به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

چرب نرمی ز رقیبان ستمکار مجو

گل بی خار ز خار سر دیوار مجو

مغز تحقیق ز ارباب عمایم مطلب

آنچه در سر نتوان یافت ز دستار مجو

با علایق سخن از عالم تجرید مزن

پیشی از قافله با جان گرانبار مجو

سخنی کز لب خاموش تراود بکرست

گوهر سفته ز گنجینه اسرار مجو

در ترازوی قیامت نتوان یافت کجی

حیف و میل از دل و از دیده بیدار مجو

سرو را دست تهی خط امان شد ز خزان

عمر اگر می طلبی روزی بسیار مجو

دل آسوده مخواه از فلک زنگاری

خوشه از سبزه بی حاصل زنگار مجو

سایه بال هما خواب گران می آرد

در سراپرده دولت دل بیدار مجو

خون چو شد مشک، محال است دگر خون گردد

دل خود صائب ازان طره طرار مجو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

نه خط است این که دمید از لب جان پرور تو

که به دل بردن ما بست کمر شکر تو

دل دو نیم است ز لعل لب جان پرور تو

بازمانده است دهان صدف از گوهر تو

می چکد بس که می از لعل می آلود ترا

تهی از باده به خوردن نشود ساغر تو

پرده شرم ازان چهره نوخط بردار

چند باشد چو زره زیر قبا جوهر تو؟

عمر جاوید به نظارگیان می بخشد

هر که چون زلف شبی روز کند در بر تو

می پرد چشم جهان در طلبش چون مه عید

تا که را چشم فتد بر کمر لاغر تو

تا به دامان قیامت گل ازو می ریزد

دست هر کس که شبی ماند به زیر سر تو

گردن سنگ شود نرم ز پروانه عزل

سخت تر شد ز خط سبز دل کافر تو

راه چون خانه دربسته در او نتوان یافت

گر چه چون آینه بازست به عالم در تو

لب زخم من و اظهار شکایت، هیهات

که گشوده است بغل در هوس خنجر تو

این غزل آن غزل خواجه سنایی است که گفت

خنده گریند همی سوختگان در بر تو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

چشم را خیره کند پرتو زیبایی تو

من و از دور تماشای تماشایی تو

در ریاضی که تو باشی، به نظر می آید

سرو چون سبزه خوابیده ز رعنایی تو

سایه نبود ز لطافت قد رعنای ترا

نیست یک سرو درین باغ به یکتایی تو

هرگز از شرم در آیینه ندیدی خود را

یوسفی نیست درین مصر به تنهایی تو

از نگاهی که به دنبال کند مشک شود

خون به هر دل که کند آهوی صحرایی تو

بر سر منصب پروانه چه خونها می شد

شمع می داشت اگر انجمن آرایی تو

سر بسر زهره جبینان جهان چون انجم

محو در قلزم نورند ز پیدایی تو

طوطیی را که به شیرین سخنی مشهورست

غوطه در زهر دهد غیرت گویایی تو

می کند خال لب چشمه کوثر رضوان

گر به فردوس رود عاشق سودایی تو

مو به مو چون مژه احوال مرا می دانی

نشود خواب گران پرده بینایی تو

صائب از شرم ندیدی رخ او را هرگز

یک نظر باز ندیدم به شکیبایی تو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

 

برخوری زان لب میگون که ز اندیشه او

مست شد عالم و مهرست همان شیشه او

بیستون خانه زنبور شود از فرهاد

کند اگر از دل شیرین نشود تیشه او

از فلک چشم مدارید درستی زنهار

که فتاده است ز طاق دل ما شیشه او

هر که را فکر سر زلف تو بر هم پیچید

شد پریخانه چین خلوت اندیشه او

رخنه در بیضه فولاد کند چون جوهر

دانه ء خال تو کز دام بود ریشه او

دل هر کس هدف ناوک بیداد تو شد

برق بیرون نتواند رود از بیشه او

مرو از راه به دلجویی خالش صائب

که جگرخواری عشاق بود پیشه او

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

کشت بی خوشه خجالت کشد از روی درو

مفکن ای تیغ اجل بر من بیدل پرتو

گردش چرخ بدو نیک ز هم نشناسد

آسیا تفرقه از هم نکند گندم و جو

با لب خشک سکندر ز سیاهی برگشت

یک دم آب به قسمت نفزاید تک و دو

در شکستن حذر از شیشه فزون باید کرد

لشکری را که شکسته است به دنبال مرو

عشق از حال پریشان شدگان غافل نیست

همه جا دیده خورشید بود با پرتو

برق از تندی خود زود فنا می گردد

نیست ممکن که نبازد سر خود تیز جلو

سبحه از دست بینداز که بر دل بارست

میفروش آنچه ز مستان نستاند به گرو

چه بود دولت دنیا که به آن فخر کنند؟

گشت در غار ازین شرم نهان کیخسرو

تازه عاشق نتواند که نگرید صائب

بیشتر آب تراوش کند از کوزه نو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

زمین از اشک پرشورم به طوفان می زند پهلو

ز آب گوهره ساحل به عمان می زند پهلو

ندارد کوتهی در دلربایی زلف ازان عارض

که مصرع چون بلند افتد به دیوان می زند پهلو

ز فکر کاکل او خاطر آشفته ای دارم

که هر مویم به صد خواب پریشان می زند پهلو

ز خون کشتگان پروا ندارد تیغ بی باکش

که موج شوخ بر دریای عمان می زند پهلو

غزال وحشی من چشم خواب آلوده ای دارد

که از شوخی رگ خوابش به مژگان می زند پهلو

تو از بی جوهری بر نیم جان خویش می لرزی

وگرنه تیغ او بر آب حیوان می زند پهلو

دل سرگشته عشاق چه باشد پیش چوگانش

خم زلفی که بر خورشید تابان می زند پهلو

نمی گیرد به ظاهر گر چه دست من سر زلفش

ز دل پهلو ندزدیدن به احسان می زند پهلو

مده دامان عشق از کف سر شهرت اگر داری

که داغ عشق بر خورشید تابان می زند پهلو

ز چشم بد خدا خاک قناعت را نگه دارد!

که خون آنجا به نعمت های الوان می زند پهلو

ز اقبال قناعت مور من زیر نگین دارد

کف خاکی که بر ملک سلیمان می زند پهلو

چه خواهد بود صائب نوشخند آن لب شیرین

که حرف تلخ او بر شکرستان می زند پهلو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

 

هر که چون شبنم گل پاک بود گوهر او

چمن آرا کند از دامن گل بستر او

چشم بد دور ز مژگان سبکدست تو باد!

که به خون دو جهان سرخ نشتر او

هر که را برق نگاه تو کند خاکستر

آتش طور توان یافت ز خاکستر او

لب تیغی که لب زخمی ازو تر نشود

ریشه سبزه زنگار شود جوهر او

عشق پرشور تو دریای گرامی گهری است

که سیه بختی عشاق بود عنبر او

سر خورشید ازان در خم نه چوگان است

که رساند رخ زردی به غبار در او

چرخ اگر عود مرا سوخت، به خود نقصان کرد

سرد شد گرمی هنگامه نه مجمر او

هر که در موسم گل باده گلگون نخورد

می شود چون زر گل، قسمت آتش زر او

عمر شیرازه گلهای چمن ده روزست

خرم آن گل که پریشان نشود دفتر او

نیست مخصوص دل آشفته دماغی صائب

غنچه ای نیست پریشان نشود دفتر او

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

 

من آن بخت از کجا دارم که پیچیم بر میان تو

بگردم چون خط شبرنگ بر گرد دهان تو

من و اندیشه بر گرد سرگشتن، معاذالله

که شادی مرگ می گردم چو بوسم آستان تو

خیال موشکافان سربرون ناورد از جایی

مگر خط آورد بیرون سر از راز دهان تو

متاع یوسفی کز دیدنش شد چشم ها روشن

به گرد بی نیازی می رود در کاروان تو

سری دارد به ره گم کردگان وادی حیرت

نمی آید عبث بیرون ز کنج لب زبان تو

زلال خضر از گرد کسادی خاک می لیسد

که سیر از آب حیوان کرد عالم را دهان تو

به زیر بال بلبل می شود گل از حیا پنهان

در آن گلشن که باشد چهره چون ارغوان تو

پریشان گرد زلفم، گوشه گیری نیست کار من

وگرنه هیچ کنجی نست چون کنج دهان تو

شکوه حسن عالمسوز ازین افزون نمی باشد

که در خواب بهاران است دایم پاسبان تو

مگر خود ساقی خود بوده ای ای شاخ گل امشب؟

که آتش می زند در خار مژگان ارغوان تو

ز آغوش لحد چون گل بغل واکرده می خیزد

به خاک هر که مایل می شود سرو روان تو

مرا همچون شکار جرگه دایم در میان دارد

بناگوش و خط و خال و رخ و زلف و دهان تو

نفس در سینه باد صبا مستانه می رقصد

همانا غنچه ای واکرده است از بوستان تو

نباشد جای حیرت گر نقاب از چهره نشناسم

که دارد یک فروغ آیینه و آیینه دان تو

مگر در خلوت آیینه تنها یافتی خود را؟

که از نقش حیا ساده است مهر بوسه دان تو

ترا بس در میان سروقدان این سرافرازی

که باشد همچو صائب بلبلی در بوستان تو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

خط شبرنگ با لعل لب جانان زند پهلو

زهی ظلمت که با سرچشمه حیوان زند پهلو

ز رعنایی قدش نازک نهالان را خجل دارد

که مصرع چون بلند افتاد با دیوان زند پهلو

مشو چون ابر غافل در بهار از گوهرافشانی

که با دریای رحمت دیده گریان زند پهلو

ز خودکامی به خون خوردن سرآمد روزگار من

که دل ناساز چون افتاد با پیکان زند پهلو

به چشم این راه را سرکن اگر بیناییی داری

که خار این بیابان بر صف مژگان زند پهلو

مروت مانع از نومیدی خصم است عارف را

وگرنه کشتیی دارم که بر طوفان زند پهلو

به تنهایی علم بر قلب لشکر می زند خود را

نهال قامت جانان به سروستان زند پهلو

به عشق آهنین بازو طرف شد عقل ازین غافل

که گردد توتیا چون شیشه با سندان زند پهلو

مگردان روی از تیغ قضا چون بیدلان صائب

که دل سی پاره چون گردید بر قرآن زند پهلو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

عشق صیادی است گردون حلقه فتراک او

هر دو عالم در رکاب توسن چالاک او

تا که را از خاک برگیرد، که را در خون کشد

ناوک مشکل پسند غمزه بی باک او

کشته پیکان او را شستشو در کار نیست

می تراود چشمه کوثر ز شست پاک او

کیست در روی زمین با او تواند دست کوفت؟

کآسمان با این زبردستی بود در خاک او

جوهر غیرت بر او ختم است از صاحبدلان

می گریزد برق عالمسوز از خاشاک او

چون پر پروانه سوزد پرده افلاک را

چون برافروزد ز می رخسار آتشناک او

صائب از نخجیرگاه او به ناکامی بساز

نیست هر صید زبون شایسته فتراک او

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5008418
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث