به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

مگر در باغ راه جلوه جانانه افتاده؟

که از مستی ز دست شاخ گل پیمانه افتاده

ز آبادی نظر بر سنگ طفلان است مجنون را

وگرنه گنجها در گوشه ویرانه افتاده

در آن محفل که می سوزم چو شمع از داغ ناکامی

مکرر آتش از پروانه در پروانه افتاده

نمی گردد ز جولان سختی ره سیل را مانع

عبث سنگ ملامت در پی دیوانه افتاده

درین دریای گوهر آن حباب سست بنیادم

که سیلابم به منزل از هوای خانه افتاده

ز فیض خاکساری رزق من بی خواست می آید

که سیراب است هر خشتی که در میخانه افتاده

زنم بر قلب لشکر چون علم خود را به تنهایی

به این بی دست و پایی همتم مردانه افتاده

به چشمم آب می گردد چو خورشید از قدح امشب

ز رخسار که یارب عکس در پیمانه افتاده؟

ندارم یک نفس آرام در یک جا ز شوق او

سپند بی قرار من در آتشخانه افتاده

به قدر آنچه آن حسن غریب است آشنا با دل

نگاه آشنا در چشم او بیگانه افتاده

نبندد بر زمین چون نقش صائب ناله زارم؟

که ناقوس من از طاق دل بتخانه افتاده

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

 

شنیدم آه گرمی با تو گستاخانه سرکرده

به جسم نازکت بیماری چشمت اثر کرده

گل رخسارت از دلسوزی تب آتشین گشته

ملاقات لبت تبخاله را تنگ شکر کرده

خمار خون مظلومان که بی قیدانه می خوردی

سر بی مهریت را آشنای دردسر کرده

رگ دست ترا کز رشته جان است نازکتر

طبیب بی مروت بوسه گاه نیشتر کرده

به امیدی که با نبض تو دستی آشنا سازد

مسیح از خانه خورشید آهنگ سفر کرده

ترا صائب اگر پای عیادت هست خوش باشد

که ما را این خبر از هستی خود بی خبر کرده

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

که یارب گرم در رخسار آن نازک میان دیده؟

که آن موی کمر چون موی آتش دیده پیچیده

مهیای دعا شو چون روان شد اشک از دیده

که نقش مهر گیرد خوب کاغذهای نم دیده

خموشی پرده پوش عیب باشد بی کمالان را

ز بیداران بود در زیر دامن پای خوابیده

کمال ناقصان در شهرت بی عاقبت باشد

کز انگشت اشارت ماه نو بر خویش بالیده

به آزادی ز تاراج خزان سالم توان جستن

که سرسبزست دایم سرو از دامان برچیده

مکن گردنکشی با خلق اگر از هوشیارانی

که فیل مست گردون چون ترا بسیار مالیده

اگر صد سال سالک چون فلک گرد جهان گردد

نگردد تا به گرد خود، نمی گردد جهان دیده

نگردد سنگ راه فکر رنگین دوری منزل

حنا یک شب به هندستان رود با پای خوابیده

به موزونی علم نتوان شدن صائب به آسانی

که بهر مصرعی یک عمر خود بر خود سرو پیچیده

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

می دهد عشق به شمشیر صلا بسم الله

تازه کن جانی ازین آب بقا بسم الله

ای که موقوف رفیقان موافق بودی

می رود بوی گل و باد صبا بسم الله

ز اهل دل قافله ای بر سر راه است امروز

گر نرفته است به گل پای ترا بسم الله

چند گویید درین راه خطر بسیارست؟

این ره پرخطرست و سرما بسم الله

دست و بازوی تو چوگان بلند اقبالی است

گوی توفیق ز میدان بربا بسم الله

بی گنه کشتن من بر تو اگر هست گران

دارم اقرار به تقصیر و خطا بسم الله

سبب کشتن عشاق اگر بیگنهی است

ابتدا کن ز من بی سر و پا بسم الله

من نه آنم که به تیغ از تو بگردانم روی

امتحان کن به دو صد زخم مرا بسم الله

گر تمنای تماشای قیامت داری

بگذر بر سر خاک شهدا بسم الله

وعده صحبت بی پرده به دیر انجامید

دو سه جامی بکش از شرم برآ بسم الله

روز را می گذراندی که برون آید خط

خط برآمد، ز در لطف درآ بسم الله

وعده جلوه به فردای قیامت دادی

شد قیامت، قد رعنا بنما بسم الله

چشم بد دور ازان زلف دلاویز که هست

از دو سو مصحف رخسار ترا بسم الله

گر سر صحبت یاران موافق داری

منم و فکر و خیال تو، بیا بسم الله

همچو منصور اگر فکر کناری داری

دار آغوش گشاده است درآ بسم الله

بازگشت تو اگر بود به پیری موقوف

صبح شد، می گذرد وقت دعا بسم الله

گر چو منصور ترا داعیه سربازی است

ایستاده است بپا دار فنا بسم الله

بود موقوف به پل گر گذر از عالم آب

قدت از بار گنه گشت دوتا بسم الله

چون ز قد تو فلک ساخت مهیا چوگان

از میان گوی سعادت بربا بسم الله

صیقلی نیست به از قامت خم پیران را

خواهی آیینه اگر داد جلا بسم الله

باز کرده است در مخزن گوهر صائب

می خری گر گهر بیش بها بسم الله

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

نه تبخاله است بر گرد دهان یار افتاده

که گوهرها برون از مخزن اسرار افتاده

کدامین سرو بالا را گذار افتاده بر گلشن؟

که از خمیازه دست شاخ گل از کار افتاده

به چین عاریت دامان استغنا نیالاید

ز بس شمشیر ابروی تو جوهردار افتاده

نگیرد پرده غفلت اگر چشم عزیزان را

متاع یوسفی در هر سر بازار افتاده

به آب روی خود در منتهای عمر می لرزم

به دست رعشه دارم ساغر سرشار افتاده

مجو در سایه بال هما امنیت خاطر

که این گنج گهر در سایه دیوار افتاده

که می گوید ثمر در پختگی بر خاک می افتد؟

سر منصور از خامی به پای دار افتاده

فلک بیهوده می گردد طرف با آه گرم من

سپر پوچ است با تیغی که لنگردار افتاده

نشوید گرد خواب غفلت از چشم گرانخوابم

ز بس سیلاب عمر من سبکرفتار افتاده

بود غافل ز دام زیر خاکم چشم ظاهربین

وگرنه رشته تسبیح از زنار افتاده

زند بر سنگ سر از غیرت کلک گهربارم

اگر چه تیشه فرهاد شیرین کار افتاده

کدامین سروبالا را خدایا در نظر دارد

که مهر عالم آرا را ز سر دستار افتاده

ازان صائب سر از پای خجالت برنمی دارم

که رزقم چون قلم گفتار بی کردار افتاده

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

مدان از بی نیازی طبع من گر سرکش افتاده

که از بی روغنی ها در چراغم آتش افتاده

نهان در پرده تزویر دارد درد ناکامی

به ظاهر می نماید رام، اما سرکش افتاده

نگه دارم به قد خم چسان عمر سبکرو را؟

سروکار خدنگم با کمان پرکش افتاده

مرو از ره به حسن باده لعلی که این گلگون

به ظاهر می نماید رام، اما سرکش افتاده

به مظلومان سرایت می کند فعل بد ظالم

که از بیداد شیران در نیستان آتش افتاده

مرا در بی قراری چون فلک معذور می دارد

نگاه هرکه بر رخساره آن مهوش افتاده

نیفتاده است بر خاک گلستان سایه اش صائب

ز بس نخل بلند قامت او سرکش افتاده

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

به مطلب می رسد جویای کام آهسته آهسته

ز دریا می کشد صیاد دام آهسته آهسته

به مغرب می تواند رفت در یک روز از مشرق

گذارد هر که چون خورشید گام آهسته آهسته

به همواری بلندی جو که تیغ کوه را آرد

به زیر پای، کبک خوشخرام آهسته آهسته

ز تدبیر جنون پخته کار عقل می آید

که مجنون آهوان را کرد رام آهسته آهسته

مشو از زیردست خویش ایمن در زبردستی

که خون شیشه را نوشید جام آهسته آهسته

خیال نازک آخر می فروزد چهره شهرت

مه نو می شود ماه تمام آهسته آهسته

دلی از آه می گفتم شود خالی، ندانستم

که پیچد بر سراپایم چو دام آهسته آهسته

به شکرخند ازان لبهای خوش دشنام قانع شو

که خواهد تلخ گردید این مدام آهسته آهسته

اگر چه رشته از بار گهرپیچان و لاغر شد

کشید از مغز گوهر انتقام آهسته آهسته

اگر نام بلند از چرخ خواهی صبر کن صائب

ز پستی می توان رفتن به بام آهسته آهسته

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

به من شد نرم آن نامهربان آهسته آهسته

بلی کم زور می گردد کمان آهسته آهسته

ز بس گرد سرش گشتم ز بس در پایش افتادم

به من مایل شد آن سرو روان آهسته آهسته

ازان نازک نهال ای دل به بوی گل قناعت کن

به حاصل می رسد نخل جوان آهسته آهسته

همین معنی است بر حسن مدارا حجت ناطق

که مرغی یاد می گیرد زبان آهسته آهسته

به کم کردن توان از دست افیون جان بدر بردن

ببر پیوند از خلق جهان آهسته آهسته

ز پیری می کند برگ سفر یک یک حواس من

ز هم می ریزد اوراق خزان آهسته آهسته

دل روشن درین وحشت سرا دایم نمی ماند

هوا می گیرد این شمع از میان آهسته آهسته

به مویی می توان از چرب نرمی برد گویی را

چه دلها برد آن نازک میان آهسته آهسته

حریف دلبران شهر قزوین نیستی صائب

بکش خود را به شهر اصفهان آهسته آهسته

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

از دل سودایی ما آسمان رنگ است کوه

از هلال تیشه ما آتشین چنگ است کوه

بس که از فریاد من در سینه اش پیچیده درد

با فلک از خشک مغزی بر سر جنگ است کوه

عقل را عاجز کند کوه غم از گردنکشی

زیر ران شهسوار عشق شبرنگ است کوه

چرخ را ناسازی ما این چنین ناساز کرد

ورنه با هر کس که آهنگ است، آهنگ است کوه

بر تو از سنگین رکابی دامن صحرا شده است

ورنه بر سیل بهاران سینه تنگ است کوه

چهره کهسار لعلی از فروغ لاله نیست

از شرار تیشه ما آتشین رنگ است کوه

پیش کوه درد ما باشد سبک چون برگ کاه

ورنه در میزان بی دردان گرانسنگ است کوه

پیش ازین گر ناخن از فرهاد آتشدست داشت

این زمان از تیشه ما آتشین چنگ است کوه

از شکوه کوهکن چون سنگ طفلان شد سبک

گر چه از تمکین سراپا عقل و فرهنگ است کوه

بی شجاعت کار نگشاید بزرگان را به حلم

در مقام بردباری تیغ در چنگ است کوه

بی خبر از صورت احوال حسن و عشق نیست

گر چه چون آیینه دایم در ته زنگ است کوه

بادبان عیش را چون ابر برگردون رسان

از فروغ لاله چندانی که گلرنگ است کوه

نیست صائب هیچ کس محروم از احسان عشق

گر چه از صحراست میدان صاحب اورنگ است کوه

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

تیشه زد بر پای خود هر کس که زد بر پای کوه

دست کوته دار چون فرهاد از ایذای کوه

پای پیچیده است در دامان تمکین زیر تیغ

داغ دارد پردلان را طبع بی پروای کوه

خازنی چون سنگ نبود گوهر اسرار را

زین سبب باشند روشن گوهران جویای کوه

هر که دارد پشتبانی، غم نمی داند که چیست

خنده مستانه کبک است از بالای کوه

می شود شیرازه دل عارف آگاه را

از تجلی گر چه می پاشد ز هم اجزای کوه

پیش او خورشید اندازد سپر هر صبحگاه

زین سبب بر ابر ساید تیغ استغنای کوه

نیست از درد طلب آسودگی اوتاد را

بر سر آتش بود از لاله زان روپای کوه

از لب لعل تو هر خونی که پنهان می خورد

می کند از لاله گل هر سال از سیمای کوه

روزی ثابت قدم از عالم بالا رسد

می شود ابر بهاران بوستان پیرای کوه

گرد کلفت از دل من هم گرانی می برد

از سر فرهاد اگربیرون رود سودای کوه

پای پیچیده است در دامان تسلیم و رضا

بر سر گنج است ازان پیوسته صائب پای کوه

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5001127
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث