به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

چه دل گشایدم از باغ و بوستان بی تو؟

که شد ز تنگدلی غنچه گلستان بی تو

خبر به آینه می گیرم از نفس هر دم

به زندگی شده ام بس که بدگمان بی تو

ز جنبش نفسم چون جرس فغان خیزد

ز بس که در دهنم خشک شد زبان بی تو

چو تخم سوخته کز خاک برنمی آید

گره شده است مرا حرف در دهان بی تو

به پای بوس تو خواهد رسید همچو رکاب

چنین که رفته ز کف اشک را عنان بی تو

بیا و صلح ده این دل رمیده را با تن

که بر جناح سفر از لب است جان بی تو

یکی هزار کنم شور عندلیبان را

اگر روم به تماشای گلستان بی تو

زمین ز پاره دل لاله زار می گردد

اگر چو غنچه گل واکنم دهان بی تو

چنان که لاله گرفته است داغ را به میان

گرفته داغ مرا در میان چنان بی تو

به طوق فاخته و سرو اگر نظر فکنم

چو تیر می جهد از حلقه کمان بی تو

گریوه هاست ز گرد ملال در راهش

اگر به لب نرسد جان ناتوان بی تو

امان نمی دهدم همچو تیغ زهرآلود

اگر به سایه سروی کنم مکان بی تو

به کاروان سبکسیر اشک کوچه دهد

اگر گشاده شود چشم خونفشان بی تو

زند چه آب بر آتش شراب لعل مرا؟

کز آب خضر فتد آتشم به جان بی تو

ازان لب شکرین همچو نی مرا بنواز

که ناله است مرا مغز استخوان بی تو

بغل گشاده به شمشیر می دود چون زخم

رسیده صائب بیدل ز بس به جان بی تو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

شکفتگی نشود سبز در چمن بی تو

به اشک شمع زند غوطه انجمن بی تو

عنان برق و نسیم خزان و سیل بهار

نرفته اند ز دست آنچنان که من بی تو

ز شبنم و چمن بود تازه رو چون گل

شده است برگ خزان دیده ای چمن بی تو

بگیر پرده ز رخسار لاله زار و ببین

که کاسه کاسه خون می خورد چمن بی تو

گل حضور وطن بوده است دیدن دوست

حضور دل به سفر رفت از وطن بی تو

ز ما توقع پیغام و نامه بی خبری است

گره فتاده به سررشته سخن بی تو

به چشم شبنم این بوستان گل افتاده است

ز بس گریسته در عرصه چمن بی تو

به می گریختم از هجر تلخ، ازین غافل

که داغ تازه کند باده کهن بی تو

جدا ز آینه طوطی سخن نمی گوید

چگونه صائب انشا کند سخن بی تو؟

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

زبان چو پسته شود سبز در دهن بی تو

گره چو نقطه شود رشته سخن بی تو

نفس گسسته چو تیری که از کمان بجهد

برون ز خانه دود شمع انجمن بی تو

صدف ز دوری گوهر، چمن ز رفتن گل

چنان به خاک برابر نشد که من بی تو

بیا و صلح ده این همدمان دیرین را

که همچو روغن و آبند جان و تن بی تو

تو تا برون شده ای از چمن، ز لاله و گل

هزار کاسه خون می خورد چمن بی تو

دگر چه طرف ز ایام می توان بستن؟

که صبح عید کند جلوه کفن بی تو

شود ز شیشه خالی خمار می افزون

غبار دیده فزاید ز پیرهن بی تو

کجا رسد به تو پیغام ناتوانی من؟

که تا رسیدن لب، خون شود سخن بی تو

تو رفته ای به غریبی و از پریشانی

شده است شام غریبان مرا وطن بی تو

تبسم تو بود باغ دلگشای چمن

چو غنچه سر به گریبان کشد چمن بی تو

به روی گرم تو ای نوبهار حسن قسم

که شد فسرده دل صائب از سخن بی تو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

رسید خانه زین عاقبت به کام از تو

هلال یکشبه اش شد مه تمام از تو

چه نسبت است به خورشید رنگ روی ترا؟

که ریگ بادیه گردید لعل فام از تو

ز نقش پای چه گلدسته ها به سر زده است

زمین ساده دل ای سرو خوش خرام از تو

ز من پیام خود ای شهسوار باز مگیر

که تازیانه شوق است هر پیام از تو

مرا ز تیغ تغافل بس است ایمایی

من آن نیم که توقع کنم سلام از تو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

 

زمین نشسته به خاک سیاه از غم تو

کبودپوش بو آسمان ز ماتم تو

ز اشتیاق تو خورشید داغ می سوزد

چه محو لاله و گل گشته است شبنم تو؟

به حرف پوچ نفس خرج می کنی، غافل

که نیست گنج دو عالم بهای یک دم تو

به نور عقل ز ظلمات نفس بیرون آی

مگر به عید مبدل شود محرم تو

در نشاط و طرب می زنی، نمی دانی

که حلقه در مرگ است قامت خم تو

بس است در غم دنیا گریستن، تا چند

به شوره زار شود صرف آب زمزم تو؟

چه جای چشم، که هر نوک خار این وادی

سزد که گریه کند خون به ابر بی نم تو

ترحمی به سلیمان عقل کن، تا چند

به دست دیو خورد خون خویش خاتم تو؟

مدار خود به نصیحت نهاده ای صائب

ترا گرفته غم عالم و مرا غم تو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

ز گل فزود مرا خارخار خنده تو

که نیست خنده گل در شمار خنده تو

مرا ز سیر گلستان نصیب خمیازه است

که نشکند قدح گل خمار خنده تو

شده است گل عبث از برگ سر به سر ناخن

گرهگشایی دلهاست کار خنده تو

تو چون دهن به شکرخنده واکنی چون صبح

کند فلک زر انجم نثار خنده تو

گشود لب به شکرخنده غنچه تصویر

نشد که گل کند از لب بهار خنده تو

درآی از درم ای صبح آرزومندان

که سوخت شمع من از انتظار خنده تو

ز آفتاب چرا مهر بر دهن دارد؟

اگر نه صبح بود شرمسار خنده تو

کند نسیم گریبان غنچه را صد چاک

دهن چگونه شود پرده دار خنده تو؟

طرف چگونه شود با رخ تو ماه، که صبح

ز آفتاب بود داغدار خنده تو

ز شور حشر نمکسود تا به کی گردد؟

دل دو نیم من از رهگذار خنده تو

دهان غنچه به لب مهر دارد از شبنم

ز بس خجل شده در روزگار خنده تو

بود ز قند مکرر حلاوتش افزون

گرفته ایم مکرر عیار خنده تو

چو شمع صبح همین آرزوست صائب را

که جان خویش نماید نثار خنده تو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

بیا که سوخت مرا هجر بی مروت تو

کباب کرد مرا درد و داغ فرقت تو

ازین زیاده توقف مکن که نزدیک است

که جان من سفری گردد از اقامت تو

هر آنچه میرود از دیده گر ز دل برود

چرا زیاده ز دوری شود محبت تو؟

زم صحبت تو من از عمر کامیاب شدم

کنم چگونه فراموش، حق صحبت تو؟

رسیده بود به لب جان هجردیده من

گرفت دامن جان را امید رجعت تو

چو گریه باده گره در گلوی شیشه شده است

ز بس که هست گلوگیر درد فرقت تو

ز حرف سرد ملامتگران نیندیشد

سری که گرم شد از باده محبت تو

درازتر ز شب هجر، نامه ای باید

که خامه شرح دهد شوق بی نهایت تو

من آن زمان چو قلم سر ز سجده بردارم

که طی چو نامه شود روزگار فرقت تو

چو گوی در خم چوگان حادثات افتد

سری که دور شود از رکاب دولت تو

ز حکم تیغ قضا سر نمی توان پیچید

وگرنه کیست جدایی کند ز حضرت تو

زبان ز عهده تقریر برنمی آید

اگر خموش بود صائب از شکایت تو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

عنان به طول امل داده ای دریغ از تو

به کوچه غلط افتاده ای دریغ از تو

دلی که هر دو جهان رونمای او نشود

به هیچ و پوچ ز کف داده ای دریغ از تو

چو سرو با همه باری که بسته ای بر دل

دلت خوش است که آزاده ای دریغ از تو

برای خرده سهلی که می رود بر باد

غمین چو غنچه نگشاده ای دریغ از تو

فتاده است مکرر ز چشم ما دنیا

ازین فتاده تو افتاده ای دریغ از تو

به محفلی که ادب پا به احتیاط نهد

عنان گسسته تر از باده ای دریغ از تو

درین چمن که گل از شوق آب می گردد

چو آب آینه استاده ای دریغ از تو

در امید که هرگز نبسته ای بر خلق

به روی صائب نگشاده ای دریغ از تو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

 

ز کعبه سنگ به دل می زند خلیل از تو

الف به سینه کشد بال جبرئیل از تو

چه آرزوی شهادت کنم، که سوخته است

به داغ یأس جگرگوشه خلیل از تو

کیم من و چه بود قدر صید لاغر من؟

که خون خضر و مسیحا بود سبیل از تو

مگر به خویش دلالت کنی مرا، ورنه

شده است خشک چو سنگ نشان دلیل از تو

به درگه تو بزرگی نمی رسد به کسی

که سنگسار ابابیل گشت فیل از تو

چرا کلیم تو از شور بحر اندیشد؟

که شاهراه نجات است رود نیل از تو

برات سینه گرم مرا به داغ نویس

بهشت و کوثر و تسنیم و سلسبیل از تو

چو برگهای خزان دیده می تپد بر خاک

زبان عقل و پر و بال جبرئیل از تو

ترحم است بر آن ساده دل که چون صائب

کند ز حال قناعت به قال و قیل از تو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

ای دل غافل از اسباب جهان دست بشو

از ثبات قدم ریگ روان دست بشو

همچو اوراق خزان پا به رکاب است حواس

از وفاداری اوراق خزان دست بشو

تا به آن کان ملاحت نمکی تازه کنی

اول از مایده بی نمکان دست بشو

دست اگر از خودی خود نتوانی شستن

مشت آبی به کف آر از دگران دست بشو

تخم چون سوخت برومند نگردد هرگز

برو ای عقل ازین سوخته جان دست بشو

آنقدر باش درین بوته که دل آب شود

آب چون شد دلت از هر دو جهان دست بشو

پیشتر زان که بشویند به خون رخسارت

داغ بر دل نه، ازین لاله رخان دست بشو

تا به شیرین جهان چون شکر و شیر شوی

کوهکن وار ز شیرینی جان دست بشو

هست تا در جگر از اشک ندامت آبی

صائب از دامن ابنای زمان دست بشو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5000633
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث