به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ز بی قراری من می کند سفر بالین

ز دست خویش کنم چو سبو مگر بالین

همان ز پستی بالین نمی برد خوابم

ز گرد بالش گردون کنم اگر بالین

ز بی قراری من چون سپند جست از جای

نشست هر که مرا چون چراغ بر بالین

ز گرمی جگرم لعل آتشین گردد

به وقت خواب کنم خشت خام اگر بالین

ز دست و تیغ خزان گوییا خبر دارد

که می کند گل این بوستان سپر بالین

مرا سری است که چون لاله داغدار شود

کنم ز کاسه زانوی خود اگر بالین

عجب نباشد اگر بال و پر برون آرد

کشید از سر من بس که دردسر بالین

کسی به ملک غریبی عزیز می گردد

که در وطن کند از سنگ چون گهر بالین

چگونه خواب پریشان نسازدم بیدار؟

که کج گذاشت مرا زلف زیر سر بالین

مرا به داغ جنون نیست الفت امروزی

همیشه داشت ز سرگرمیم خطر بالین

رهین پرتو منت چرا شوم صائب؟

مرا که از تب گرم است شمع بر بالین

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

در آتش است نعل می ناب دیگران

رنگین مساز خانه ز اسباب دیگران

اشکی که شورید از دل غمگین غبار دارد

خوشتر بود ز گوهر سیراب دیگران

بیداریی که جمع شود با خیال دوست

صد پرده به بود ز شکر خواب دیگران

پهلوی لاغری که کند کار بوریا

خوشتر بود ز بستر سنجاب دیگران

تا هست نم ز خون جگر در پیاله ام

لب تر نمی کنم ز می ناب دیگران

تا می توان ز رخنه دل فتح باب جست

حاجت نمی بریم به محراب دیگران

تا می توان نمود قناعت به آب خشک

هرگز مجوی طعمه ز قلاب دیگران

با آبرو بساز که چون آب تلخ و شور

گردد زیاده تشنگی از آب دیگران

باشد ز خود چو گوهر شب تاب نور من

مستغنیم ز پرتو مهتاب دیگران

چون خانه ای بود که برآرد ز خویش آب

گردد دکان هر که به دولاب دیگران

آن دست خشک باد که همچون سبو نشد

دست تسلی دل بی تاب دیگران

صائب مرا ز نام چه حاصل، که چون نگین

تر می کنم زمین خود از آب دیگران

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

خون دل است باده گلفام عاشقان

چون لاله داغدار بود کام عاشقان

گلبانگ عاشقان ز ثریا گذشته است

گردون چگونه حلقه کند نام عاشقان؟

موجی است ماه عید ز بحر نشاط عشق

چون صبحدم شکفته بود شام عاشقان

شد ذره ذره ساغر زرین آفتاب

در عین گردش است همان جام عاشقان

یاقوت رنگ باخت ز سرمای حادثات

سرخ است همچنان رخ گلفام عاشقان

سیمرغ عقل را به نظر درنیاورد

هر جا بساط پهن کند دام عاشقان

مانند داغ لاله نماید سیه گلیم

خورشید بر صحیفه ایام عاشقان

انگشت زینهار برآورد ز آه گرم

صحرای محشر از اثر گام عاشقان

عشق از جواب خشک تسلی نمی شود

روغن ز ریگ می کشد ابرام عاشقان

صائب دهان نشسته به آتش چو آفتاب

زنهار بر زبان نبری نام عاشقان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

لب ترا خط سبز آمد از کمین بیرون

چه زهر بود که آمد ازین نگین بیرون

به مهر خال شود تنگ جا درین محضر

اگر ز روی تو آید خط این چنین بیرون

هوای کوی خرابات آنقدر شوخ است

که تخم سوخته می آید از زمین بیرون

به استخون نرسد تا ز فقر تیغ ترا

مکن چو نال قلم دست از آستین بیرون

ز عشق او دل تنگی شده است قسمت من

که از بهشت مرا می برد غمین بیرون

ز کار بسته من عاجزست تردستی

که از جبین سپر برده است چین بیرون

نشسته نقش کجی آنچنان درین ایام

که نام، راست نمی آید از نگین بیرون

اگر چه ناله من چرخ را ز جا برداشت

نیامد از لب کس صائب آفرین بیرون

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

 

غم حریص ز دینار می شود افزون

ز گنج پیچ و خم مار می شود افزون

جنون ز سنگ ملامت نمی کند پروا

که شور سیل ز کهسار می شود افزون

مبر به گلشن جنت مرا که از کوثر

خمار تشنه دیدار می شود افزون

ازان به خاک قناعت نموده ام چون مور

که حرص من ز شکرزار می شود افزون

مرا به بی کسی خویشتن کنید رها

که درد من ز پرستار می شود افزون

شود ز هاله کمربسته حسن ماه تمام

ز خط فروغ رخ یار می شود افزون

یکی هزار شد از عندلیب شورش من

که ذوق کار ز همکار می شود افزون

امیدها به خطش داشتم، ندانستم

که شب گرانی بیمار می شود افزون

نمی شود ز مگس خیرگی به راندن دور

ز منع، حرص طمعکار می شود افزون

اگر چه بار ز دلها به برگ می خیزد

ز برگ بر دل من بار می شود افزون

به قدر آنچه دهی ره به دل تمنا را

تردد دل افگار می شود افزون

سبک شدی به نظرها و از تهی مغزی

علاقه تو به دستار می شود افزون

شکست هر قدر افزون رسد به گوهر من

امید من به خریدار می شود افزون

چه حالت است که از سر زدن مرا چو قلم

کشش به عالم گفتار می شود افزون

ز حرف تلخ مرا خارخار دل صائب

به آن دو لعل شکربار می شود افزون

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

ز نقش چپ رود آب سیه به جوی نگین

ز نقش راست نگردد سیاه روی نگین

گهر اگر چه عزیزست هر کجا باشد

بود به خانه خود بیش آبروی نگین

بلند نامی غربت زیاده از وطن است

که پشت نقش بود در نگین به روی نگین

نیاز خود نبرد پیش غیر، پاک گهر

بود به آب رخ خویشتن وضوی نگین

ز قرب، رزق نگردد نصیب بی قسمت

که هست در جگر آب خشک، جوی نگین

توان به زحمت بسیار نامدار شدن

که پشت خاتم خم شد به جستجوی نگین

ز بخت تیره نتابند نامجویان روی

که گردد از سیهی راست گفتگوی نگین

خیال لعل تو هم می رود ز دل بیرون

اگر رود ز نگین خانه آرزوی نگین

ز آرزو دل ما ساده می شود صائب

به دست محو شود نقش اگر ز روی نگین

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

ز تن شکفته رود جان صادقان بیرون

که تیر راست جهد صاف از کمان بیرون

حضور خانه خود مغتنم شمار که تیر

به زور می رود از خانه کمان بیرون

کسی که چشم گشایش ز بستگی دارد

قدم چو در نگذارد ز آستان بیرون

به التماسم اگر خضر بخشد آب حیات

عقیق صبر نمی آرم از دهان بیرون

ترحم است بر آن غنچه گرفته جبین

که ناشکفته برندش ز گلستان بیرون

کسی است عاشق یکرنگ گلستان صائب

که از چمن نرود موسم خزان بیرون

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

کسی که می نهد از حد خود قدم بیرون

کبوتری است که می آید از حرم بیرون

دلیل راحت ملک عدم همین کافی است

که طفل گریه کنان آید از عدم بیرون

همیشه کوی خرابات ازان بود معمور

که آید از دراو بی دماغ کم بیرون

سفر اگر چه دو گام است بی مشقت نیست

که ناله در حرکت آید از قلم بیرون

ز مال طول امل حرص را نگردد کم

ز اژدها نبرد گنج پیچ و خم بیرون

اثر گذار که صد دور رفت و می آید

هنوز از دهن جام، نام جم بیرون

سخن شناس به حرف آورد سخنور را

به پای خود گهر آید ز بحر کم بیرون

شده است دست کرم خشک میوه داران را

مگر که سرو کند دستی از کرم بیرون

ز ماه داغ کلف می برد به آسانی

کسی که از کف ممسک برد درم بیرون

تمام شب جگر خویش می خورم چون صبح

که بی غبار برآرم ز دل دودم بیرون

ز آسمان کهنسال چشم جود مدار

نمی دهد چو سبو کهنه گشت نم بیرون

خراب ساقی دریا دلم که می آرد

به یک پیاله مرا از هزار غم بیرون

ز حلقه در جنت شود گزیده چو مار

دلی که آید ازان زلف خم به خم بیرون

عجب که خاک شود دست مشفقی صائب

که آرد از دل احباب خار غم بیرون

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

رحیم شد دل دشمن ز ناتوانی من

حصار آهن من گشت شیشه جانی من

ز خار سبز به رهرو نمی رسد آسیب

ز کامرانی خصم است کامرانی من

نیارمید چو موج سراب نیم نفس

درین قلمرو وحشت سبک عنانی من

به هیچ تشنه جگر روی تلخ ننمودم

همیشه بود سبیل آب زندگانی من

به حسن عاقبت خود امیدها دارم

که صرف پیر مغان گشت نوجوانی من

که را فتاد به رویم نظر ز سنگدلان؟

که خونچکان نشد از چهره خزانی من

رسید بر لب بام زوال خورشیدم

نکرده راست نفس صبح شادمانی من

مرا شکایتی از آستین فشانان نیست

چو شمع سوخت مرا آتشین زبانی من

منم چو شبنم گل آبروی گلزارش

نمی شود نکند حسن دیده بانی من

مخور چو غنچه مرا بر دل ای چمن پیرا

که رنگ گل پرد از بال و پر فشانی من

دل شکفته نماند درین جهان صائب

اگر ز پرده برآید غم نهانی من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

چون دهد چشم ترم اشک به دامان بیرون

ز آستین بحر کند پنجه مرجان بیرون

بر لب ساغر ازان بوسه سیراب زنند

که نیارد سخن از مجلس مستان بیرون

هر کجا رفت همان چشم به دنبالش بود

سرمه زان روز که آمد ز صفاهان بیرون

خاک غربت بود آیینه ارباب سخن

طوطی آن به که رود از شکرستان بیرون

گل شرم است، که هر فصل بهاران آید

لاله افکنده سر از خاک شهیدان بیرون

چشم زنجیر غریبانه چرا خون نگریست؟

یوسف آن روز که می رفت ز زندان بیرون

(کاروان خط اگر بنده نوازی نکند

که دل ما کشد از چاه زنخدان بیرون؟)

(به جز از من که تردد نکنم از پی رزق

نیست شیری که نیاید ز نیستان بیرون)

به درشتی نتوان برد ز دل غم صائب

نتوان کرد ز دل خار به پیکان بیرون

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:40 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5001885
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث