به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

آتشین رویی که شد آیینه دل آب ازو

مرکز پرگار حیرت می شود سیماب ازو

نامسلمانی که تسبیح مرا زنار کرد

چون دل قندیل می لرزد دل محراب ازو

گوهری را کز محیط عشق من خوش کرده ام

خاتم جم می شود هر حلقه گرداب ازو

ماه شبگردی کز او ویرانه من روشن است

چاکها در سینه دارد چون کتان مهتاب ازو

گل چه باشد پیش روی لاله رنگش، کز شفق

خون خود را می خورد خورشید عالمتاب ازو

حسن عالمسوز او هر چند در صد پرده بود

سرمه شد در دیده من پرده های خواب ازو

حرف گفتن در میان عشق و دل انصاف نیست

صاحب منزل ازو، منزل ازو، اسباب ازو

از حجاب عشق صائب روی چون خورشید او

رفت در ابر خط و چشمی ندادم آب ازو

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:08 PM

عشق سلطان و زمین میدان، فلک چوگان در او

سرفرازان جهان چون گوی سرگردان در او

عالم از حسن ازل یک چهره آراسته است

در بهشت افتاد هر چشمی که شد حیران در او

از سپهر سفله تشریف تن آسانی مخواه

پیرهن از چاه دارد یوسف کنعان در او

گر به این عنوان کمان چرخ خواهد حلقه شد

خنده سوفار گردد غنچه پیکان در او

بحر خونخواری است بی ساحل جهان آب و گل

کز تریهای فلک دایم بود طوفان در او

بعد عمری آسان گر لقمه ای احسان کند

استخوان خشکی منت بود پنهان در او

از گلستانی که من دارم امید برگ عیش

نیست جز زخم نمایان یک لب خندان در او

بر سر بازار آب زندگی آیینه ای است

چهره هر کس به نوبت می کند جولان در او

نیست گر چرخ سدل خصم روشن گوهران

از چه باشد در سیاهی چشمه حیوان در او؟

چون صدف هر سینه کز گرد علایق پاک شد

گوهر شهوار گردد قطره باران در او

بحر را هر چند در درگاه چوب منع نیست

هست چندین دست رد از پنجه مرجان در او

نیست صائب دل غمین از تنگی زندان جسم

چون صدف تنگ است گوهر می شود غلطان در او

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:08 PM

دیده روشن می شود از خط عنبر یار او

می برد زنگ از دل آیینه ها زنگار او

جامه فانوس گردد پرده شرم و حیا

برفروزد از شراب لعل چون رخسار او

کوه تمکینش زبان بند فغان ها گشته است

برنمی آید صدا از کبک در کهسار او

از خرامش بس که کیفیت تراوش می کند

نقش پا رطل گران می گردد از رفتار او

ما به بوی پیرهن کردیم چون یعقوب صلح

وقت چشمی خوش که روشن گردد از دیدار او

بستر آرام پروانه است خواب روز شمع

وای بر آن کس که بیدارست دایم یار او

هر که دارد ناله ای، صائب در آن کو محرم است

بلبل خاموش را ره نیست در گلزار او

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:08 PM

بوسه ریزد گاه حرف از لعل شکربار او

جنگ باشد گوش و لب را بر سر گفتار او

پاک می سازد ز دین و دل بساط خاک را

بر زمین دامن کشد چون سرو خوش رفتار او

دیده خورشید عالمتاب با آن خیرگی

چشم قربانی شود از حیرت دیدار او

جای گل در دیده بلبل نمی گیرد گلاب

تشنه برگردد ز کوثر تشنه دیدار او

می خورد چون آب خون خلق را در خواب ناز

تشنه خون است از بس نرگس خونخوار او

برنمی دارد سر از بالین حیرت تا به حشر

هر که را افتد نظر بر نرگس بیمار او

هر نظربازی ز رویش نسخه ای دارد جدا

بس که می گردد به رنگی هر زمان رخسار او

گوهر از گرد یتیمی خاک بر سر می کند

در دل دریا ز رشک لعل گوهربار او

گر چه از مستی سخن بی پرده گوید، می شود

نامه سربسته از شیرینی گفتار او

آب می گردد به چشم صورت دیوارها

تا چه با چشم نظربازان کند رخسار او

تا چه باشد حسن گل صائب که از زیبندگی

ریشه در دل می دواند همچو مژگان خار او

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:08 PM

لاله رنگ از خون دل شد نرگس سیراب او

می شود نرگس به هر رنگی که باشد آب او

هر طرف صبح امیدی هست از چشم سفید

تا کجا طالع شود خورشید عالمتاب او

مطربی تردست می خواهم که چون آب روان

روز و شب باشد مسلسل نغمه سیراب او

با خرامش هر دو عالم مشت خاری بیش نیست

خار خشک ما چه باشد در ره سیلاب او

از خمار ما کجا دارد خبر میخواره ای

کز مکیدن های لب باشد شراب ناب او

این که زهد زاهد افسرده بی کیفیت است

می توان دریافت از خمیازه محراب او

هر دلی کز حیرت دیدار، صائب آب شد

جلوه مهر خموشی می کند گرداب او

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:08 PM

من که در فردوس افتادم به نقد از یاد او

بی نیازم از تمنای بهشت آباد او

از سر کون و مکان آزاد برخیزد چو سرو

بر سر هر کس که افتد سایه شمشاد او

رتبه بیداد او بالاترست از التفات

وای بر آن کس که دارد شکوه از بیداد او

آدم مسکین به یک خامی که در فردوس کرد

چاک شد چون دانه گندم دل اولاد او

می تواند داد صائب آسمان را خاکمال

هر که را بر کوه باشد پشت از امداد او

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:08 PM

شد گلستان خارخار من به من

گو نپردازد بهار من به من

من غمش را غمگسار خود کنم

گر نسازد غمگسار من به من

چشم آن دارم که نگذارد ز لطف

چشم پرکار تو کار من به من

سخت می ترسم که آن بیدادگر

واگذارد اختیار من به من

می کند چون بوی گل در جیب گل

سرکشی ها در کنار من به من

سبز شد در آتش سوزان سپند

رحم کن ای نوبهار من به من

کس به من در ضعف نتواند رسید

می کند سبقت غبار من به من

گرد من بر آسمان خواهد رسید

می رسد گر شهسوار من به من

شد غبار من فلک سیر و هنوز

کار دارد روزگار من به من

ناز شبنم می کند بر برگ گل

دیده شب زنده دار من به من

آه سرد و رنگ زردی مانده است

صائب از باغ و بهار من به من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:08 PM

روز چگونه شب شود، زلف گشا که همچنین

صبح سفید چون شود، خنده نما که همچنین

سیل چسان روان شود، جلوه نما که همچنین

فتنه بلند چون شود، خیز ز جا که همچنین

هر که در بهشت را گوید وا شود چسان

لطف نما و باز کن بند قبا که همچنین

هر که بپرسدت گره از دل تنگ عاشقان

باز چگونه می شود، لب بگشا که همچنین

هر که بگویدت که شب صبح امید چون شود

زلف ز روی همچو مه دورنما که همچنین

هر که بپرسدت که چون آینه صیقلی شود

باز کن از جبین گره بهر خدا که همچنین

هر که بپرسدت که گل مایل خار چون شود

مست به دوش عاشقان تکیه نما که همچنین

هر که بپرسدت که چون مهر طلوع می کند

جام صبوح خورده از خانه برآ که همچنین

گفت ز غیب چون رسد روزی روح، سایلی

کرد تبسم آن لب روح فزا که همچنین

عمر دوباره گفتمش چون به کسی دهد قضا؟

داد به دست خواهشم زلف دوتا که همچنین

گفتم دور چون شود آهوی وحشی از نظر؟

رفت و ندید یک نظر جانب ما که همچنین

خواهی اگر ادا کنی حق وفای عاشقان

نیمشبی به کلبه ام مست درآ که همچنین

گفت کسی که چون بود ساز شکسته را صدا؟

صائب دلشکسته شد نغمه سرا که همچنین

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:08 PM

پاک کن از لوح جهان زنگ من

تا برهد عشق تو از ننگ من

چند شود جامه بیرنگ دل

چون پر طاوس ز نیرنگ من؟

گر چه لبم نامه سربسته ای است

نامه واکرده بود رنگ من

گردش چشمت به فلاخن گذاشت

عقل من و دانش و فرهنگ من

نیست رهایی سر زلف ترا

گر به فلک می روی، از چنگ من

گنج چراغ دل ویرانه شد

راه مگردان ز دل تنگ من

مهره گهواره اطفال کرد

شوخی او عقل گرانسنگ من

دیده من کان بدخشان شده است

از رخت ای ساقی گلرنگ من

ناله من چون نبود پایدار؟

کوه غم اوست هم آهنگ من

چاشنی صلح دهد در مذاق

جنگ تو ای دلبر خوش جنگ من

آن غزل مولوی است این که گفت

پیشترآ ای صنمم شنگ من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:08 PM

رهن می ناب شد، جبه و دستار من

رفت به باد فنا، خرمن پندار من

مطرب قانون عشق پرده دری ساز کرد

شد کف دریای خون پرده اسرار من

رشته عشق مجاز سر به حقیقت کشید

حلقه توحید شد حلقه زنار من

مهر ادب چون سپند از لب اظهار جست

از صدف آمد برون گوهر شهوار من

کرد نمکدان نگون در جگرم شور عشق

صبح قیامت دمید از دل افگار من

آتش و آب جهان باغ و بهار من است

شوق تو تا گشته است قافله سالار من

رنگ چو مهتاب را حاجت مهتاب نیست

چهره زرین بس است شمع شب تار من

کوه غم روزگار بر سر دست من است

گر چه ز نازکدلی شیشه بود بار من

در چمن من نسیم آه ندامت شود

غنچه برون می رود دست ز گلزار من

بخت ز خواب بهار دیده غفلت گشود

پرده آب حیات گشت شب تار من

ریشه دوانید عشق در جگر تشنه ام

سوختگی دود کرد از دل افگار من

خون شفق جوش زد زهره صبح آب شد

در دل گردون گرفت آه شرربار من

کوکب اقبال من چون نشود آفتاب؟

صبح بناگوش گشت مشرق انوار من

از سر من همچو برق سیل حوادث گذشت

قلعه فولاد گشت پستی دیوار من

خانه من چون حباب بر سر بحر فناست

جنبش موجی کند رخنه به دیوار من

رتبه بط در شکار هیچ کم از کبک نیست

پای خم می بس است دامن کهسار من

عزت ارباب درد خواری و افتادگی است

جای به مژگان دهد آبله (را) خار من

گر نکند هیچ کس جمع کلام مرا

سینه مردم بس است نسخه اشعار من

گر سوی کاشان روی بهر عزیزان ببر

این غزل تازه را صائب از افکار من

زمزمه فکر من وجد و سماع آورد

تا غزل مولوی است سر خط افکار من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:08 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5007847
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث