به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

خط بر عذار ساده نباشد مباش گو

درد آشنای باده نباشد مباش گو

چون هست در نظر لب میگون و چشم مست

در دست جام باده نباشد مباش گو

گل را که خرده ای نبود غنچه خوشترست

دست تهی گشاده نباشد مباش گو

آمیزش حلال و حرام است آب و می

ساقی حلالزاده نباشد مباش گو

حق می برد به مرکز خود راه بی دلیل

در راه کعبه جاده نباشد مباش گو

چون برق، راه خویش کند پاک گرمرو

از خار، راه ساده نباشد مباش گو

مژگان یار از خط و خال است بی نیاز

در پیش صف پیاده نباشد مباش گو

چون نیست چشم شور به دنبال نقش کم

گر نقش ما زیاده نباشد مباش گو

دست گشاده عقده ز دل باز می کند

پیشانی گشاده نباشد مباش گو

دریا غریق را دهد از موج بال و پر

با خار و خس اراده نباشد مباش گو

صائب چو دور ساختی از نفس سرکشی

سر پیش پا فتاده نباشد مباش گو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

از اهل حق اگر نظری یافتی بگو

بی خون دل اگر گهری یافتی بگو

از توتیای اهل نظر خاک مفلس است

زین توتیا اگر قدری یافتی بگو

از رشته وجود سری ما نیافتیم

ای موشکاف اگر تو سری یافتی بگو

ما در هوای صاف قمر را نیافتیم

تو زیر ابر اگر قمری یافتی بگو

جز نعل واژگونه درین دشت پرفریب

از راهبر اگر اثری یافتی بگو

در پرده حباب به جز آب هیچ نیست

تو شوخ چشم اگر دگری یافتی بگو

آنان که یافتند خبر بی خبر شدند

ای بی خبر اگر خبری یافتی بگو

ما از چمن به برگ خزان دیده ساختیم

چون غنچه گر تو مشت زری یافتی بگو

گم کرده ایم ما سر و پا در محیط عشق

زین بحر اگر تو پا و سری یافتی بگو

ای ذره در سراسر بازار کاینات

جز آفتاب دیده وری یافتی بگو

زین تیره خاکدان به خیابان باغ خلد

غیر از شکاف سینه دری یافتی بگو

در حلقه وجود که گرداب فتنه است

جز چشم یار فتنه گری یافتی بگو

مرگ است چاره زندگی ناگوار را

جز مرگ اگر تو چاره گری یافتی بگو

غیر از فکندن سپر اینجا سلاح نیست

تو غیر ازین اگر سپری یافتی بگو

جز حسرت و ندامت و افسوس بی شمار

از زندگی اگر ثمری یافتی بگو

غیر از دل گرامی دریاکشان عشق

در نه صدف اگر گهری یافتی بگو

سوگند می دهم به سر زلف خود ترا

کز من اگر شکسته تری یافتی بگو

این آن غزل که قاسم انوار گفته است

از سر کار اگر خبری یافتی بگو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

شد رعشه پیری پر و بال طلب تو

یک جو نشد افسرده ز کافور تب تو

انگور شود غوره چو بسیار بماند

شد غوره درین باغ ز مهلت عنب تو

پیری که زدی آب بر آتش دگران را

شد هیزم خشکی پی نار غضب تو

عمرت شد و یک ساغر تبخال ندامت

بر سر نکشید از کف افسوس لب تو

در فکر سفر باش که هر موی سفیدی

از غیب رسولی است برای طلب تو

این یک دو نفس را ز سر درد برآور

در غفلت اگر صرف شد اوقات شب تو

غافل مشو ایام خزان از نفس سرد

در خنده سرآمد چو بهار طرب تو

شوخی مکن ای پیر که هر موی سفیدی

شمشیر زبانی است برای ادب تو

در هر چه شود صرف به جز آه حرام است

چون صبح ز عمر این نفس منتخب تو

گاهی به لگد، گاه به پهلو دهی آزار

در مرگ و حیات است زمین در تعب تو

پیری که ز اسباب وقارست بشر را

مپسند که بی وقر شود از سبب تو

هر لوح مزاری ز فرامشکده خاک

دستی است برون آمده بهر طلب تو

صائب به ادب باش که گردون ز حوادث

صد دست برآورده برای ادب تو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

ای دل گشاد کار خود از آن و این مجو

این قفل را کلید ز هر آستین مجو

روی دل از خسیس نهادان طلب مکن

از خار و خس ملایمت یاسمین مجو

حال دل گرفته به هر بی بصر مگوی

از دوزخی کلید بهشت برین مجو

زنبور کافرند سراسر ستارگان

زنهار ازین سیاه دلان انگبین مجو

خواهی که بر تو آتش سوزان شود بهشت

امداد چون خلیل ز روح الامین مجو

بشناس استخوان و طباشیر را ز هم

از صبح اولین، نفس راستین مجو

در هر کس آنچه هست همان را ازو طلب

لنگر ز آسمان، حرکت از زمین مجو

آرامش دل تو برون است از آب و گل

در دامن آنچه گم شود از آستین مجو

شایستگی کلید بود قفل بسته را

از سنگ، آب بی جگر آتشین مجو

نتوان به بال عاریه بیرون شدن ز خویش

در وادی طلب مدد از آن و این مجو

گم کرده تو از تو برون نیست، زینهار

گاهی ز آسمان و گهی از زمین مجو

از دست رعشه دار پریشان شود رقم

از دل رمیدگان سخن دلنشین مجو

از دیده می دهند خبر پاک دیدگان

خار گمان ز نرگس عین الیقین مجو

هرگز ز قفل، قفل گشایش ندیده است

صائب گشایش از دل اندوهگین مجو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

دام و کمند گردن دلهاست آرزو

دل مشت خار و موجه دریاست آرزو

از دامن گشاده صحرای سینه ها

چون موجه سراب سبکپاست آرزو

از چشم سوزن است دل خلق تنگتر

تا چون گره به رشته جانهاست آرزو

هر لحظه خار پیرهن یوسفی شود

گستاختر ز دست زلیخاست آرزو

گردی پدید نیست ازان آرزوی دل

در عالمی که بادیه پیماست آرزو

از آرزوست عالم ایجاد منتظم

عالم بپاست تا به سرپاست آرزو

چون خر به گل ز همت پست تو مانده است

ورنه براق عالم بالاست آرزو

باقی شود چو صرف کنی در امور خیر

هرچند بی ثبات چو دنیاست آرزو

تا در تو هست خار هوس همچو گردباد

بیهوده گرد دامن صحراست آرزو

عیسی به چرخ از دل بی آرزو رسید

دل ساده کن که سلسله پاست آرزو

مهر سکوت با دل بی آرزو خوش است

از خامشی چه سود چو گویاست آرزو

هر کوچه ای که هست چو خورشید می دود

یارب ز جستجوی که شیداست آرزو؟

با خاک شد برابر ازین طفل مشربان

ورنه ز نقص و عیب مبراست آرزو

زاهد اگر ز لذت دنیا گشته است

چون طفل روزه دار سراپاست آرزو

در روزگار پاکی دامان حسن تو

دست ز کار رفته دلهاست آرزو

کوتاه نیست دست تمنا ز هیچ کام

جام جهان نمای نظرهاست آرزو

از آرزو اثر نبود در دل درست

خونابه جراحت دلهاست آرزو

نتوان زدن به تیر هوایی نشانه را

مقصود دل کجا و کجاهاست آرزو

صائب چو مومیایی و چون سنگ روز و شب

در بستن و شکستن دلهاست آرزو

این آن غزل که مولوی روم گفته است

گر گوهری ببین که چه دریاست آرزو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

یک صافدل در انجمن روزگار کو؟

عالم گرفت تیرگی آیینه دار کو؟

هر جا که هست صاف ضمیری شکسته است

آیینه درست درین زنگبار کو؟

چون ریگ، تشنه اند حریفان به خون هم

در قلزم فلک گهر آبدار کو؟

خونین دلی چو نافه درین دشت پرشکار

کاآفاق را کند به نفس مشکبار کو؟

تا تیغ کهکشان بدر آرد ز دست چرخ

یک مرد سرگذشته درین روزگار کو؟

بی خون دل ز چرخ فراغت طمع مدار

بر خوان سفله نعمت بی انتظار کو؟

پروانه تا به شمع رسید آرمیده شد

دریای بی قراری ما را کنار کو؟

ای آن که دم ز رهروی عشق می زنی

در پرده نظر، اثر زخم خار کو؟

چون شمع اگر ترا به جگر هست آتشی

رنگ شکسته و مژه اشکبار کو؟

تا صبر هست درد به درمان نمی رسد

دردی که از شکیب برآرد دمار کو؟

تب لرزه آفتاب جهان را گرفته است

هنگامه گرم ساز درین روزگار کو؟

در آتش است نعل سفر کوه طور را

در زیر بار عشق تن بردبار کو؟

چون شمع زیر دامن صحرای روزگار

مانند لاله یک جگر داغدار کو؟

ناصح عبث ز ریگ روان سبحه می زند

داغ درون سوختگان را شمار کو؟

دولت بود به پای تو مردن به اختیار

اما نیازمند ترا اختیار کو؟

این آن غزل که حضرت عطار گفته است

از آتش سماع دلی بی قرار کو؟

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

مپسند پر ز داغ کنم از جفای تو

آن کیسه ها که دوخته ام بر وفای تو

در جبهه ستاره من این فروغ نیست

یارب به طالع که شدم مبتلای تو؟

طومار شکوه را نکنم طی به حرف و صوت

تا همچو زلف سرنگذارم به پای تو

پیمانه ای که دست تو باشد در آن میان

گر زهر قاتل است بنوشم برای تو

هر چند می کشد ز درازی به روی خاک

دست که می رسد به دو زلف رسای تو؟

آب خضر ز چشمه سوزن روان شود

آید چو در حدیث لب جانفزای تو

شرم تو گفتم از خط شبرنگ کم شود

یک پرده هم فزود ز خط بر حیای تو

بیگانه پروری چو تو در کاینات نیست

بیچاره عاشقی که شود آشنای تو

شادم به مرگ خود که هلاک تو می شوم

با زندگی خوشم که بمیرم برای تو

دایم به روی دست دعا جلوه می کنی

هرگز ندیده است کسی نقش پای تو

هرگز ز ناز اگر چه به دنبال ننگری

افتاده اند هر دو جهان در قفای تو

بسیار در لطافت دل سعی می کنی

از پرده دل است همانا قبای تو

بیگانه وار می نگری در مثال خویش

من چون کنم به این دل دیرآشنای تو؟

فارغ بود ز جلوه رنگین نوبهار

هر کس که چید گل ز خزان حنای تو

خط هم دمید و گوش نکردی به حرف من

داد مرا مگر ز تو گیرد خدای تو

گر بشنوی ازو دو سه حرفی چه می شود؟

صائب چها شنید ز مردم برای تو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

کردم اگر چه هر دو جهان رونمای تو

از بی بضاعتی خجلم از لقای تو

آید به حال خود ز تماشای آفتاب

شد چشم هر که خیره ز نور و صفای تو

صد پرده است بیش ز ظلمت حجاب نور

نتوان ز شرم کرد نظر بر لقای تو

اشکش چو آب آینه بر جای خشک ماند

چشمی که دید در رخ حیرت فزای تو

از دامن تو دست ندارم به سرکشی

تا همچو زلف سرنگذارم به پای تو

چون روی ماه مصر ز سیلی شود کبود

گر برگ گل کنند عزیزان قبای تو

از دورباش ناز تو، از سرگذشتگان

جز کاکل تو نیست کسی در قفای و

چون برخورم ز دیدن رویت، که می شود

طبل رحیل هوش من آواز پای تو

بر خویشتن ببال که در قلزم وجود

همچون حباب نیست سری بی هوای تو

از نکهت دو روزه گل بی نیاز کرد

ما را گل همیشه بهار حنای تو

افغان که کرد دست من موشکاف را

چون شانه خشک، حیرت زلف رسای تو

انصاف نیست راندنش از آستان خویش

صائب که ساخت نقد دل و دین فدای تو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

در هیچ پرده نیست، نباشد نوای تو

عالم پرست از تو و خالی است جای تو

هر چند کاینات گدای در تواند

یک آفریده نیست که داند سرای تو

تاج و کمر چو موج و حباب است ریخته

در هر کناره ای ز محیط سخای تو

آیینه خانه ای است پر از آفتاب و ماه

دامان خاک تیره ز موج صفای تو

هر غنچه را ز حمد تو جزوی است در بغل

هر خار می کند به زبانی ثنای تو

یک قطره اشک سوخته، یک مهره گل است

دریا و کان نظر به محیط سخای تو

خاک سیه به کاسه نمرود می کند

هر پشه ای که بال زند در هوای تو

در مشت خاک من چه بود لایق نثار؟

هم از تو جان ستانم و سازم فدای تو

عام است التفات کهن خرقه عقول

تشریف عشق تا به که بخشد عطای تو

غیر از نیاز و عجز که در کشور تو نیست

این مشت خاک تیره چه دارد سزای تو؟

عمر ابد که خضر بود سایه پرورش

سروی است پست بر لب آب بقای تو

صائب چه ذره است و چه دارد فدا کند؟

ای صد هزار جان مقدس فدای تو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

تا کرد تیغ غمزه حمایل نگاه تو

شد سرمه گوشه گیر ز چشم سیاه تو

ما امتحان دشنه الماس کرده ایم

از یک سرست با مژه کینه خواه تو

یادم ز جلوه های قد یار داده ای

ای کبک خوش خرام سر ما و راه تو

در چشم شور حشر نمک کرد انتظار

در پرده تا به چند نشیند نگاه تو؟

ای شاخ گل ببال که با این غرور حسن

گل کج ندیده است به طرف کلاه تو

صائب به هوش باش مبادا دل شبی

آتش به خرمنی بزند برق آه تو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5004031
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث