به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

گوشه آن نقاب را بشکن

ورق انتخاب را بشکن

دل ظالم شکسته می باید

زلف پر پیچ و تاب را بشکن

در دل شب به چشم منتظران

روزبازار خواب را بشکن

دل بی عشق را به دور انداز

شیشه بی شراب را بشکن

برو ای اشک و بر سر دریا

بیضه های حباب را بشکن

چون سؤال از دلت کند صائب

در لب خود جواب را بشکن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:08 PM

مکن منع تماشایی ز دیدن

که این گل کم نمی گردد به دیدن

کسی چون چشم بردارد ز رویی

که مانع شد عرق را از چکیدن

تو چون در جلوه آیی، سرو و گل را

فرامش می شود قامت کشیدن

مرا دست از دهان شکوه برداشت

گل از تغییر رنگ یار چیدن

ز خط گر پر برآری چون پریزاد

ز دام عشق نتوانی پریدن

مرا از خرمن افلاک، چون چشم

پر کاهی است حاصل از پریدن

دل وحشی چنان رام تو گردید

که جست از خاطرش فکر رمیدن

کمند گردن صید مرادست

ز مردم رشته الفت بریدن

درین محفل گر از روشندلانی

چو شمع انگشت خود باید گزیدن

به منزل بار خود افکنده بودم

اگر می رفت ره پیش از تپیدن

نگردد قطع راه عشق بی شوق

به پای خفته نتوان ره بریدن

به از جوش سخای چشمه سارست

جواب تلخ از دریا شنیدن

قناعت کن که چشم حرص را نیست

به زیر خاک چون دام آرمیدن

مزن زنهار لاف حق شناسی

چو نتوانی به کنه خود رسیدن

پس ازین چندین کشاکش، دام خود را

تهی می باید از دریا کشیدن

کم از کشورگشایی نیست صائب

گریبانی به دست خود دریدن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:08 PM

ای خطت رهنمای سوختگان

لب لعلت دوای سوختگان

خواب مخمل شود ز همواری

خار در زیر پای سوختگان

می کند آب تلخ، کار گلاب

در مقام رضای سوختگان

دل آیینه را دهد پرداز

چهره با صفای سوختگان

مژه آفتاب می سوزد

از فروغ لقای سوختگان

کاه را می کند ز دانه جدا

رخ چون کهربای سوختگان

نقش امید می زند بر پای (کذا)

موجه بوریای سوختگان

برنگردد ز آستان اثر

دست خالی، دعای سوختگان

خال رخساره قبول بود

طاعت بی ریای سوختگان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:08 PM

دارد متاع یوسف در هر گذر صفاهان

امروز خوش قماشی ختم است بر صفاهان

چون دلبران نوخط هر روز می فزاید

بر دستگاه خوبی حسن دگر صفاهان

روشن شود نظرها از دیدن سوادش

دارد چو سرمه حقی بر هر نظر صفاهان

همچون درخت طوبی از اعتدال موسم

در چار فصل باشد صاحب ثمر صفاهان

چون چشم خوبرویان از گرد سرمه دارد

تشریف خاکساری دایم به بر صفاهان

از گرد کلفت و غم شستند دست دلها

روزی که بر میان بست از پل کمر صفاهان

در ظلمت سوادش آب حیات درج است

در وقت شام دارد فیض سحر صفاهان

بر جلوه ظهورش تنگ است آسمان ها

در هر صدف نگنجد همچون گهر صفاهان

پهلو زد به همت خاکش ز سربلندی

زان سوی آسمانها دارد خبر صفاهان

از صحت هوایش صائب نمی توان یافت

جز چشم خوبرویان بیمار در صفاهان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:08 PM

چون غنچه هر که ننشست در خار تا به گردن

از می نشد چو مینا سرشار تا به گردن

چون شمع هر که افراخت گردن به افسر زر

در اشک خود نشیند بسیار تا به گردن

بتوان ز روزن دل دیدن جهان جان را

زین رخنه سربرآور یک بار تا به گردن

چون خم همان دهانش خمیازه ریز باشد

در می اگر نشیند خمار تا به گردن

یک طوق پیرهن دان پرگار آسمان را

تا در وصال باشی با یار تا به گردن

یک بار غنچه او بر روی باغ خندید

در موج گل نهان شد دیوار تا به گردن

صبح بیاض گردن صاحب شفق نگردید

نگرفت خون ما را دلدار تا به گردن

زنهار با بزرگان گستاخ درنیایی

تیغ جگر شکافی است کهسار تا به گردن

جمعی که سرندادند در راه عشقبازی

مستغرقند صائب در عار تا به گردن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:08 PM

ای قامت بلندت معراج آفریدن

یک شیوه خرامت در پیش پا ندیدن

پرواز طایر شوق مقراض قطع راه است

صد ساله راه طی شد دل را به یک تپیدن

مرد آن بود که چون می در شیشه گر کنندش

چون رنگ می تواند از خود برون دویدن

روزی که حلقه کردند زلف کمند او را

از فکر وحشیان جست اندیشه رمیدن

در خاک تیره دیدن نور صفا، کمال است

هر طفل می تواند مه را در آب دیدن

در عشق پیش بینی سنگ ره وصال است

شد سیل محو در بحر از پیش پا ندیدن

ای عنکبوت غافل، در تنگنای گردون

آخر دلت نشد سیر زین پرده ها تنیدن؟

ملای روم صائب ما را بود سخن کش

احسنت ای کشنده، شاباش ای کشیدن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:08 PM

یک چند خواب راحت بر خود حرام گردان

در ملک بی نشانی خود را به نام گردان

کار جهان تمامی هرگز نمی پذیرد

پیش از تمامی عمر خود را تمام گردان

سودای آب حیوان بیم زیان ندارد

عمر سبک عنان را صرف مدام گردان

در یک جهان مکرر نتوان معاش کردن

خود را جهان دیگر از یک دو جام گردان

از صحبت لئیمان چون برق و باد بگریز

اوقات چون گرامی است صرف کرام گردان

از بندگی به شاهی راهی است چون کف دست

آزاده ای چو یابی خود را غلام گردان

چون دور هستی ما ساقی به آخر آید

بر گرد باده ما را چون خط جام گردان

یک نیم مست مگذار ساقی درین خرابات

هر ماه نو که سر زد ماه تمام گردان

دست از رکاب همت کوته مکن چو صائب

نه توسن فلک را با خویش رام گردان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:08 PM

اشکی که از ندامت ریزند باده خواران

شیرازه نشاط است چون رشته های باران

ایام خط مگردید غافل ز گلعذاران

کاین سبزه همعنان است با ابر نوبهاران

تخمی است پوچ در خاک، خونی است مرده در پوست

مغزی که آرمیده است در جوش نوبهاران

روی زمین ازیشان رنگ نشاط دارد

حاشا که زرد گردد رخسار لاله کاران

ایام نوبهاران غماز شوره زارست

از خانه برنیایند زهاد روز باران

از روزگار حاصل هر کس به قدر دارد

بی حاصلی است ما را حاصل ز روزگاران

دریا ز جوش گوهر اندیشه ای ندارد

دیوانه را نباشد پروای سنگباران

دام فریب پنهان در زیر خاک دارند

ایمن نمی توان بود از مکر سبحه داران

آغاز خط مشکین عیدی است عاشقان را

نزدیک شام باشند خوشوقت روزه داران

بر شیر، نیستان بود انگشت زینهاری

روزی که بود آن طفل در سلک نی سواران

زان چهره عرقناک زنهار برحذر باش

سیلاب عقل و هوش است این قطره های باران

غواص را ز دریا بیرون خموشی آرد

پاس نفس ضرورست در بزم باده خواران

در پیش سیل آفت کوهی است پای بر جا

هر چند پست باشد دیوار خاکساران

آیینه پیش زنگی بی آبروی باشد

زشت است دختر رز در چشم هوشیاران

دوزخ بهشت گردد پاکیزه طینتان را

در بوته گدازند آسوده خوش عیاران

ایام نوجوانی غافل مشو ز فرصت

کاین آب برنگردد دیگر به جویباران

چون آب زندگانی صائب به من گواراست

روز مرا سیه کرد هر چند روزگاران

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:08 PM

هر چند به ظاهر چون روان در بدنم من

چون معنی بیگانه غریب وطنم من

با یوسف اگر در ته یک پیرهنم من

از شرم همان ساکن بیت الحزنم من

در ظاهر اگر در تن خاکی است قرارم

چون معنی بیگانه غریب وطنم بود

روی سخن من به کسی نیست جز از خود

با آینه چون طوطی اگر در سخنم من

در وقت خوش من نرسد دیده بدبین

پوشیده تر از خلوت در انجمنم من

چون شانه ز دوری است همان سینه من چاک

هر چند در آن زلف شکن بر شکنم من

دارم به می ناب درین میکده امید

چون کوزه سربسته اگر بی دهنم من

هر چند که شبنم به سبکروحی من نیست

چون سبزه بیگانه گران بر چمنم من

صائب چو گل از جبهه واکرده درین باغ

محشور به صد خار ز خلق حسنم من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:08 PM

از داغ بود چهره افروخته من

گردد ز شرر زنده دل سوخته من

چون آتش سوزان ز طرب نیست، که باشد

از سیلی صرصر رخ افروخته من

چون لاله ز می نیست مرا سرخی رخسار

خون است شراب جگرسوخته من

پوشیدن چشم است مرا خانه صیاد

غافل مشو از باز نظردوخته من

تا چشم کند کار، سیه خانه لیلی است

در دامن صحرای دل سوخته من

فریاد که چون غنچه پی سوختن دل

شد مشت شراری زراندوخته من

صائب کند از سایه خود وحشت صیاد

رم کرده غزالی که شد آموخته من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:08 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5000986
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث