به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

قسمت آیینه محرومی است از دیدار تو

عکس ممکن نیست دل بردارد از رخسار تو

آب را کز بی قراری نعل در آتش بود

خشک چون آیینه سازد حیرت گلزار تو

خنده گل چون شکست شیشه اش در دل خلد

گوش هر کس آشنا گشته است با گفتار تو

آب در گوهر نبندد زنگ از استادگی

پسته ای چون گشت از خط لعل گوهربار تو؟

از صف مژگان خوش چشمان بود گیرنده تر

دامن نظاره را خار سر دیوار تو

هست گیراتر ز خون بی گناهان چهره ات

چون تماشایی نظر بردارد از رخسار تو؟

دست می شوید ز آب روح بخش زندگی

هر که را دل زنده گردد صائب از افکار تو

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:22 PM

نیست ممکن برگرفتن دیده از دیدار تو

ختم شد گیرندگی بر مصحف رخسار تو

رحم کن بر تلخکامان پیش ازان کز زهرخط

سبزتر از پسته گردد لعل شکربار تو

هر که شد بی رو، بود آسوده از رو ساختن

شد ز بی رویی طرف آیینه با رخسار تو

سروها از شرم آب و آبها گردند خشک

بر گلستان بگذرد چون سرو خوش رفتار تو

از عرق هر دم به طوفان می دهد پیراهنی

ماه کنعان از حجاب گرمی بازار تو

مغزها شیرین شود در استخوان چون نیشکر

چون به شکرخند آید لعل شکربار تو

می کند نظارگی را شرم رخسار تو آب

دست گلچین غنچه بیرون آید از گلزار تو

قطعه یاقوت و ریحان شد غبار دیده ها

تا به روی کار آمد خط عنبربار تو

بگذرد چون موج از آب زندگی دامن فشان

هر که را دل زنده گردد صائب از افکار تو

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:22 PM

می خورد خون فراغت تشنه آزار تو

دست از دست مسیحا می کشد بیمار تو

نیم جانی داشتم نزدیک لب آورده ام

بر سر حرف است اگر شیرینی گفتار تو

بر سر اقبال با هم گفتگوها کرده اند

سایه بال هما با طره دستار تو

سرو می ترسم که بال قمریان را بشکند

سخت می پیچد به خود از غیرت رفتار تو

صائب این طرز سخن را از کجا آورده ای؟

خنده بر گل می زند رنگینی اشعار تو

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:22 PM

خضر اگر در خواب بیند خنجر مژگان او

می شود زخم نمایان عمر جاویدان او

حسن شرم آلود او زیور نمی گیرد به خود

شبنم بیگانه را ره نیست در بستان او

آستین از شاخ گل دارند دایم بر دهن

غنچه ها از شرم شکرخنده پنهان او

همچو آب زندگانی نیمخورد خضر نیست

سر به مهر شرم باشد چشمه حیوان او

نعل شبنم را ز برگ لاله بر آتش نهد

اشتیاق آفتاب چهره تابان او

دامن از دسن نگارین زلیخا می کشد

ماه مصر از اشتیاق گوشه زندان او

عالمی چون گوی گردون بی سر و پا گشته اند

تا که را از خاک بردارد خم چوگان او

خودفروشیهاش می شد با خریداری بدل

یوسف مصری اگر می بود در دوران او

از خط شبرنگ آورده است فرمانی رخش

تا پیچید هیچ دل سر از خط فرمان او

روز محشر را به آسانی به شب می آورد

هر که یک شب را به روز آورد در هجران او

تا چه باشد مشت خاک من، که کوه طور را

در فلاخن می گذارد شوخی جولان او

صائب از اندیشه ترتیب دیوان فارغ است

هر که باشد سینه روشندلان دیوان او

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:22 PM

 

از نگاه گرم گردد آفتابی روی او

وز فروغ چهره آتش دیده گردد موی او

همچو بوی گل که صد تو می شود از برگ خویش

بیشتر ظاهر شود از پرده نور روی او

در گریبان صبا مشتی عرق گردیده است

نکهت پیراهن یوسف ز شرم بوی او

با هزاران دست نتواند عنان دل گرفت

سرو در وقت خرام قامت دلجوی او

از گداز شرم با آن خیرگی گردد هلال

بگذرد گر آفتاب شوخ چشم از کوی او

چون صف مژگان دو عالم را کند زیر و زبر

تیغ را سازد علم چون غمزه جادوی او

می رود دایم سراسر در خیابان بهشت

هر که را زخم نمایانی است از بازوی او

می زند چون گل دو عالم موج آغوش امید

تا کجا شمشیر خواباند خم ابروی ما

نیست در دامان گل شبنم، که تا روی تو دید

از خجالت آب شد آیین بر زانوی او

چون تواند دیده صائب به گرد او رسید؟

خاک زد در دیده اختر رم آهوی او

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:22 PM

زهر آب زندگانی می شود در جام او

نیست فرقی در میان بوسه و دشنام او

قاصدان را لب ز پیغام زبانی می شود

نامه سربسته از شیرینی پیغام او

چون خط عنبرفشان، پیچ و خم تار نگاه

مو به مو پیداست از رخساره گلفام او

می کند از طوق قمری حلقه نام سرو را

از صنوبر قامتان هر جا برآید نام او

می کند زنجیر جوهر پاره چون دیوانگان

ز اشتیاق خون من شمشیر خون آشام او

عالمی چون سایه زیر پای او افتاده اند

تا که را از خاک بردارد دل خودکام او

بر گرفتاران ره اندیشه پرواز بست

بس که گیرنده است چشم حلقه های دام او

اینقدر گیرندگی در خاک هم می بوده است؟

ماه نتواند گذشتن از کنار بام او

هر که صائب همچو مجنون می شود یکرنگ عشق

هر کجا وحشی غزالی هست گردد رام او

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:22 PM

 

هر که را دل آب شد از روی آتشناک او

شبنم گلزار جنت گشت چشم پاک او

سر برآورده است اینجا از گریبان بهشت

هر که را باشد سری با حلقه فتراک او

باده لعلی که خون در ساغر من می کند

تازه رو از گریه شادی است دایم تاک او

دامن حیرت به دست آور که سر عشق را

درنیابی تا نگردی عاجز از ادراک او

ناتوانی را که شد افتادگی ها دستگیر

روی دریا شد کبد از سیلی خاشاک او

بنده کوی خراباتم که می سازد گهر

هر که ریزد تخم اشکی در زمین پاک او

این چنین کز باده نازست صائب یار مست

کی به فکر عاشقان افتد دل بی باک او؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:22 PM

می دود هر کس ز خود بیرون به استقبال او

سایه چون نقش قدم می ماند از دنبال او

بس که سرو قامت او دلپذیر افتاده است

برندارد دل به رفتن آب از تمثال او

نقش پای او به خون بی گناهان محضری است

بس که گردیده است خون عاشقان پامال او

ما ز بوی پیرهن قانع به یاد یوسفیم

نعمت آن باشد که چشمی نیست در دنبال او

ظاهر از شام غریبان است احوال غریب

حال دل پیداست از زلف پریشان حال او

سکه تا آورد در زر روی، گردانید پشت

ای خوشا جرمی که عذری هست در دنبال او

در میان پشت و روی ما را گر فرقی بود

نیست از ادبار گردون فرق تا اقبال ما

شد در آن کنج دهن از خرده بینی گوشه گیر

داغ دارد گوشه گیران جهان را خال او

دستگاه بوسه را زیر نگین آورده است

دست اگر یابم، به دندان می کنم تبخال او!

می کند قالب تهی تا حسن گردانید روی

بر امید جان نو آیینه از تمثال او

چون مسیحا همت هر کس بلند افتاده است

آسمان صائب بود چون بیضه زیر بال او

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:22 PM

دلنشین افتاده است از بس که خط و خال او

ریشه در آیینه چون جوهر کند تمثال او

حیرت آن روی آتشناک مهر لب شده است

ورنه صد فریاد دارد هر سپند خال او

صورت دیوار می آید به جان بی نفس

وقت بیرون آمدن از خانه در دنبال او

نیست چون تیر کمان سخت بر گردیدنش

می دود هر کس ز خود بیرون به استقبال او

دور باش ناز او از بس غیور افتاده است

سایه می آید به ترس و لرز از دنبال او!

می توان از نقش پای او شنیدن بوی خون

بس که گردیده است چون عاشقان پامال او

روی خوبان دگر از باده رنگین گر شود

چهره می می شود لعلی ز رنگ آل او

در مقام دلبری ساکن تر از مرکز بود

گر چه آتش زیر پا دارد ز عارض خال او

قامت او گر به این عنوان کند نشو و نما

زود خواهد گشت طوق قمریان خلخال او

می کند چندین دل آشفته را گردآوری

صائب از هر حلقه ای زلف پریشان حال او

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:22 PM

گمراه شد ز غفلت من رهنمای من

گردید میل چشم عصاکش عصای من

پیدا نشد کسی که به فریاد من رسد

در شیشه ماند باده مردآزمای من

از دست خود بود چو سبو متکا مرا

پهلوی خشک خویش بود بوریای من

تا سر کشیده ام به گریبان بی خودی

چون پای خم به گنج فرورفته پای من

همصحبت خسیس کند نفس را خسیس

پهلو تهی ز کاه کند کهربای من

از بس گداخته است مرا داغ تشنگی

موج سراب سلسله گردد به پای من

هر بی جگر به من نتواند طرف شدن

برخاستن بود ز سر جان لوای من

آسوده تر ز دیده قربانیان شده است

از ترک آرزو دل بی مدعای من

چون آتش است در شب تاریک رهنما

گم گشتگان بادیه را نقش پای من

خاک مرا به اشک ندامت سرشته اند

با چشم سازگار بود توتیای من

صائب به غیر سیه پرجوش عشق نیست

امروز ساغری که شود غم زدای من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:08 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5000634
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث