به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

عشق صیادی است گردون حلقه فتراک او

هر دو عالم در رکاب توسن چالاک او

تا که را از خاک برگیرد، که را در خون کشد

ناوک مشکل پسند غمزه بی باک او

کشته پیکان او را شستشو در کار نیست

می تراود چشمه کوثر ز شست پاک او

کیست در روی زمین با او تواند دست کوفت؟

کآسمان با این زبردستی بود در خاک او

جوهر غیرت بر او ختم است از صاحبدلان

می گریزد برق عالمسوز از خاشاک او

چون پر پروانه سوزد پرده افلاک را

چون برافروزد ز می رخسار آتشناک او

صائب از نخجیرگاه او به ناکامی بساز

نیست هر صید زبون شایسته فتراک او

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

زهی گردون کف بی مغزی از دریای عاشق تو

دو عالم یک گریبان چاک از سودای عشق تو

ز شرم ناکسی چون اشک می غلطد به خاک و خون

سر خورشید عالمتاب زیر پای عشق تو

درین راه به دل نزدیک، گمراهی نمی باشد

که جای سبزه خیزد خضر از صحرای عشق تو

ز کوتاهی خجالت می کشد با آن رسایی ها

قبای اطلس افلاک بر بالای عشق تو

ز خورشید قیامت آب در چشمش نمی گردد

دهد هر کس که چشمی آب از سیمای عشق تو

شود هر پاره اش مهپاره ای دریانوردان را

هر آن کشتی که گردد غرقه دریای عشق تو

چو خورشید قیامت گرم می سازد جهانی را

سر هر کس که گرددگرم از صهبای عشق تو

به دل دارد چو عمر جاودان زخم نمایانی

درین هنگامه خضر از تیغ استغنای عشق تو

چه باشد دل، که کرد از شوخی این سقف معلق را

مشبک همچو مجمر شعله رعنای عشق تو

نمی گیرد به خود خاکسترش شیرازه محشر

به هر خرمن که افتد برق بی پروای عشق تو

به اسرار حقیقت چون لب منصور شد گویا

لب جام از می منصوری مینای عشق تو

فروغ مهر تابان ذره را در وجد می آرد

وگرنه کیست صائب تا شود جویای عشق تو

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

چه خوش باشد که گردد دیده روشن از عذار تو

جواهر سرمه بینش شود خط غبار تو

تو مشغول شکار باز و شاهینی، چه می دانی

که ما را چشم و دل چون می پرداز انتظار تو

غزالان حرم را داغ دارد از سرافرازی

بلند اقبال نخجیری که می گردد شکار تو

خروش عاشقان گر کوه را از جای بردارد

عجب دارم صدا برگردد از کوه وقار تو

روان گردد به صحرا رود نیل از زهره شیران

فتد گر بر نیستان برق تیغ شعله بار تو

نشد پامال موری از تو ای سرو سبک جولان

شود نقش قدم دست دعا در رهگذار تو

کهن سقف فلک نزدیک بود از یکدگر ریزد

ستون آسمان ها گشت عدل پایدار تو

زلیخا گر جوان شد در زمان ماه کنعانی

گرفت از سر جوانی آسمان در روزگار تو

نگردد غنچه بال و پر ز دلسوزی ملایک را

که نننشیند غباری از عوارض بر عذار تو

شود خاک مراد اهل عالم طاق ابرویش

به روی هر که بنشیند غبار رهگذار تو

سکندر برد در خاک آرزوی آب حیوان را

سراسر می رود آب خضر در جویبار تو

به این پاکی ندارد گوهری در نه صدف گردون

که غیرت می برد بر هم نهان و آشکار تو

ز حزم دوربین گشتی دعای جوشن عالم

که هر جا باشی، از دست دعا باشد حصار تو

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

چه باشد حاصل مرغ چمن ای گلعذار از تو؟

که از گل می خورد صد کاسه خون هردم بهار از تو

مکرر بر سر بالین شبنم آفتاب آمد

نشد روشن شود یک بار چشم اشکبار از تو

مرا شرمنده کردی از دل امیدوار خود

مبادا هیچ کافر در جهان امیدوار از تو!

شد از سنگینی بیماریم دل نرم دشمن را

به پنهان دیدنی هرگز نگشتم شرمسار از تو

به تلخی می توانی شکرستان کرد عالم را

که دارد آرزوی بوس و امید کنار از تو؟

به جامی دستگیری کن خمارآلوده خود را

چرا ای ابر رحمت بر دلی ماند غبار از تو؟

مرا خود نیست یارای سؤال، آخر چه می گویی

اگر پرسد گناه من کسی روز شمار از تو

به قسمت راضیم ای سنگدل دیگر چه می خواهی؟

خمار بی شراب از من، شراب بی خمار از تو

نمی شد زخمی تیغ تغافل اینقدر صائب

اگر می بود ممکن قطع امید ای نگار از تو

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

بهار آفرینش را نگاری نیست غیر از تو

نگار این گلستان را بهاری نیست غیر از تو

بهاری هست در هر سال مرغان گلستان را

مرا در چار موسم نوبهاری نیست غیر از تو

به ظاهر گرچه هر موجی عنان سیر خود دارد

به دست کس عنان اختیاری نیست غیر از تو

به خود مشغول کن از آفرینش چشم حیران را

که این فتراک را لایق شکاری نیست غیر از تو

به فانوس حمایت شمع ما را پرده داری کن

که این نور پریشان را حصاری نیست غیر از تو

زمین گیر فنا مگذار گرد هستی ما را

به شکر این که در میدان سواری نیست غیر از تو

مکن ما ناقصان را یارب از سنگ محک رسوا

که این نه بوته را کامل عیاری نیست غیر از تو

چرا چون خار در دامان موجی هر دم آویزم؟

چو بحر آفرینش را کناری نیست غیر از تو

بگردان روی دل از هر چه غیر توست در عالم

که این آیینه را آیینه داری نیست غیر از تو

نگه دار از هواهای مخالف جان نالان را

که این بیمار را بیمارداری نیست غیر از تو

مرو زنهار ای پیکان یار از سینه ام بیرون

که از دل عاشقان را یادگاری نیست غیر از تو

به رحمت سبز گردان دانه امید صائب را

که این بی برگ را باغ و بهاری نیست غیر از تو

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

جنون گنجی است گوهرخیز، زنجیر اژدهای او

تهیدستی نبیند هر که شد در گنج پای او

ز قحط دل چه خواهد کرد خط جانفزای او

که دل در سینه ها نگذاشت خال دلربای او

ز دست کوته عشاق کاری برنمی آید

مگر بالیدن از هم بگسلد بند قبای او

لب چون شکرش از گرمی شیر آب می گردد

مگر از شیره جانها کند مادر غذای او

گذارد ازترازو در فلاخن ماه کنعان را

عزیز مصر اگر بیند جمال جانفزای او

چرا از پرده بیرون آید آن غارتگر جانها؟

که چشمی نیست در عالم سزاوار لقای او

نیم آگاه از زلف رسایش، اینقدر دانم

که از دلها ترازو گشت مژگان رسای او

چو داغ تازه از زیر سیاهی برنمی آید

زلال زندگی از شرم لعل جانفزای او

مگر بر بی زبانی های من رحمی کند، ورنه

تمنا را زبان در کام می سوزد حیای او

چسان در بر کشم چون پیرهن آن سرو سیمین را؟

که رنگم می پرد از دیدن رنگ قبای او

ز کار دل گره، چون اشک از مژگان، فرو ریزد

چو آید در تبسم غنچه مشکل گشای او

طبلکار تو دارد اضطرابی در جهانگردی

که پنداری زمین را می کشند از زیر پای تو

تلاش قرب فقر از هر جگرداری نمی آید

که نقش پنجه شیرست نقش بوریای او

سبکسیری که از داغ جنون سرگرمیی دارد

چراغان می شود دامان دشت از نقش پای او

مرا آیینه رویی چون سکندر تشنه لب دارد

که عمر جاودان تاری است از زلف رسای او

مگر ذوق خودآرایی نقابش را براندازد

وگرنه عاشق مسکین چه دارد رونمای او؟

نمی دانم عیار لطف و قهرش را، همین دانم

که چون تیر قضا در دل نشیند هر ادای او

نمی دانم کجا آن شاخ گل را دیده ام صائب

که خونم را به جوش آورد رنگ آشنای او

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

چو بنشیند، شود صد کوه تمکین همنشین با او

چو برخیزد ز جا، از جای برخیزد زمین با او

ز فیض داغ سودا دام و دد شد رام با مجنون

سلیمان می شود هر کس که باشد این نگین با او

نظر با ساعد سیمش چراغ صبح را ماند

برآرد گر ید بیضا سر از یک آستین با او

لب دعوی گشودن می دهد یادی ز بی مغزی

صدف لب بسته باشد تا بود در ثمین با او

مآل خواجه ممسک به زنبور عسل ماند

که نیشی ماند از صدخانه پرانگبین با او

من از شرح پریشان حالی دل عاجزم صائب

به سرگوشی مگر گوید دو زلف عنبرین با او

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

نگردد بی صفا از خط لب گوهرنثار او

که می شوید سیاهی را عقیق آبدار او

سهی سروی که چشم من سفید از انتظارش شد

ز تمکین برنمی خیزد غبار از رهگذار او

شود چون ناف آهو مشک خون در حلقه چشمش

به خاطر بگذراند هر که زلف مشکبار او

کجا خودداری از پروانه بی تاب می آید؟

در آن محفل که با مجمر به رقص آید شرار او

می ممزوج را از صرف بهتر می توان خوردن

زیاد از چشم باشد فیض لعل آبدار او

دو عالم گر شود زیر و زبر از جا نمی خیزد

سپندی را که بر آتش نشاند انتظار او

تمام عمر باشد روزنش از روز دگر خوشتر

شبی چون زلف هر کس سرگذارد در کنار او

حلالش باد هر آبی که می نوشد درین گلشن

چو تا آن کس که گردد آب می در جویبار او

به جای اشک، آب زندگی در دیده اش گردد

دل هر کس که چون صائب شود آیینه دار او

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

بی طلب زنهار بر خوان کسان مهمان مشو

گوهر بی قیمتی، سنگ ته دندان مشو

می توان کشتن، چو نبود آب، آتش را به خاک

خاک خور، مغلوب حرص از بهر آب و نان مشو

خویش را در بندگی انداختن از عقل نیست

تا نفس داری رهین منت احسان مشو

تا نبینی پشت و روی عیب های خویش را

زینهار از صحبت آیین روگردان مشو

مهره گردان نمی ماند به حال خویشتن

چون تنک ظرفان به اقبال فلک خندان مشو

جلوه کردن در لباس عاریت دون همتی است

جامه ای کز تن برون ناید به آن نازان مشو

نیستی آیینه تا باشی ز معنی بی نصیب

دیده را بگشای، در هر صورتی حیران مشو

در مصاف چرخ صائب همت از پیران طلب

تا نباشد اسب چوگانی به این میدان مشو

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

غافل از داغ جنون ای دیده روشن مشو

گر رهایی چشم داری غافل از روزن مشو

دامن رستم به دست جذبه سوی خویش کش

دل نهاد این چه تاریک چون بیژن مشو

گر نچینی خوشه ای، چون مور بر چین دانه ای

دست و دامان تهی زنهار ازین خرمن مشو

این سیه کاران سزاوار توجه نیستند

پیش این تردامنان آیینه روشن مشو

احتیاط از کف مده هر چند در راه حقی

همچو موسی بی عصا در وادی ایمن مشو

باش زیر چرخ تا آیینه ات دارد غبار

چون شدی روشن، غبار خاطر گلخن مشو

دامن اهل تجرد با گرانجانی مگیر

بر مسیحای سبکرو بار چون سوزن مشو

خون فاسد در بدن آهن ربای نشترست

نیش مردم برنمی تابی رگ گردن مشو

جمع کن چون شبنم گل پا به دامان ادب

از نگاه خیره گل را خار پیراهن مشو

آبرویی نیست در گلزار ابر خشک را

چون نداری چشم تر، در حلقه شیون مشو

شکوه ناسازی گردون به اهل دل مبر

یوسف گل پیرهن را خار پیراهن مشو

بر چراغ ما کز او چشم جهانی روشن است

تا توان فانوس شد، ای سنگدل دامن مشو

جستجو صائب به جایی می رساند خویش را

هر قدر سختی ببینی سست در رفتن مشو

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5006172
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث