به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

به هر چه رنگ کنی می شود سفید آخر

به جز سیاهی دل موی را خضاب مکن

به هر روش که فلک سیر می کند خوش باش

به سیل، دشمنی ای خانمان خراب مکن

نگشته است ز کام جهان کسی سیراب

ز خود سفر پی هر موجه سراب مکن

هر آنچه با تو نیاید به آن جهان صائب

ازین بساط فریبنده انتخاب مکن

نظر دلیر به رخسار آفتاب مکن

دلی که نیست ترا در بساط، آب مکن

چو رشته تا نزنی دست در میان گهر

چو تنگ حوصلگان ترک پیچ و تاب مکن

درین محیط اثر تا بود ز ناخن موج

ز تنگی دل خود شکوه چون حباب مکن

بدار دست ز اصلاح دل چو شد بی درد

گلی که نیست در او نکهتی گلاب مکن

غبار غم ز دل خلق شستن آسان نیست

شکایت از دهن تلخ چون شراب مکن

زمین قلمرو سیلاب حادثات بود

درین قلمرو سیلاب فتنه خواب مکن

چه حاجت است به سربار، بار سنگین را؟

زیاده غفلت خود از شراب ناب مکن

هر آن نفس که ز دل برنیاید از سر درد

ز زندگانی خود آن نفس حساب مکن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

 

ز جوش نشأه به تنگ آمده است شیشه من

ز زور باده به سنگ آمده است شیشه من

ازان خورند به تلخی شراب ناب مرا

که بی تلاش به چنگ آمده است شیشه من

شکسته دل من از شکستگی است درست

به دلنوازی سنگ آمده است شیشه من

صفای سینه مرا در حرم کند قندیل

چه شد برون ز فرنگ آمده است شیشه من؟

ز عجز من رگش انگشت زینهار شده است

اگر به سنگ به جنگ آمده است شیشه من

کجاست مایه درستی مرا به سنگ زند؟

کز آب تلخ به تنگ آمده است شیشه من

ز تندی نفسی دلشکسته می گردم

برون اگر چه ز سنگ آمده است شیشه من

ز کارخانه ابداع چون فلک صائب

تهی ز باده رنگ آمده است شیشه من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

صبا برون نرود از غبار خاطر من

فزون ز برگ درخت است بار خاطر من

در آسمان بنشیند به خاک، تیر شهاب

چنین بلند شود گر غبار خاطر من

ز تازه رویی من باغ اگر چه سیراب است

ز بار سرو فزون است بار خاطر من

عرق به چهره صافت، که چشم بد مرساد!

نمونه ای است ز صبر و قرار خاطر من

سحاب گرد یتیمی ز روی گوهر شست

همان غبار بود پرده دار خاطر من

عیار خاطر صافم اگر نمی دانی

بگیر از آینه خود عیار خاطر من

به تنگدستی و بی حاصلی خوشم صائب

چو سرو بی ثمری نیست بار خاطر من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

زمین به لرزه درآید ز دل تپیدن من

شود سپهر زمین گیر از آرمیدن من

شکوه دانه من تا به آسمان چه کند

دو نیم شد جگر خاک از دمیدن من

گذشت عمر به خامی، مگر قضا افکند

به آفتاب قیامت ثمر رسیدن من؟

توان شنیدن آواز حلقه در مرگ

اگر گران نبود گوش از خمیدن من

هزار مرحله را چون جرس دل شبها

توان برید به آواز دل تپیدن من

مرا چو آبله بگذار تا شوم پامال

نمی رسد چو به کس فیضی از رسیدن من

فغان که زیر فلک نیست آنقدر میدان

که داد وحشت خاطر دهد رمیدن من

هزار فتنه خوابیده چون شراب کهن

نهفته است در آغوش آرمیدن من

درین ریاض چو چشم آن ضعیف پروازم

که برگ کاه شود مانع پریدن من

ز ریشه کند دو صد سرو پای در گل را

به جستجوی تو از خود برون دویدن من

مرا چو صبح به دست دعا نگه دارید

که روشن است جهان از نفس کشیدن من

حیات من به تماشای گلعذاران است

ز راه چشم چو شبنم بود چریدن من

ز بوریا نتوان شعله را به دام کشید

قفس چگونه شود مانع پریدن من؟

چه شد که گوش به حرفم نکرد، می دانم

که هست گوش بر آواز دل تپیدن من

عیار آن لب شیرین و ساعد سیمین

توان گرفتن از دست و لب گزیدن من

ز بس که تلخی دوران کشیده ام صائب

دهان مار شود تلخ از گزیدن من

من آن رمیده غزالم درین جهان صائب

که در جدایی خلق است آرمیدن من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

اگر به سوخته جانی رسد شراره من

امید هست که روشن شود ستاره من

به گریه ربط من امروز نیست، کز طفلی

ز اشک، تخت روان بود گاهواره من

میا به دیدنم ای سنگدل برای خدا

که خون شود جگر سنگ از نظاره من

ز سقف پست خطرهاست سربلندان را

مگر پیاده شود همت سواره من

نشد گشاده ز دل عقده ای مرا، هر چند

ز سبحه گرد برآورد استخاره من

خراب می شوی، از پیش راه من برخیز

که کار سیل کند مستی گذاره من

به نور ماه مرا نیست حاجتی صائب

که پاره دل خویش است ماهپاره من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

هلاک جلوه برق است آشیانه من

بغل چو موج گشاید به سیل خانه من

خراب حالی ازین بیشتر نمی باشد

که جغد خانه جدا می کند ز خانه من

سیاه مستی من رنگ بست افتاده است

خمار صبح ندارد می شبانه من

ز بس گزیده ز دلگیری وطن شده ام

زبان مار بود خار آشیانه من

روانی سخن من ز هم خیالان نیست

ز موج خویش چو دریاست تازیانه من

چراغ دولت ابر بهار روشن باد!

که چون صدف ز گهر ساخت آب و دانه من

به ابر قطره دهم سیل در عوض گیرم

ز خرج، بیش چو دریا شود خزانه من

مرا ز خاک به اندک توجهی بردار

چو تیر کج مگذر راست از نشانه من

ز گریه ای که مرا در گلو گره گردد

سپهر سفله کند کم ز آب و دانه من

گرفته بود جهان را فسردگی صائب

دماغ خشک جهان تر شد از ترانه من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

قدم ز خویش برون نه فلک سواری کن

بکش به جیب سر خود کلاهداری کن

به هر چه می کشدت دل درین سرای سپنج

به تیغ قطع تعلق نگاهداری کن

نهاده اند ترا لوح خاک ازان به کنار

که گوشه ای بنشین مشق خاکساری کن

گرت هواست که در وصل آفتاب رسی

به وقت صبح چو گردون ستاره باری کن

به کوه، موجه دریا چه می کند صائب؟

علاج خصم سبکسر به بردباری کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

هوای جام صبوح و می شبانه مکن

دل چو کعبه خود را شرابخانه مکن

دو تیغ را نکشد یک نیام در آغوش

برون نرفته ز خود یاد آن یگانه مکن

به جستجوی تو هر خوشه صد زبان شده است

برای نان دل خود چاک همچو دانه مکن

تو نونیاز و زمانه است کهنه کشتی گیر

تلاش کشتی خصمانه با زمانه مکن

حضور تیره دلان سرمه سای آوازست

در آن چمن که بود زاغ، آشیانه مکن

مباد شانه شمشاد دلشکسته شود

دگر به دست، سر زلف خویش شانه مکن

درین دو هفته که گل گرم محمل آرایی است

دماغ صرف سرانجام آشیانه مکن

به گرد کعبه نگشتن ز سست عزمی توست

گران رکابی توفیق را بهانه مکن

درین زمانه که دشمن ز خانه می خیزد

دلیر تکیه به خاشاک آشیانه مکن

چو قطره تن به جلای وطن مده ز محیط

سوار ابر مشو، برق تازیانه مکن

چو داغ لاله گره کن نفس به دل صائب

ز تنگ حوصلگی آه عاشقانه مکن

ازین غزل دل عشاق سوختی صائب

دگر خیال غزل های عاشقانه مکن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

به تن علاقه ندارد روان ساده من

برنده است چو تیغ آب ایستاده من

مرا به شیشه کند چون سپهر مینایی؟

که خشت از سر خم کند جوش باده من

کشاکش رگ جان من اختیاری نیست

چو موج در کف دریا بود اراده من

مرا به دانش رسمی مبر ز راه، که نیست

رقم پذیر چو آیینه لوح ساده من

امید هست کند راست قد فتاده چرخ

ترحم است به طاق دل اوفتاده من

بود فضولی مهمان ز میزبان کریم

متاب روی خود از خواهش زیاده من

حریف چین جبین تو نیستم، ورنه

کمان سخت فلک ها بود کباده من

برآورم به دعا هر که حاجتی دارد

که فیض صبح دهد جبهه گشاده من

نمی توان سخن پست در کلامم یافت

فلک سوار چو عیسی بود پیاده من

ز توبه سرکشی من زیاده شد صائب

درنده کرد سگ نفس را قلاده من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

به رنگ سرو درین باغ زندگانی کن

بریز بار ز خود، ترک شادمانی کن

گرت هواست که در وصل آفتاب رسی

درین ریاض چو شبنم نظرچرانی کن

مگر به میوه بی خار بارور گردی

شکوفه وار به هر خار زرفشانی کن

حریف داغ عزیزان نمی شود جگرت

تلاش مرگ در ایام زندگانی کن

خمار باده به اندازه نشاط بود

به قدر حوصله درد شادمانی کن

ز خامشی دهن غنچه گلستان گردید

درین بساط سرانجام بی زبانی کن

چو جان ز جسم تو بی اختیار خواهد رفت

به اختیار چو پروانه جانفشانی کن

تو چون ز مصلحت خویش نیستی آگاه

ملایمت به بلاهای آسمانی کن

مده ز دست ترازوی عدل را صائب

به هر که با تو گرانی کند، گرانی کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5001740
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث