به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

خطت که رفت در بغل هاله ماه ازو

پوشیده است کعبه پلاس سیاه ازو

من بسته ام لب طمع، اما نگار من

دارد دهان بوسه فریبی که آه ازو!

عشق کریم سایه فکنده است بر سرت

هر آرزو که می کشدت دل، بخواه ازو

باغ و بهار چشم و دل قانع من است

صحرای ساده ای که نروید گیاه ازو

زلفت به مشک اگر رقم بندگی کشد

آن خون گرفته کیست که خواهد گواه ازو؟

تا جلوه داد قد قیامت خرام را

آمد هزار منکر محشر به راه ازو

در دودمان خامه صائب نهفته است

برقی که روی صفحه شود همچو ماه ازو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

میخانه ای که شوق تو باشد مدام او

دایم به زور باده زند دور، جام او

سنگ ملامتی که به هم بشکند ترا

چون کعبه واجب است به جان احترام او

طومار درد و داغ عزیزان رفته است

این مهلتی که عمر درازست نام او

رحم است بر کسی که شود خرج مردگان

چون حافظ مزار سراسر کلام او

در هر سری که هست تمنای گلرخی

از بوی گل پری زده گردد مشام او

در هر دلی که عشق الهی کند نزول

چون کعبه جای کسب هوا نیست بام او

صائب بس است قسمت من خون دل ز عشق

دست که می رسد به می لعل فام او؟

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

از گرد خط گرفته مباد آفتاب تو

چندان که خاک اوست روان باد آب تو

خوشتر بود ز باده سرجوش دیگران

در انتهای خط می پا در رکاب تو

وقت زوال سایه خورشید کم می شود

چون سایه دار گشت ز خط آفتاب تو؟

خط گر چه پرده سوز حجاب است حسن را

از خط فزود پرده شرم و حجاب تو

زان لعل آبدار خوشم با جواب خشک

چون آب زندگی است گوارا سراب تو

از ما مپوش صحبت شب را که می زند

خمیازه موج از لب همچون شراب تو

هرگز نبود رسم ترا خواب صبحگاه

ما را به صد خیال فکنده است خواب تو

کوتاهتر بود ز شب وصل عاشقان

روز حساب بر ستم بی حساب تو

من نیستم حریف زبانت، مگر زنم

از بوسه مهر بر لب حاضرجواب تو

در پرده سوخت روی تو هر جا دلی که بود

ای وای اگر به یک طرف افتد نقاب تو

صائب ز کیمیای سعادت غنی شود

هر کس رسیده است به فکر صواب تو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

ز جلوه های صنوبرقدان ز راه مرو

نگاهداری دل کن، پی نگاه مرو

دل دو نیم نداری به گوشه ای بنشین

به لافگاه محبت به یک گواه مرو

به تیغ بازی امواج برنمی آیی

حباب وار درین بحر با کلاه مرو

چو غنچه دست و رخی تازه کن به شبنم اشک

نشسته روی به دیوان صبحگاه مرو

ز چشم نرمی دشمن فریب عجز مخور

دلیر بر سر این آب زیر کاه مرو

سپاه غیرت حق با شکستگان یارست

چو فتح روی دهد از پی سپاه مرو

زمین وقف دل زنده را به خاک کند

اگر ز زنده دلانی به خانقاه مرو

مرا ز خضر طریقت نصیحتی یادست

که بی گواهی خاطر به هیچ راه مرو

سزای توست تپیدن به خاک و خون صائب

نگفتمت پی آن ترک کج کلاه مرو؟

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

روزی که پسته دید لب همچو قند او

شد خنده زهر در دهن نیم خند او

لیلی وشی که شورش سوادی من ازوست

یک حلقه است چشم غزال از کمند او

جان می دهد به نرگس بیمار خلق را

عیسی دمی که من شده ام دردمند او

از لطف همچو اشک شود آب پیکرش

از پرده های چشم بود گر پرند او

آید به رنگ سبزه خوابیده در نظر

عمر خضر به سایه سروبلند او

یوسف ز بند عشق عزیز زمانه شد

دل بد مکن که بنده نوازست بند او

از چشم تر به آب رسانند عاشقان

بر هر زمین که پای گذارد سمند او

خون همچو نافه در جگرش مشک می شود

پیچد به هر غزال که مشکین کمند او

آن آتشین عذار به گلزار چون رود

گلها کنند خرده خود را سپند او

هر چند صید لاغر من نیست کشتنی

نومید نیستم ز نگاه کشند او

صائب شده است خانه زنبور سینه ام

از دستبازی مژه های بلند او

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

شد خط مشکبار عیان از عذار او

جوهرنما شد آینه بی غبار او

فرصت کم است دولت پا در رکاب را

غافل مشو ز دور خط مشکبار او

از پیچ و تاب حلقه کند نام آفتاب

خطی که گشته است به گرد عذار او

در چارفصل سبزه خط تو تازه است

موقوف وقت نیست چو عنبر بهار او

آه از غرور حسن که در روزگار خط

در خواب ناز می گذرد روزگار او

برگ خزان رسیده شمارد سهیل را

حیرانی عقیق لب آبدار او

دامن ز صحبت گل بی خار می کشد

در هر دلی که ریشه کند خارخار او

چون زلف دست در کمر عیش حلقه کرد

هر کس که روز کرد شبی در کنار او

خالی نمی شود ز می لعلی ساغرش

چون لاله هر دلی که بود داغدار او

آن سوخته است عشق که سازد یکی هزار

هر خرده شرر که کند جان نثار او

صائب همین نه داغ رخ لاله رنگ اوست

بی داغ نگذرد کسی از لاله زار او

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

مشو چو موج شلاین به هر کنار و برو

کمند طول امل را فراهم آر و برو

جهان تیره نه جای سپیدکاران است

سبک ز دل نفسی چون سحر برآر و برو

بریز برگ تعلق ز خود مسیحاوار

سر سپهر به زیر قدم درآر و برو

قمار عشق ندارد ندامت از دنبال

بباز هر دو جهان را درین قمار و برو

نثار توست همه گنج های روی زمین

مشو مقید سیم و زر نثار و برو

مکن چو شمع به یک خانه عمر خود را صرف

چو آفتاب به هر جا سری بدار و برو

جهان شکار و تو چون برق بر جناح سفر

بگیر ران کبابی ازین شکار و برو

چو پیش روی تو آید هر آنچه می کاری

مکن نگاه به دنبال خود، بکار و برو

چو رفتن از سر کوی وجود ناچارست

چو شمع، ماتم خود پیشتر بدار و برو

ز انتظار مکش طایران قدسی را

سری ز بیضه درین آشیان برآ و برو

به یک رفیق موافق بساز در عالم

منافقان جهان را به هم گذار و برو

ز لاله زار جهان نیست حاصلی جز داغ

مبند دل به تماشای لاله زار و برو

نسیم مصر طلبکار پاک چشمان است

سفید ساز نظر را ز انتظار و برو

مشو مقید ویرانه جهان چون سیل

سبک دو پای تعلق (ز) گل برآر و برو

ز فیض بی ثمری سرو فارغ از سنگ است

به برگ سبز قناعت کن از (بهار) و برو

زمین پاک درین روزگار اکسیرست

مریز دانه خود را به شوره زار و برو

به قدر سعی، صفا یافتند راهروان

به هر دو گام درین راه سر مخار و برو

هزار زخم نمایان اگر خوری بر دل

به روی دشمن خونخوار خود میار و برو

مباد دولت بیدار را به خواب دهی

نمک به چشم گرانخواب خود فشار و برو

چو می برند بخواهی نخواهی از دستت

ببوس نقد دل و بر زمین گذار و برو

حریف راهزنان عدم نمی گردی

به زلف او دل و دین و خرد سپار و برو

میانجی می و مینا نه کار سنگ بود

دل مرا و غمش را به هم گذار و برو

جهان کرایه دیدن نمی کند صائب

چو غنچه سر ز گریبان برون میار و برو

جواب آن غزل است این که گفت عارف روم

به هر زمین که رسی دانه ای بکار و برو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

 

ز شرم قد بلند تو آب گردد سر

به زیر خاک نهان از حجاب گردد سرو

در آن چمن که نهال تو جلوه گر گردد

ز طوق فاخته پا در رکاب گردد سرو

ز بس خراب شد از جلوه تو، نزدیک است

که آشیانه جغد و غراب گردد سرو

بلند نام ز عشق است حسن هر جا هست

ز جوش فاخته مالک رقاب گردد سرو

به خار و خس نتوان کشت شعله را، ترسم

ز سوز سینه قمری کباب گردد سرو

ز طوق فاخته گردابها کند تصویر

اگر ز شرم تو زین گونه آب گردد سرو

در آن ریاض که صائب قلم به کف گیرد

عجب که سبز دگر از حجاب گردد سرو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

ز من شکیب به قدر دل فگار بجو

به من دلی بنما بعد ازان قرار بجو

مرا به مرگ ز کوی تو پای رفتن نیست

غبار من به سر راه انتظار بجو

شکستگی طلبم، از میان اگر بروم

مرا به سلسله زلف آن نگار بجو

گهرفشانی ابر سیاه مشهورست

مراد در دل شب ای سیاه کار بجو

چو دور من بسر آید ز گردش دوران

مرا به حلقه آن چشم پرخمار بجو

دلی که داشتی ای جان شده است هر جایی

دل دگر ز برای تن فگار بجو

نکرده گریه تمنای بخت سبز مکن

بریز دانه خود در زمین، بهار بجو

به امتحان بکش از ریگ روغن بادام

دگر مروت ازین اهل روزگار بجو

چه ذره بی سرو پا شو درین جهان صائب

دگر به حضرت خورشید عشق بار بجو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

چو از تو دیده و دل کامیاب شد هر دو

مرا ازین چه که عالم خراب شد هر دو؟

دو مصرع است دو زلف که از بیاض عارض او

که بهر مشق جنون انتخاب شد هر دو

فغان که جوهر شمشیر یار و موی میان

یکی به کشتنم از پیچ و تاب شد هر دو

مدار دست ز دامان دل که کعبه و دیر

ز سیل عشق مکرر خراب شد هر دو

مرا ز دیده و دل بود چشم بیداری

به یک فسانه غفلت به خواب شد هر دو

دریغ و درد که عصیان ما و طاعت ما

یکی شمرده به روز حساب شد هر دو

مکن ملاحظه از مردمان که دیده من

تهی چو حلقه چشم رکاب شد هر دو

چه طرف بستم ازان روی آتشین صائب؟

جز این که چشم و دل من پر آب شد هر دو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4999494
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث