارد هاله مه را ز روشن دیدگی

حلقه خلخال از نور و ضیای پای تو

بس که در یک جا ز شوخی ها نمی گیری قرار

ساده باشد وادی امکان ز جای پای تو

خجلت روی زمین از تنگدستی می کشد

نقد جان را گر کند صائب فدای پای تو

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

بس که تندی کرد با پهلونشینان خوی تو

تیغ می لرزد چو برگ بید در پهلوی تو!

نسخه حسن تو ز حرف مکرر ساده است

پیچ و تاب خاص دارد چون کمر هر موی تو

تخم قابل در زمین پاک، گوهر می شود

دانه یاقوت می سازد عرق را روی تو

از حیا روی تو گر بیرون نیاید از نقاب

دور گردان را به مطلب می رساند بوی تو

ناخن الماس می گردد به چشمش ماه عید

دیده هر کس که افتاده است بر ابروی تو

سیل بی زنهار چون گرداب می گردد گره

بس که افتاده است دامنگیر خاک کوی تو

طوق قمری سرو را گردید طوق بندگی

تا به سیر گلشن آمد قامت دلجوی تو

چون حنا کز رفتن هندوستان گردد سیاه

خون دلها مشک شد در حلقه گیسوی تو

می شمارد دیده صیاد، داغ لاله را

بس که وحشت دارد از نظارگی آهوی تو

می شود هر شعله اش انگشت زنهار دگر

آتش سوزان اگر گردد طرف با خوی تو

چون گهر هر چند پهلوی تو چرب افتاده است

رنج بایک است رزق رشته از پهلوی تو

شمعها سر در گریبان خموشی می کشند

برفروزد از شراب آتشین چون روی تو

آنقدرها مست و بی باکی که خون عاشقان

می شود آب خمار نرگس جادوی تو

من که نامحرم شمارم دیده آیینه را

چون توانم بوالهوس را دید همزانوی تو؟

گل فتد در دیده اش از دیدن خورشید و ماه

چشم صائب آشنا گردید تا با روی تو

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

ای بهار آفرینش گرده سیمای تو

رشته جانها خس و خاشاک از دریای تو

جوی خون از دیده خورشید می سازد روان

چهره خاک از فروغ لاله حمرای تو

خاک تا گردن میان آب پنهان گشته است

بس که می سوزد دلش از آتش سودای تو

دامن بی طاقتان را خاک نتواند گرفت

چون شرر از سنگ می آید برون جویای تو

گوهر دلها ز گلزار تو عقد شبنمی است

رشته جانها رگ ابری است از دریای تو

خاک شد بیدار از خواب گران نیستی

از عرق افشانی رخسار جان افزای تو

تیغ اگر بارد به فرقش، همچنان آسوده است

بس که حیران است صائب در رخ زیبای تو

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

ای قیامت پیش خیز قامت رعنای تو

فتنه آخر زمان ته جرعه صهبای تو

نیست خالی یک سر موی تو از سودای تو

پیش یکدیگر نظربازند سر تا پای تو

در ته خاکستر قمری نهان گردیده اند

سروها از انفعال قامت رعنای تو

پرده های دیده اش پیراهن یوسف شود

هر که یک شب را به روز آورد در سودای تو

معنی روشن بود در لفظهای دلفریب

در ته زنگار خط آیینه سیمای تو

زود باشد اشک تلخش نقل محلفها شود

هر که را افتد نظر بر لعل شکرخای تو

در غبار خاطر مجنون حصاری گشته است

دیده آهو ز شرم نرگس شهلای تو

نازنین تر می شوی هر روز از روز دگر

ناز چندانی که می ریزد ز سر تا پای تو

برگریزان است در کوی تو ایام بهار

بس که می ریزد دل از نظاره بالای تو

زیر پای سرو افتاده است چون زنجیر آب

نه فلک در پایه معراج استغنای تو

چون غرور خسروان از گرد لشکر شد زیاد

از غبار خط غرور حسن بی پروای تو

حیرت رویت ثوابت می کند سیاره را

چون عرق دل زود برمی دارد از سیمای تو؟

عاشقان را سختی ایام سنگ راه نیست

چون شرر از سنگ می آید برون جویای تو

می کشد در گوش سرو از طوق قمری حلقه ها

در گلستانی که گردد جلوه گر بالای تو

می شود صائب بساط جوهری روی زمین

گر چنین گوهر به ساحل افکند دریای تو

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

 

می شود روشن چراغ از چهره رنگین تو

بیمی از کشتن ندارد شمع بر بالین تو

مور هیهات است بیرون آید از دریای شهد

سبزه خط چون برآمد از لب شیرین تو؟

جای سیلی نقش بندد بر عذار نازکت

دامن گل همچو شبنم گر شود بالین تو

بر فلک از هاله آغوش گردد جای تنگ

بدر گردد از سواری چون هلال زین تو

گر چه مسطر مانع از جولان نگردد خامه را

خشک می گردد نگاه از جبهه پرچین تو

عاجز از نشو و نما گشته است چون رگهای سنگ

سبزه امید ما از پله تمکین تو

مور از اقبال سلیمان می شود شیرین سخن

بال شهرت می دهد گفتار را تحسین تو

رتبه فکر ترا صائب عروج دیگرست

می کند تحسین خود هر کس کند تحسین تو

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5001739
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث