به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

حسن را از چشم بد شرم و حیا دارد نگاه

شمع را فانوس از باد صبا دارد نگاه

از توکل می توان آمد سلامت بر کنار

کشتی ما را خدا از ناخدا دارد نگاه

شمع دولت را ز دست افشانی صبح زوال

در پناه خود مگر دست دعا دارد نگاه

چون گسست از رشته سوزن، زود خود را گم کند

شوخ چشمان را نگهبان از خطا دارد نگاه

برق را در دست خود نبود عنان اختیار

حسن هیهات است خود را از جفا دارد نگاه

کاه می آید به دنبالش چو گندم سینه چاک

گر عنان جذبه خود کهربا دارد نگاه

تیر بی پر را کمال بال و پر جولان شود

چون عنان عمر را قد دوتا دارد نگاه؟

راز عشق پرده در از گفتگو گل می کند

بوی گل را در گریبان چون صبا دارد نگاه؟

از هوسناکان کند پرهیز، چشم شرمگین

همچو بیماری که خود را از هوا دارد نگاه

همچو مرغ دام بیش از دانه می آیم به کار

از گرفتاران اگر زلفش مرا دارد نگاه

کوه را صحرانورد آن جلوه مستانه کرد

در ره سیل بهاران کیست جا دارد نگاه؟

پیش این سیلاب را اقبال نتواند گرفت

دامن دولت مگر دست دعا دارد نگاه

دل چو سودایی شود در تن نمی گیرد قرار

نافه را چون ناف آهوی ختا دارد نگاه؟

لقمه بی استخوان پیش سگان می افکند

آن که مشتی استخوان را از هما دارد نگاه

دل نبازد هر که را باشد سلاحی از صلاح

پیش چندین صف به جرأت مقتدا دارد نگاه

می زنم بر کوچه بیگانگی دیوانه وار

کیست صائب پاس چندین آشنا دارد نگاه؟

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

 

چون به یاد شرم می افتم در اثنای نگاه

می زند غیرت ز مژگان تیشه بر پای نگاه

تخته مشق خط شبرنگ یارب چون شود

صفحه رویی که می ماند بر او جای نگاه

حسرت جاوید را حیرت تلافی می کند

برنمی آید به یک دیدن تمنای نگاه

همچو آن سرچشمه کز کاوش فزونتر می شود

بیش شد سامان حسن او ز یغمای نگاه

اشک شبنم بوی گل را مانع پرواز نیست

گریه نتواند نهادن بند بر پای نگاه

این چه حسن عالم آشوب است کز نظاره اش

می کنند از شوق سبقت بر هم اجزای گناه

گر چه چشمش را ز بیماری دماغ ناز نیست

بر سر کارست دایم کارفرمای نگاه

از نگاه ما که در باغ تجلی محرم است

رومگردان ای بهشت عالم آرای نگاه

داغش از چشم غزالان می شود ناسورتر

سر به صحرا داد هر کس را که سودای نگاه

تا به گرد گلشن رخسار او گردیده است

سر چو مژگان می نهم هر لحظه بر پای نگاه

شرم در بیرون در چون حلقه می پیچد به خود

در حریم حسن او صائب ز غوغای نگاه

این جواب آن غزل صائب که می گوید رهی

چون پری از دیده غایب شد در اثنای نگاه

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

می کند دل را سیه چندان که خواب صبحگاه

می نماید آنقدر روشن شراب صبحگاه

نقد انجم را به یک جام صبوحی می دهد

خوب می داند فلک قدر شراب صبحگاه

چهره خورشید اگر طالع نگردد گو مگرد

لذت دیدار می بخشد نقاب صبحگاه

چهره ای می باید از خورشید تابان شسته تر

جای هر ناشسته رو نبود جناب صبحگاه

هر دمی کز روی صدق از مشرق دل سرزند

هست پیش قدردانان در حساب صبحگاه

غفلت پیران جاهل را سبب در کار نیست

فارغ است از منت افسانه خواب صبحگاه

پیش ازان کز چشم خواب آلودگان نورش رود

آب ده چشم از رخ چون آفتاب صبحگاه

از شفق تا خون نگردیده است شیر صاف او

شیر مست فیض شو از فتح باب صبحگاه

دل سیاهان می کشند از سینه صافان انفعال

چهره شب شد عرق ریز از حجاب صبحگاه

گرچه می گویند باران نیست در ابر سفید

فیض می بارد ز سیمای سحاب صبحگاه

می شود چون چهره خورشید زرین چهره اش

هر که رو از صدق مالد بر رکاب صبحگاه

می دهد یاد از سبک جولانی دوران عیش

عارفان را خنده پا در رکاب صبحگاه

تیغ سیراب تو در آغوش زخم عاشقان

هست در کام خمارآلود، آب صبحگاه

گر بیاض گردن مینای می افتد به دست

می توان شد در دل شب کامیاب صبحگاه

چشم اگر داری که چون خورشید روشندل شوی

همتی صائب طلب کن از جناب صبحگاه

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

بوالهوس از خط نظر پوشید زان روی چو ماه

خط به چشم بی سوادان می کند عالم سیاه

گفتم از خط خارخار عشق من کمتر شود

شد خطش دام تماشای دگر بهر نگاه

از غبار خط یکی صد گشت پیچ و تاب زلف

شد علم انگشت زنهاری ز گرد این سپاه

وصف کردم تا به ماه آن چهره را از سادگی

از زمین تا آسمان ممنون من گردید ماه!

بر گواهان لباسی گر چه نبود اعتماد

ماه کنعان را بود بس چاک پیراهن گواه

تن به امداد خسیسان درمده چون ماه مصر

کافکنند از قیمت نازل ترا دیگر به چاه

بر سبکروحان گرانی می کند اندک غمی

لنگر پرواز گردد دیده ها را برگ کاه

هر که بر حرفم نهد انگشت، ریزد خون خویش

کشته گردد مار کجرو چون گذارد پا به راه

دست بی ریزش فقیران را وبال گردن است

ابر بی باران کند دلهای روشن را سیاه

در بلا بودن بود صائب به از بیم بلا

از هوا گیرد خموشی را چراغ صبحگاه

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

نفس ظلمانی نمی دارد محابا از گناه

نیست پروا طفل زنگی را ز پستان سیاه

از هوا گیرند بی مغزان حدیث پوچ را

کهربا را می پرد چشم از برای برگ کاه

می کند دل را سیه نور چراغ عاریت

نیست ممکن شستن داغ کلف از روی ماه

زینهار از کنج عزلت پای خود بیرون منه

کز بها افتاد یوسف تا برون آمد ز چاه

نیست در پایان عمر از رعشه پیران را گزیر

بر فروغ خویش می لرزد چراغ صبحگاه

سجده شکرش به دامان قیامت می کشد

هر که را صائب شود آن طاق ابرو قبله گاه

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

چشمی که فتاد بر لقای تو

شد مشرق گوهر از صفای تو

هر روز هزار باد می میرد

هر کس که نمرد از برای تو

جان داد به خضر چشمه حیوان

از غیرت لعل جانفزای تو

می شد چو شکوفه مغزها رقصان

می داشت بهار اگر هوای تو

پیوسته به آب خضر شد جویش

جان داد کسی که زیر پای تو

بر خاک چو برگ لاله می ریزد

خونی که نمی شود حنای تو

می کرد هزار باغبان در خاک

گل را می بود اگر وفای تو

می داشت بصیرتی اگر رضوان

می داد بهشت رونمای تو

صیاد ترا چو آهوی مشکین

بوی تو بس است رهنمای تو

پای اندازی است اطلس گردون

در رهگذر برهنه پای تو

آیینه به آب چشم درماند

بی پرده اگر شود لقای تو

شمشیر برهنه می شود در دل

آبی که خورند بی رضای تو

اکسیر حیات جاودان دارد

چشم صائب ز خاک پای تو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

خامش گویا بود چشم سخنگوی تو

نقطه بسم الله است خال بر ابروی تو

خال سیه فام تو مرکز وحدت بود

دایره کثرت است سلسله موی تو

نعل در آتش نهد بر ورق برگ گل

شبنم آسوده را شوق گل روی تو

پنجه مرجان کند شانه شمشاد را

از دل خون گشتگان سلسله موی تو

عطسه پریشان کند مغز غزالان چین

گر به ختا بگذرد نکهت گیسوی تو

پرده گوش مرا چون ورق لاله کرد

از سخن آتشین لعل سخنگوی تو

گر نبرد شمع پیش پرتو رخساره ات

شانه کند راه گم در خم گیسوی تو

پرده بیگانگی چند بود در میان؟

سوختم، از جیب گل چند کشم بوی تو؟

تا اثر از ماه نو بر ورق چرخ هست

قبله صائب بود گوشه ابروی تو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

چون شبنم روشن گهر با خار و گل یکرنگ شو

بگذار رعنایی ز سر بیزار از نیرنگ شو

یکرنگی ظاهر بود دارالامان عافیت

در حلقه دیوانگان زنهار بی فرهنگ شو

دل زود می گردد سیه زین طارم زنگارگون

بگذر ازین ماتم سرا آیینه بی زنگ شو

زنهار در دار فنا انگور خود ضایع مکن

گر باده نتوانی شدن منصوروار آونگ شو

جز دل نمی باشد مکان آن لامکان پرواز را

خواهی به بر تنگش کشی دلتنگ شو دلتنگ شو

خالی نمی ماند ز زر دستی که احسان می کند

تقصیر در ریزش مکن خورشید زرین چنگ شو

راه از زمین گیری بود در دامن منزل سرش

بشکن به دامن پای خود چون راه پیشاهنگ شو

خصم درونی از برون بارست بر دل بیشتر

با دشمنان کن آشتی با خویشتن در جنگ شو

چون آسمان از گوشمال آهنگ می سازد ترا

بی گوشمال آسمان آهنگ شو آهنگ شو

هر چند خون باشد ترا روزی ازین وحشت سرا

چون لعل از چشم بدان پنهان درون سنگ شو

از می پرستی گل بود پیوسته صائب سرخ رو

پیمانه را از کف مده گلرنگ شو گلرنگ شو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

ای دل ز اوضاع جهان بیگانه شو بیگانه شو

با آن نگار خانگی همخانه شو همخانه شو

از اهل دنیا نیستی در فکر عقبی نیستی

دست از دو عالم برفشان دیوانه شو دیوانه شو

یک چند در خواب گران بردی بسر چون غافلان

چندی دگر در عاشقی افسانه شو افسانه شو

از دیده هر روشنی در غیب باشد روزنی

هر جا به شمعی برخوری پروانه شو پروانه شو

آن گنج با شمع گهر ویرانه جوید در بدر

تا جهد داری ای پسر ویرانه شو ویرانه شو

خواهی ز دست یکدگر گیرند میخواران ترا

دست از گرانجانی بشو پیمانه شو پیمانه شو

از هوشیاری نقل پا سد سکندر می شود

چون سیل در راه طلب مستانه شو مستانه شو

تا در حریم زلف او گستاخ گردی همچو بو

با صدزبان در خامشی چون شانه شو چون شانه شو

در پله دیوانگی فرش است سنگ کودکان

مرد ملامت نیستی فرزانه شو فرزانه شو

خود را نسوزی پاک اگر از عیب خود را پاک کن

دریا چو نتوانی شدن دردانه شو دردانه شو

شبنم ز راه نیستی با مهر تابان شد یکی

جان را به جانان برفشان جانانه شو جانانه شو

از عارف رومی شنو گر حرف صائب نشنوی

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

 

ندارد اختیار در گشودن باغبان تو

که در را می گشاید جوش گل در گلستان تو

ز ابروی تو دارد هر سر مو شوخی مژگان

پر سیمرغ بخشد تیر بی پر را کمان تو

ز منعم کاسه همسایه خالی برنمی گردد

قدح لبریز برگردد ز لعل می چکان تو

جهد از طوق قمری سرو چون تیر از کمان بیرون

به هر گلشن که گردد جلوه گر سرو روان تو

سخن چندان که خود را چون الف باریک می سازد

به دشواری برون آید از تنگ دهان تو

نمی دارد به زودی رشته همتاب دست از هم

رگ جان را گسستن نیست از موی میان تو

ازان از دیدن خورشید در چشم آب می گردد

که مالیده است روی زرد خود بر آستان تو

به بی برگان چنان ای شاخ گل مستانه می خندی

که در خواب بهاران است پنداری خزان تو

نمی گردد زبان جرأت من، ورنه می گفتم

که جای بوسه پر خالی است در کنج دهان تو!

تو جولان می کنی از سرکشی در اوج استغنا

کجا افتد به دست کوته صائب عنان تو؟

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:59 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5001735
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث