به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

می شود روشن چراغ از چهره رنگین تو

بیمی از کشتن ندارد شمع بر بالین تو

مور هیهات است بیرون آید از دریای شهد

سبزه خط چون برآمد از لب شیرین تو؟

جای سیلی نقش بندد بر عذار نازکت

دامن گل همچو شبنم گر شود بالین تو

بر فلک از هاله آغوش گردد جای تنگ

بدر گردد از سواری چون هلال زین تو

گر چه مسطر مانع از جولان نگردد خامه را

خشک می گردد نگاه از جبهه پرچین تو

عاجز از نشو و نما گشته است چون رگهای سنگ

سبزه امید ما از پله تمکین تو

مور از اقبال سلیمان می شود شیرین سخن

بال شهرت می دهد گفتار را تحسین تو

رتبه فکر ترا صائب عروج دیگرست

می کند تحسین خود هر کس کند تحسین تو

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

گر چه شد از سرنوشت من نگارین پای تو

زیر پای خود ندید از سرکشی بالای تو

من چسان دل را عنانداری کنم جایی که هست

کوه طور از وحشیان دامن صحرای تو

گر چه نتوان یافت می دانم به جست وجو ترا

می برم غیرت به هر کس می شود جویای تو

نیست ممکن برندارد سایه خود را ز خاک

سرکش افتاده است از بس قامت رعنای تو

اشک چون پروانه می گردد به گرد او مدام

دیده هر کس که روشن گشت از سیمای تو

از تغافل می کند خون در جگر آیینه را

کی غم عشاق دارد حسن بی پروای تو؟

چشم آهو گرچه بازیگوش و شوخ افتاده است

پرده خواب است پیش نرگس گویای تو

بی تأمل نقد جان صائب به پایت می فشاند

زیر پای خود اگر می دید استغنای تو

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

 

از کدامین باغ سوزد عاشق شیدای تو؟

پیش یکدیگر نظربازند سر تا پای تو

سروها چون سبزه خوابیده می آید به چشم

در گلستانی که گردد جلوه گر بالای تو

طوطیان را همچو مغز پسته گیرد در شکر

چون تبسم ریز گردد لعل شکرخای تو

از گل خورشید گیرد آتش خجلت گلاب

چون برافروزد ز می رخساره حمرای تو

سرو را از طوق قمری حلقه ها در گوش کرد

در چمن تا جلوه گر شد قامت رعنای تو

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

 

ای بهار آفرینش خط چون ریحان تو

صبح عید نیک بختان چهره خندان تو

گر چه دارد عید از قربانیان حیران بسی

می شود چون دیده قربانیان حیران تو

جای بر خوبان شده است از شوکت حسن تو تنگ

گل یکی از غنچه خسبان است در بستان تو

یوسف مصری کز او چشم جهانی روشن است

از فراموشان بود در گوشه زندان تو

پای خواب آلوده دامان صحرا می کند

آهوی رم کرده را گیرایی مژگان تو

تا قیامت پایش از شادی نیاید بر زمین

هر که سر را گوی سازد در خم چوگان تو

می دهندش روشنان آسمان در دیده جا

از زمین گردی که برمی خیزد از جولان تو

زان بود پر گل گلستانت، که از حیرت شود

دست گلچین پای خواب آلود در بستان تو

از خریداران به سیم قلب یوسف قانع است

هر کجا دکان گشاید حسن با سامان تو

از رگ گردن سر خود زود بیند برسنان

هر سبک مغزی که گردن پیچد از فرمان تو

از اطاعت بندگان را بنده پرور می کنی

می شود فرمانروا هر کس برد فرمان تو

در سر کوی تو دایم فصل گلریزان بود

بس که می ریزد دل عشاق از جولان تو

چشمه حیوان همین یک خضر را سیراب کرد

عالمی سرسبز شد از چشمه حیوان تو

بس که دامان تو رنگین شد ز خون عاشقان

خار را سرپنجه مرجان کند دامان تو

می کند چون غنچه تنگی پوست بر اندام او

هر که زانو ته کند بر سفره احسان تو

خاک از دست گهربار تو دریا گشته است

خوشه گوهر به دامن می کند دهقان تو

تیغ جان بخش تو سرو جویبار زندگی است

زنده جاوید گردد هر که شد قربان تو

گر شد از وصف تو عاجز کلک صائب دور نیست

موج را سوزد نفس در بحر بی پایان تو

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

خون رغبت را به جوش آرد لب میگون تو

بوسه را آتش عنان سازد رخ گلگون تو

می شود هر روز بر زنجیرش افزون حلقه ای

هر که می گردد گرفتار خط شبگون تو

چون لباس غنچه از بالیدن گل شق شود

در دل هر کس که باشد حسن روزافزون تو

شور مجنون تو شهری را بیابان گرد ساخت

فتنه عالم شود هر کس که شد مفتون تو

طوق قمری بر کمر زنار گردد سرو را

در گلستانی که باشد قامت موزون تو

مانع بی تابی دریا نمی گردد گهر

کی شود سنگ ملامت لنگر مجنون تو؟

چون عنانداری کند مجنون دل بی تاب را؟

می کند رقص روانی کوه در هامون تو

عالم مکار را مکر تو عاجز کرده است

چون برآید صائب بیچاره با افسون تو؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

می چکد آب حیات از سبزه زار خط تو

می شود جان تازه از سیر بهار خط تو

قطعه یاقوت افتاده است مردم را ز چشم

همچو تقویم کهن در روزگار خط تو

آنچه گرد ماه تابان می نماید هاله نیست

مه حصاری گشته از شرم غبار خط تو

چشم حسرت می شود هر حلقه زان زلف سیاه

گر به این عنوان شد دلها شکار خط تو

سنبل فردوس ریزد خار در پیراهنش

دیده هر کس که شد آیینه دار خط تو

در لباس کفر آوردن به ایمان خلق را

ختم شد بر مصحف خط غبار خط تو

خواندن فرمان شاهان را نثاری لازم است

چون نسازم خرده جان را نثار خط تو؟

عاقبت با دیده ام کار جواهر سرمه کرد

گرچه چشمم شد سفید از انتظار خط تو

یاد کن ما را به پیغامی که ده روز دگر

می شود خاک فراموشان غبار خط تو

چون خط استاد کز ماندن شود حسنش زیاد

بیش شد از کهنه گشتن اعتبار خط تو

حلقه ها در گوش خورشید درخشان می کشد

گر بلندی این چنین گیرد غبار خط تو

می کنم بر نامرادی با کمال شوق صبر

تا شود خاک مراد من غبار خط تو

قسمت آن زلف صائب با رسایی ها نشد

امتدادی را که دارد گیرودار خط تو

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

 

از پریشانی نیندیشد گدای زلف تو

عمر جاویدان بود کمتر سخای زلف تو

محو گردد نقطه اش در مد عمر جاودان

هر که سازد خرده جان را فدای زلف تو

رشته جمعیت اوراق از شیرازه است

هست بر آشفتگان واجب دعای زلف تو

برنگیرد دانه تسبیح دلها را ز خاک

رشته زنار کافر ماجرای زلف تو

در کنار آب حیوان افتد از موج سراب

از دو عالم بگذرد هر کس برای زلف تو

هر طرف چون نافه صد خونین جگر افتاده است

تا که را از خاک بردارد هوای زلف تو

هیچ مغزی نیست کز دیوانگی معمور نیست

در زمان مد احسان رسای زلف تو

کاسه دریوزه سازد ناف را آهوی چین

تا کند بویی گدایی از هوای زلف تو

دل که می افشاند دامن بر عبیر پیرهن

خاکبازی می کند در کوچه های زلف تو

چون توانم صائب از فرمان او گردن کشید؟

من که از عالم بریدم از برای زلف تو

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

 

نیست صید لاغر من قابل نخجیر تو

از سبکروحی مگر بر خاک افتد تیر تو

بر شکوهش گر چه تنگی می کند این نه رواق

نیست خالی ذره ای از حسن عالمگیر تو

هست در هر حلقه اش دام تماشایی دگر

دل چسان آید برون از زلف چون زنجیر تو؟

غمزه ات گردید در ایام خط خونریزتر

می کند زنگار کار زهر با شمشیر تو

گر کند نقاش از بال سمندر خامه را

می شود چون موی آتشدیده از تصویر تو

شیشه دل چون پریزاد ترا گردد حریف؟

برنیاید کوه قاف از عهده تسخیر تو

مانع از جولان نمی گردد شفق خورشید را

خون عاشق چون تواند گشت دامنگیر تو؟

صائب از رخ گرد می شوید به آب زندگی

می کند چون خضر هر کس سعی در تعمیر تو

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:22 PM

صد زبان در پرده درد غنچه خاموش تو

جوش غیرت می زند خون بهار از جوش تو

بشکند چون زلف، بازار بتان سنگدل

کاکل مشکین گذارد پای چون بر دوش تو

عطسه مغز نافه را خالی کند از بوی مشک

آستین چون برفشاند زلف عنبرپوش تو

آب خضر از شرم رفتار تو بر جا خشک ماند

سرو پا در گل که باشد تا شود همدوش تو؟

نوش و نیش عالم صورت به هم آمیخته است

زهر خط در چاشنی دارد لب چون نوش تو

نشأه بیهوشی حیرت بلند افتاده است

کی به هوش آید ز آشوب جزامدهوش تو؟

خاطرت از شکوه ما کی پریشان می شود؟

زلف پر کرده است از حرف پریشان گوش تو

همچو مژگان هر دو عالم را به هم انداخته است

از اشارت های پنهان چشم بازیگوش تو

بوی پیراهن ز بی تابی گربیان می درد

تا چو گل چاک گریبان باز کرد آغوش تو

در میان گوش و گوهر نسبت دیرینه است

نیست جا گفتار صائب را چرا در گوش تو؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:22 PM

می زند ناخن به دل خار سر دیوار تو

چون تماشایی نظر بردارد از گلزار تو؟

دل نگردد چون خراب از جلوه مستانه ات؟

نقش پا رطل گران می گردد از رفتار تو

هر که یک پهلو فتد، با او طرف گشتن خطاست

برنمی آید کسی با تیغ بی زنهار تو

چون دهم از شکوه دردسر ترا، کز نازکی

گل گرانی می کند بر گوشه دستار تو

می شود باریک سرو از رخنه دیوار باغ

چون به سیر گلشن آید سرو خوش رفتار تو

گر نباشد بر دلت مرگ پرستاران گران

می توان مرد از برای نرگس بیمار تو

مستی حسن ترا پیمانه ای در کار نیست

دیدن آیینه باشد ساغر سرشار تو

خنده گل در گلوی غنچه می گردد گره

چون به شکرخنده آید لعل گوهربار تو

از عرق تر می کند هر روز چندین پیرهن

ماه کنعان از حجاب گرمی بازار تو

سیر چون بیند ترا عاشق، که از لغزندگی

دست و پا گم می کند نظاره از رخسار تو

چون نسازد خانه تنگ صدف را سینه چاک؟

بحر تنگی می کند بر گوهر شهوار تو

گر ز آب زندگی لب تر نسازد دور نیست

هر که را دل زنده گردد صائب از گفتار تو

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:22 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4999619
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث