به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

ای دل به خرابات حقیقت گذری کن

خود را به دو پیمانه جهان دگری کن

با مردم دیوانه قلم را نبود کار

از داغ جنون تیر قضا را سپری کن

کردی سفر دور بسی سود نبخشید

یک بار هم از خود سفر مختصری کن

با آب و زمین عذر ز دهقان نپذیرند

تقصیر مکن دانه خود را شجری کن

از قیمت گوهر خبری نیست صدف را

گنجینه خود عرض به صاحب نظری کن

در هیچ زمین نیست که فیضی نبود فرش

چون پرتو خورشید به هر جا گذری کن

زر را به زر آن کس که دهد اهل تمیزست

نقد دل و جان صرف بت سیمبری کن

چن رشته دو تا شد ز گسستن شود ایمن

پیوند دل زار به موی کمری کن

کمتر نتوان بود به همت ز نگینی

هر کار که نامی است به نام دگری کن

در دایره بی خبران است خبرها

تحقیق خبر از دل هر بی خبری کن

سیرت نکند جلوه در آیینه فولاد

زنهار در آیینه زانو نظری کن

در پرده دل گر همه یک قطره خون است

چون آبله صرف قدم نیشتری کن

ای چرخ ازین بیش مده جلوه خورشید

این داغ جهانسوز به کار جگری کن

این آن غزل و الهی ماست که فرمود

رو داغ به جانی نه و خون در جگری کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:08 PM

لب تشنگی حرص ندارد جگر من

خشک از قدح شیر برآید شکر من

در مشرب جان سختی من رطل گران است

هر سنگ که از حادثه آید به سر من

از مشرق مغرب گل خورشید برآمد

در خواب بهارست نسیم سحر من

چون ریگ روان منزل من پا به رکاب است

هر سست عنانی نشود همسفر من

در خانه و صحراست به لطف تو امیدم

ای خانه نگهدار من و همسفر من

زان زخم نمایان که ز تیغ تو ربودم

افتاد خیابان بهشت از نظر من

در حسرت یک مصرع پرواز بلندست

مجموعه برهم زده بال و پر من

مکتوب وفا در بغلم زنگ برآورد

در بیضه عنقاست مگر نامه بر من؟

صائب منم امروز که در نه صدف چرخ

پیدا نتوان کرد کسی هم گهر من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:08 PM

از زلف پر از پیچ و خم یار حذر کن

هر چند فسونسازی ازین مار حذر کن

در حلقه گرداب ز دریاست خطر بیش

از مردم کم حوصله زنهار حذر کن

بر سنگ زن این آینه عیب نما را

در بزم می از مردم هشیار حذر کن

سهل است اگر از سنگ محابا ننمایی

از هم گهر ای گوهر شهوار حذر کن

آلوده مگردان به زنا دامن عصمت

از صحبت بی فایده زنهار حذر کن

سنگ ره توفیق بود پای گرانخواب

صائب ز رفیقان گرانبار حذر کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:08 PM

 

جانا که ترا گفت که ترک می و نی کن؟

بردار لب از ساغر و خون در دل می کن

بر کشتی می نامه نی باد مرادست

ای مطرب کوتاه نفس، باد به نی کن

تا چند پی کبک به کهسار برآیی؟

در پای خم امروز شکار بط می کن

تا روی کند عیش و طرب، پشت به خم ده

تا پشت کند محنت و غم، روی به می کن

هان خضر، تو آب در میخانه بیفشان

هان ای دم عیسی، تو هواداری نی کن

یک جرعه بر این خاک سیه کاسه بیفشان

قارونکده خاک پر از حاتم طی کن

سنگ کف طفلان حشم زنگ برآورد

بی درد، ز صحرای جنن روی به حی کن

صائب همه کس گوش به فریاد تو دارد

یک ناله جانسوز درین بزم چو نی کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:08 PM

در عشق اگر صادقی از قرب حذر کن

چون آینه از دور قناعت به نظر کن

زان چهره کز او جای عرق می چکد آتش

در کار من سوخته دل نیم شرر کن

زان چاه زنخدان که پر از آب حیات است

یک قطره عنایت به من تشنه جگر کن

دل باز نمی آید ازان زلف دلاویز

زان یار سفرکرده قناعت به خبر کن

منمای به کوته نظران چهره خود را

از آه من ای آینه رخسار حذر کن

با تیره دلی چهره مطلب نتوان دید

این آینه را صیقلی از آه سحر کن

تسلیم بود جوشن داودی آفات

در رهگذر تیر قضا سینه سپر کن

لنگر نتوان کرد درین عالم پرشور

چون موج ازین بحر پرآشوب گذر کن

چون سرو اگر از جمله آزاده روانی

با بار دل خویش قناعت ز ثمر کن

هر چند ز ما هیچکسان کار نیاید

کاری که به همت رود از پیش، خبر کن

بی رشته محال است که گلدسته شود جمع

شیرازه اوراق دل از آه سحر کن

شاید که به آن گوهر نایاب بری راه

یک چند ز سر پای درین بحر خطر کن

صائب چو صدف گر لب دریوزه گشایی

حاجت طلب از مردم پاکیزه گهر کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:08 PM

دزدیده در آن ابروی پیوسته نظر کن

زنهار ازین دزد کمربسته حذر کن

در رشته بی طاقت جان تاب نمانده است

شیرازه اوراق دل آن موی کمر کن

دزدان دل شب دست به تاراج برآرند

در دور خط از خال رخ یار حذر کن

از دامن خواهش بفشان گرد تعلق

چون موج میان باز به دریای خطر کن

تا افسر شاهان جهان تخت تو گردد

از بحر به یک قطره قناعت چو گهر کن

در قبضه خاک آن گهر پاک نگنجد

گر عارفی از کعبه و بتخانه گذر کن

کمتر نتوان بود درین باغ ز شبنم

صائب سری از روزن خورشید بدر کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:08 PM

اندیشه زاد از سر بی مغز بدر کن

چون ماه تمام از دل خود زادسفر کن

شکرانه بیداری ازین راه مروتند

هر خفته که یابی، به سر پای خبر کن

چون همت آزاده روان بدرقه توست

با اسب نی از آتش سوزنده گذر کن

مقراض ره دور، نظرهای بلندست

قطع نظر از مردم کوتاه نظر کن

کوتاهی ره در قدم فرد روان است

نقش قدم قافله را خاک به سر کن

تا با جگر تشنه توان راه بریدن

مردانه سر از روزن خورشید به در کن

در دامن ساحل چه بود غیر خس و خار

یک چند سفر در دل دریای خطر کن

چون گل، سخن نغمه سرایان چمن را

زین گوش چو بشنیدی، ازان گوش بدر کن

زان پیش که صحبت اثر خود بنماید

صائب ز حریفان دغا باز حذر کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:07 PM

 

گر محو ز خاطر شود اندیشه مردن

ممکن بود از دل غم صدساله ستردن

هر مایده از خوردن بسیار شود کم

جز مایده غم که شود بیش ز خوردن

ابرام محال است به امساک برآید

نتوان عرق از سنگ گرفتن به فشردن

در عالم انصاف ز مردان حسابی است

آن را که به انگشت توان عیب شمردن!

پر گوهر شهوار کند درج دهن را

دندان تأسف به لب خویش فشردن

در قبض ز بسط است فزون بهره سالک

گردید گهر قطره باران ز فسردن

خالی به کشیدن نشد از آه، دل من

از آینه جوهر نشود کم به ستردن

اول ثمر پیشرسش عمر دوباره است

دم را چو دم صبح به خورشید سپردن

از دست نوازش تپش دل نشود کم

ساکن نشود زلزله از پای فشردن

صائب به زور و سیم تسلی نشود حرص

آتش چه خیال است شود سیر ز خوردن؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:07 PM

 

بی آب نگردد گهر حسن ز دیدن

باریک نگردد لب ساغر ز مکیدن

تا در دل صیاد، تمنای شکارست

از خاطر آهو نجهد فکر رمیدن

چون تیر گذشت از نظر آن سرو خرامان

آیین خدنگ است به دنبال ندیدن

آگاهی ما در گرو بی خبری نیست

خواب از سر ما می پرد از چشم پریدن

طول سفر عشق ز دل واپسی ماست

کوته شود این راه ز دنبال ندیدن

از وصل تسلی نشدن لازم عشق است

آرام نگیرد دل دریا ز تپیدن

فریاد که چون شمع درین محفل افسوس

عمرم به سر آمد به سرانگشت گزیدن

ارباب دل از تیغ اجل رنگ نبازند

بر خویش نلرزد گل این باغ ز چیدن

چون زهر چرا سبز نگردد سخن من؟

گوشم دهن مار شد از تلخ شنیدن

صائب چو سخن سر کند از مولوی روم

شیران بنیارند در آن دشت چریدن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:07 PM

خونابه درد از دل غم پیشه طلب کن

آن باده گلرنگ ازین شیشه طلب کن

آن شان عسل را که در آفاق نگنجد

از پرده زنبوری اندیشه طلب کن

از جذبه آهن شرر از سنگ برآید

دل سخت چو گردید دم از تیشه طلب کن

با مرکب چوبین نتوان رفت به جایی

بال و پری از برق درین بیشه طلب کن

سرمایه تشویش بود ملک سلیمان

وحدت ز پریخانه اندیشه طلب کن

از دل طلب آن گنج که در عالم گل نیست

در قاف چو نبود پری از شیشه طلب کن

صائب نکند حرف اثر در دل سنگین

جایی که توان برد فرو ریشه طلب کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:07 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5002069
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث