به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

افشان خال بر رخ آن دلربا ببین

در روز اگر ستاره ندیدی بیا ببین

با غیر التفات نماید به رغم من

در مدعی نظر کن و در مدعا ببین

بیمار را چو پرسش بیمار رسم نیست

گاهی به چشم خویشتن از چشم ما ببین

تا کی توان به مردم بیگانه شد طرف؟

گاهی به سهو هم طرف آشنا ببین

با قامت تو سرو به دعوی برآمده است

ترکیب را نظر کن و اندام را ببین!

صائب حریف آه ندامت نمی شوی

در ابتدا به عاقبت کارها ببین

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:07 PM

از تن خجل ز شرم گنه رفت جان برون

چون ناوک کجی که رود از کمان برون

از پیر، حرص زرد به مداوا نمی رود

این تب به مرگ می رود از استخوان برون

خونم اگر دهی به سگان، می کنم حلال

خاک مرا مریز ازین آستان برون

بوی عبیر پیرهن از گرد ره نرفت

هر چند رفت یوسف ازین کاروان برون

چون باغ را ز خاطر ما می برد بدر؟

ما را اگر ز باغ کند باغبان برون

باید به خیره چشمی شبنم بود صبور

هر غنچه ای که کرد زبان از دهان برون

خونش به گردن است که در موج خیز گل

آرد به عزم سیر سر از آشیان برون

هر کس نشد به حسن غریب تو آشنا

آمد غریب و رفت غریب از جهان برون

گنج گهر به غارت سیلاب داده ای است

از هر دلی که رفت غم دلستان برون

گردد ز خامشی جگر تشنه آبدار

زنهار این عقیق میار از دهان برون

در حلقه های زلف تو پیچد به خویشتن

آهم که کرده است سر از آسمان برون

در عقده های سرسری چرخ عاجزست

از کار عشق، عقل سرآرد چسان برون؟

بردار دل ز عمر چو سال تو شصت شد

کز زور شست تیر رود از کمان برون

صائب به محفلی که در او نیست روی دل

آیینه را میار ز آیینه دان برون

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:07 PM

هر تیره دل کجا شنود بوی پیرهن؟

دلهای باصفا شنود بوی پیرهن

یعقوب ما ز چشم چو دستار خویشتن

بی منت صبا شنود بوی پیرهن

از فیض عام حسن بهار آن که آگه است

از سبزه و گیا شنود بوی پیرهن

چون آفتاب سر ز گریبان برآورد

هر ذره ای جدا شنود بوی پیرهن

دلداده ای که باخبر از شرم یوسف است

مشکل که از حیا شنود بوی پیرهن

هر کس که راه برد به آن معنی لطیف

از حرف آشنا شنود بوی پیرهن

روزی که بود دامن یوسف به دست من

نگذاشتم صبا شنود بوی پیرهن

زان یوسف لطیف حجاب است هر چه هست

یعقوب ما چرا شنود بوی پیرهن؟

تا دل به جاست پرده نشین است فیض حسن

چون رفت دل ز جا شنود بوی پیرهن

در دعوی محبت گل گر دوروی نیست

بلبل هم از نوا شنود بوی پیرهن

هر کس که از جهان فنا گوشه ای گرفت

از عالم بقا شنود بوی پیرهن

صائب چنین که مست شکرخواب غفلتیم

مشکل که مغز ما شنود بوی پیرهن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:07 PM

هر شبنمی است دیده بینا درین چمن

زنهار ناشمرده منه پا درین چمن

آیینه تو زنگ گرفته است، ورنه هست

هر برگ سبز طوطی گویا درین چمن

چون بوی گل جریده روان شو که کرده است

هر غنچه برگ عیش مهیا درین چمن

حاجت به باده نیست که از سرو و گل، بهار

آماده است ساغر و مینا درین چمن

از برگ گل که هر طرفی باد می برد

در گردش است ساغر صهبا درین چمن

از لاله نوبهار سبکدست کرده است

چندین هزار پیشه مهیا درین چمن

از ساغری چو لاله سیه مست می شود

هر کس که در خمار نهد پا درین چمن

گردد به گرد باغ ز بیرون در نسیم

از جوش گل نمانده ز بس جا درین چمن

تنگ است بس که جای نشستن ز جوش گل

استاده است سرو به یک پا درین چمن

در را مبند ای چمن آرا که جوش گل

نگذاشته است راه تماشا درین چمن

در اولین پیاله دوبالاست نشأه اش

آن را که هست ساقی رعنا درین چمن

پای سفر کراست، که هر شاخ سنبلی

آماده است سلسله پا درین چمن

آب روان چو آینه گردیده است خشک

از حیرت نظاره گلها درین چمن

از اتحاد عاشق و معشوق می دهد

یادی نظاره گل رعنا درین چمن

از طوق قمریان شده سر تا به پای چشم

هر سرو در هوای تماشا درین چمن

افتد ز صبح مرغ سحرخیز در غلط

از خنده شکوفه به شبها درین چمن

طاوس از نظاره گلهای رنگ رنگ

خجلت ز پر فزون کشد از پا درین چمن

نشو و نما ترقی اگر این چنین کند

بالد چو سرو سبزه مینا درین چمن

هر برگ گل شده است ز شبنم تمام چشم

دارد ز بس که ذوق تماشا درین چمن

چون مست سربرهنه نسازد، که برگرفت

جوش نشاط پنبه ز مینا درین چمن

مطرب چه حاجت است، که از شور بلبلان

گلبانگ عشرت است مهیا درین چمن

کیفیت از هوا چو می ناب می چکد

صائب چه حاجت است به صهبا درین چمن؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:07 PM

گریان ز کوی او دل ما می رود برون

زین باغ، آب رو به قفا می رود برون

رفتی و رفت روشنی از چشم و دل مرا

با میهمان ز خانه صفا می رود برون

گر درد استخوان رود از مغز بوریا

درد از دل شکسته ما می رود برون

بر رنگ و بوی عالم امکان مبند دل

کز دست همچو رنگ حنا می رود برون

بلبل چگونه بال گشاید درین چمن

کز جوش گل نسیم صبا می رود برون

دل را نجات داد ز زندان جسم، عشق

خون مشک چو شود ز ختا می رود برون

یک ساعت است گرمی هنگامه هوس

زود از سر حباب هوا می رود برون

از سختی زمانه شود چرب نرم دل

نخوت به استخوان ز هما می رود برون

این رعشه ای که در تن ما پی فشرده است

زود این کمان ز قبضه ما می رود برون

آرام نیست موی بر آتش فکنده را

از زلف پیچ و تاب کجا می رود برون

از رهروان عشق مجویید کجروی

کی راست ز تیر قضا می رود برون؟

سهل است اگر به باد رود نقد جان ما

قارون ز کوی عشق گدا می رود برون

صائب ز هر طرف که صدایی شود بلند

از خود دل رمیده دل می رود برون

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:07 PM

نازکترست از رگ جان گفتگوی من

باریک شد محیط چو آمد به جوی من

گردون سفله لقمه روزی حساب کرد

هر گریه ای که گشت گره در گلوی من

چون موج شد کشاکش حرصم زیادتر

چندان که چرخ بیش شکست آرزوی من

از دامن صدف چه غبار از دلم رود؟

دریا نبرد گرد یتیمی ز روی من

شیری که خورده بودم در عهد کودکی

کرد از فشار چرخ سفیدی ز موی من

صائب در آن محیط که موجش فلاخن است

از آب چون درست برآید سبوی من؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:07 PM

زین گریه ها که هست گره در گلوی من

پیدا شود دو زخم نمایان به روی من

نزدیک شد که جوش شکایت برآورم

ظرف هزار بحر ندارد سبوی من

یارب چه طالع است که هرگز خطا نشد

تیر حوادث از بدن همچو موی من

شد گردنم ز گردن قمری سیاهتر

از بس که اشک دست نهد بر گلوی من

از بی کسی به آینه گر روبرو شوم

صد حرف سخت، آینه گوید به روی من

چون صبح، چاک سینه من بخیه گیر نیست

عیسی مکن به رشته مریم رفوی من

عقلم برون نمی رود از سر به زور می

خالی نمی شود ز فلاطون کدوی من

آیینه ام ز گرد کدورت برهنه است

پیوسته صاف می گذرد آب جوی من

هر چند خاکمال مرا داد روزگار

راضی نشد به ننگ طلب آبروی من

صائب ز بس که حرف گل روی او زدم

صد عندلیب مست شد از گفتگوی من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:07 PM

شد خشک از گشودن لب آبروی من

آخر چو غنچه جام تهی شد سبوی من

خون می خورد کریم ز مهمان سیر چشم

داغ است عشق از دل بی آرزوی من

خون مشک در پیاله من خود به خود نشد

چون نافه شد سفید درین کار موی من

از تشنگی ز بس که شدم خشک چون سبو

تنگ از فشار دست نگردد گلوی من

در لعل آبدار ز برگشته طالعی

باشد همان چو نقش نگین خشک، جوی من

تا سر کشیده ام به گریبان خامشی

از خود چو غنچه باده برآرد سبوی من

گردد مرا گره چو صدف در دل از غرور

گوهر دهند اگر عوض آبروی من

صائب ز بس که درد مرا در میان گرفت

بیچاره شد ز چاره من چاره جوی من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:07 PM

آرد به وجد سوختگان را نوای من

مردافکن است باده مردآزمای من

دلهای خامسوز چه داند که چون کباب

خون می چکد ز ناله دردآشنای من

در هر دلی که نیست در او کوه درد و غم

صورت پذیر نیست که پیچید صدای من

سیلی که پشت پای زند هر دو کون را

خونابه ای است از دل بی مدعای من

از گنج نامه پی به سر گنج می برند

پیداست دلشکستگی از بوریای من

چون صبحدم فروغ من از نور راستی است

چشم ستاره محو شود در صفای من

چشم دلم به خرمن دونان نمی پرد

بر کهکشان بود نظر کهربای من

صائب همان زمان جگرم ریش می شود

خاری اگر شکسته شود زیر پای من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:07 PM

شده است در همه عالم سمر غریبی من

دویده است به هر رهگذر غریبی من

چو آفتاب به تنها روی برآمده ام

زیاده می شود از همسفر غریبی من

نمی توان ز غریبی به گرد فکر رسید

اگر به فکر شود همسفر غریبی من

شوند در وطن خود غریب یکسر خلق

کند به اهل جهان گر اثر غریبی من

درین ریاض من آن شبنم زمین گیرم

که سوخت لاله رخان را جگر غریبی من

به لفظ معنی بیگانه آشنا نشود

به حال خویش بود در حضر غریبی من

نمی توان خبر از من گرفت چون عنقا

پریده است به بال دگر غریبی من

همیشه در وطن خود غریب می بودم

چو آفتاب نشد در بدر غریبی من

خوشم به عمر سبکرو که می شود آخر

به نیم چشم زدن چون شرر غریبی من

چو کبک سختی ایام نیست بر من بار

شده است شهری کوه و کمر غریبی من

دو گوشواره عرشند آفرینش را

یکی یتیمی گوهر، دگر غریبی من

علاج غربت من زین جهان نمی آید

مگر رود ز جهان دگر غریبی من

خوشم به یاد شکرخنده وطن، ورنه

ز شام هجر بود تلختر غریبی من

من آن خیال غریبم درین خراب آباد

که هیچ کس نکند رحم بر غریبی من

ز بس که تلخی از اخوان کشیده ام صائب

شود ز یاد وطن بیشتر غریبی من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:53 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5003594
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث