به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

در کهنسالی ز مرگ ناگهان غافل مشو

برگ چون شد زرد از باد خزان غافل مشو

امن نتوان زیست از اقبال و ادبار فلک

از دم شمشیر و از پشت کمان غافل مشو

از چراغی می توان افروخت چندین شمع را

دولتی چون رودهد از دوستان غافل مشو

تا در ایام خزان برگ و نوایی باشدت

در بهار از بلبلان ای باغبان غافل مشو

برگ از اندک نسیمی دست و پا گم می کند

تا نفس باقی است از پاس زبان غافل مشو

دیدی از اخوان چه پیش آمد عزیز مصر را

زینهار از مکر اخوان زمان غافل مشو

هر کجا چون شمع گرم محفل آرایی شوی

از دهان گاز ای آتش زبان غافل مشو

تا زبان شکر جای سبزه باشد حاصلت

از زمین تشنه، ای آب روان غافل مشو

نابجا نبود سخن، مگشا لب گفتار خویش

از هدف چون تیر در بحر کمان غافل مشو

برندارد دولت بیدار غفلت، زینهار

در کنار بام از خواب گران غافل مشو

رشته هستی به قدر فکر می گردد بلند

صائب از تحصیل عمر جاودان غافل مشو

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

از نسیم ای ساکن بیت الحزن غافل مشو

چشم می خواهی ز بوی پیرهن غافل مشو

چون نمی آید به چشم از بس لطافت نوبهار

از تماشای گل و سرو و سمن غافل مشو

دیدنی دارند جمعی کز سفر باز آمدند

زینهار از تازه رویان چمن غافل مشو

میوه فردوس می بخشد حیات جاودان

ای دل بیمار ازان سیب ذقن غافل مشو

چون ز محفل پای نتوانی کشیدن همچو شمع

از حضور خلوت در انجمن غافل مشو

چون خرابی نیست معماری بنای جسم را

تا نفس داری ز تعمیر بدن غافل مشو

صبح و شام چرخ کم فرصت به هم پیوسته است

در لباس زندگانی از کفن غافل مشو

گرچه از گفتار شیرین چون شکر دل می بری

از شکر ای طوطی شیرین سخن غافل مشو

از چه خس پوش می دارند بینایان خطر

در زمان خط ازان چاه ذقن غافل مشو

شکر این معنی که در غربت عزیزی یافتی

حق شناسی کن، ز اخوان وطن غافل مشو

چون عقیق از سیم و زر هر چند یابی خانه ها

دل منه بر غربت، از یاد یمن غافل مشو

نیست چون مستی کلیدی مخزن اسرار را

در بهار از ناله مرغ چمن غافل مشو

خاک غربت را ز بوی خوش معنبر ساختی

بیش ازین ای نافه از ناف ختن غافل مشو

دیدی از اخوان چه پیش آمد عزیز مصر را

از تهی چشمان صحرای وطن غافل مشو

چشم پاک من نگه دارد ز آفت حسن را

گر ز خود غافل شوی، باری ز من غافل مشو

در سیاهی صائب آب زندگانی مدغم است

زینهار از خال آن کنج دهن غافل مشو

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

تلخرو از هر نسیم سهل چون دریا مشو

تیغ اگر چون موج بارد بر سرت از جا مشو

آفت شهرت ندارد خلوت در انجمن

بهر شهرت گوشه گیر از خلق چون عنقا مشو

بر رخ هر کس که نگشاید ازو دل چون نسیم

در گلستان جهان چون غنچه گل وا مشو

موج دریا را حجاب دیدن ساحل مکن

در میان کار دنیا غافل از عقبی مشو

می توان تا گشت باغ دلگشا اطفال را

همچو مجنون گردباد دامن صحرا مشو

چون به احسان می توان آزادگان را بنده کرد

از بخیلی بنده سیم و زر دنیا مشو

دولت از دست دعا دارد حصار عافیت

در بزرگی غافل از دریوزه دلها مشو

قطره در گوهر ز موج انقلاب آسوده است

مرد طوفان حوادث نیستی دریا مشو

رشته مریم چه باشد تا ز هم نتوان گسیخت؟

پای بند رشته آمال چون عیسی مشو

صائب از شبگیر راه دور کوته می شود

پای خواب آلوده این دامن صحرا مشو

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

از گرانجانی گران بر خاطر دنیا مشو

تا توان برداشت باری بار بر دلها مشو

تا نمی در جویبارت چون سبوی باده هست

بار دوش خلق از کوتاه دستی ها مشو

تا توانی گوهر شهوار شد، از فکر پوچ

چون کف بی مغز بار خاطر دریا مشو

بادبان را کشتی پربار لنگر می کند

روح را از نعمت الوان حنای پا مشو

جمع کن چون غنچه اوراق دل از چین جبین

چون گل بی درد خرج خنده بیجا مشو

از جهان آب و گل بگذر سبک چون گردباد

چون ره خوابیده بار خاطر صحرا مشو

خوبه صحبت کرده را تنهایی از مردم بلاست

خوبه تنهایی کن از همصحبتان تنها مشو

روز اگر شان بزرگیهاست دامنگیر تو

در دل شب غافل از دریوزه دلها مشو

از سحرخیزی رسد شبنم به وصل آفتاب

چشم بگشا، غافل از بیداری شبها مشو

هر چه در آفاق باشد هست در انفس تمام

سیر کن در خویشتن صائب جهان پیما مشو

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

در برون رفتن ز بزم زندگی کاهل مشو

نیستی خضر از گرانجانان این محفل مشو

تا توانی چون موج دریا را کشیدن در کنار

چون خس و خاشاک محو جلوه ساحل مشو

تا ز دوش رهروان باری توان برداشتن

از گرانجانی غبار خاطر منزل مشو

آسمان نقد ترا چندین گره آماده است

زینهار ای پست فطرت خرج آب و گل مشو

جسم را تعمیر کن چندان که صاحبدل شوی

چون به لیلی راه ردی واله محمل مشو

می رسد چون عطسه بی تمهید گلبانگ رحیل

از سرانجام سفر در هر نفس غافل مشو

چیست بخت سبز تا از آسمان خواهد کسی

زان بهار بی خزان قانع به این حاصل مشو

می کند در ناخنت نی خامه تکلیف عقل

عشرت طفلانه می خواهد دلت، عاقل مشو

می شود بازیچه باد صبا خاکسترت

بی طلب زنهار چون پروانه در محفل مشو

فربهی از خوان مردم رنج باریک آورد

همچو ماه نو به نور عاریت کامل مشو

ایمن است از سوختن تا نخل صاحب میوه است

در ریاض زندگی چون بید بی حاصل مشو

سرمه خاموشی سیل است دریای محیط

تا به شهرت تشنه ای چون ناقصان واصل مشو

می توان صائب به لاحولی شکست ابلیس را

زینهار از حمله این بی جگر بیدل مشو

نیست صائب جز ندامت آرزو را حاصلی

بیش ازین فرمان پذیر آرزوی دل مشو

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

محو چون خواهی شد آخر محو آن رخسار شو

خاک چون می گردی آخر خاک پای یار شو

برنمی دارد گرانی راه صحرای طلب

گرد هستی برفشان از خود سبکرفتار شو

در سیه کاری سرآمد روزگارت چون قلم

از سر گفتار بگذر، بر سر کردار شو

جامه احرام را بر خود کفن کردن خطاست

گر نداری زنده شب را، در سحر بیدار شو

چون حباب از حرف پوچ است این تهیدستی ترا

مهر خاموشی به لب زن، مخزن اسرار شو

در خرابی های تن تردست چون سیلاب باش

چون به دیوار یتیمان می رسی معمار شو

سخت رویی موجه آفات را آهن رباست

مرد سوهان حوادث نیستی هموار شو

چند چون پرگار خواهی گشت بر گرد جهان؟

پای در دامن گره کن مرکز ادوار شو

خار بی گل چند خواهی بود از تیغ زبان؟

بی زبانی پیشه خود کن گل بی خار شو

گنج را بی زبان ممکن نیست صائب یافتن

بی تأمل در دهان اژدها و مار شو

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

 

قانع از رزق پریشان با دل صدپاره شو

روزی آماده می خواهی برو غمخواره شو

تا درین میخانه باشی بر حریفان خوشگوار

صاف را ایثار کن رندانه دردی خواره شو

چون به خلوت رو گذاری دل چو قرآن جمع کن

در میان جمع چون نازل شوی سی پاره شو

گر طمع داری که آید روزیت بیرون ز سنگ

در ریاض آفرینش مرغ آتشخواره شو

شربت عیسی پی بیمار گردد دربدر

چاره جویی چشم داری از جهان بیچاره شو

گر نگردد بر مراد ما فلک آسوده ایم

زین فلاخن سنگ ما گو دیرتر آواره شو

سنگ را دلجویی اطفال گوهر می کند

در حریم خردسالان مهره گهواره شو

تا ز چشم پاک چون آیینه دارندت عزیز

صائب از سیمین بران قانع به یک نظاره شو

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

خوشدلی می خواهی از هوش و خرد بیگانه شو

بر جنون زن کامیاب از عشرت طفلانه شو

از خرابی می توان شد خازن گنج گهر

در گذر چون سیل از تعمیر خود، ویرانه شو

پله افتادگی را سرفرازی در قفاست

چوند روزی در زمین خاکساری دانه شو

از فضولی میهمان بر میزبان گردد گران

در برون درگذار این خلق، صاحب خانه شو

می تواند سبحه صد دانه شد هر مشت گل

سعی در پرداز دل کن گوهر یکدانه شو

روزگار زندگانی را به غفلت مگذران

در بهاران مست و در فصل خزان دیوانه شو

خانه ای کز وی نیاساید ولی، دربسته به

پیش خواب آلودگان شیرینی افسانه شو

در حضور هوشیاران حرف را سنجیده گوی

در حریم می پرستان نعره مستانه شو

ترک افیون را علاجی بهتر از تقلیل نیست

اندک اندک ز آشنایان جهان بیگانه شو

نیست راهی قرب را از سوختن نزدیکتر

در طریق عشقبازی امت پروانه شو

مشرق خمیازه می سازد دهن را حرف پوچ

مستی بی دردسر خواهی لب پیمانه شو

خانه دل را ز نقش غیر چون پرداختی

خواه در بیت الحرام و خواه در بتخانه شو

مهره گل پیش طفلان به ز عقد گوهرست

چون به دست زاهد افتی سبحه صددانه شو

ریزش پیر مغان را خواهشی در کار نیست

چون سبوی می به دست بسته در میخانه شو

صرف کن در عشق اوقات عزیز خویش را

در بهاران عندلیب و در خزان پروانه شو

نیست آسان، ساختن صائب سخن را بی گره

چاک کن دل را، دگر در زلف معنی شانه شو

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

 

عقده ای نگشود آزادی ز کارم همچو سرو

زیر بار دل سرآمد روزگارم همچو سرو

گر چه ز اسباب جهان یک جامه دارم در بساط

زیر بار منت چندین بهارم همچو سرو

محو نتوان ساختن از صفحه خاطر مرا

مصرع برجسته باغ و بهارم همچو سرو

خاطر آزاده من فارغ است از انقلاب

در بهار و در خزان بر یک قرارم همچو سرو

گرچه برگشتن ندارد جویبار زندگی

بر سر یک پا همان در انتظارم همچو سرو

از رعونت نقش هستی در بساطم زنگ بست

آب روشن گر چه بود آیینه دارم همچو سرو

تا به زانو پایم از گرد کدورت در گل است

گر چه دایم در کنار جویبارم همچو سرو

طوق قمری در بساطم چشم حیرت می شود

بس که سرگرم تماشای بهارم همچو سرو

سایه من میکشان را دامگاه عشرت است

میوه ای هر چند در ظاهر ندارم همچو سرو

باغ را بی برگ در فصل خزان نگذاشتم

کام تلخی گر نشد شیرین ز بارم همچو سرو

سر برون از یک گریبان کرده ام با راستی

نیست فرقی در نهان و آشکارم همچو سرو

نشکند چون پشت شاخ میوه دار از غیرتم؟

با تهیدستی رخ خود تازه دارم همچو سرو

سرفرازی نیست از نشو و نما مطلب مرا

خواهم از گل ریشه خود را برآرم همچو سرو

نیست بر تحسین بلبل گوش من چون شاخ گل

زین گلستان با خود افتاده است کارم همچو سرو

سبزه بختم درین بستانسرا پامال شد

پنجه ای رنگین نگردید از نگارم همچو سرو

آن کهن گبرم که از طوق گلوی قمریان

بر میان صد حلقه زنار دارم همچو سرو

فرصت خاریدن سر نیست از حیرت مرا

دست خود را در بغل پیوسته دارم همچو سرو

یک سر مو نیست از تیغ زبان اندیشه ام

می کند پیرایش افزون اعتبارم همچو سرو

خجلت روی زمین از سنگ طفلان می کشم

بس که از بی حاصلی ها شرمسارم همچو سرو

شمع سبز من به کوری سوخت در بزم وجود

آتشین بالی نشد هرگز دچارم همچو سرو

گرچه برگ و بار من غیر از کف افسوس نیست

از برومندی همان امیدوارم همچو سرو

میوه من جز گزیدن های پشت دست نیست

منفعل از التفات نوبهارم همچو سرو

برگ عیش نوبهاران است روی تازه ام

درخزان از نوبهاران یادگارم همچو سرو

زنگ ذاتی را به خاکستر ز دل نتوان زدود

دست پیش قمریان تا چند دارم همچو سرو؟

بار من آزادگی و برگ من دست دعاست

حرز جان باغ و تعویذ بهارم همچو سرو

کوه را از پا درآرد تنگدستی ها و من

سالها شد خویش را بر پای دارم همچو سرو

گر چه گل بر هیچ کس دست دراز من نزد

شد کبود از سیلی دوران عذارم همچو سرو

نارسایی داردم از سنگ طفلان بی نصیب

ورنه از دل شیشه ها در بار دارم همچو سرو

بس که خوردم زهر غم، چون ریزد از هم پیکرم

سبزپوش از خاک برخیزد غبارم همچو سرو

در چنین فصلی که گل از پوست می آید برون

دست را تا کی به روی هم گذرم همچو سرو؟

با هزاران دست، دایم بود در دست نسیم

صائب از حیرت عنان اختیارم همچو سرو

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

رزق ما نظاره خشکی است از بالای سرو

وقت قمری خوش که بر سرمی کشد، مینای سرو

در گلستانی که شمشاد تو آید در خرام

سبزه خوابیده گردد قامت رعنای سرو

طوق قمری می کند این جمع را گردآوری

ورنه می پاشد به یک ساعت ز هم اجزای سرو

از نظربازان شود حسن نکویان دیده ور

نیست غیر از طوق قمری دیده بینای سرو

طوق قمری چون خط پیمانه می آید به چشم

می کند از بس تراوش نشأه از مینای سرو

مردم آزاده را عین الکمالی لازم است

نیل چشم زخم روی سرو باشد پای سرو

نیست در سر در هوایان قرب نیکان را اثر

برنمی آید به آب روشن از گل پای سرو

تیر را از بال و پر بی رحمی افزون می شود

از هجوم قمریان افزود استغنای سرو

بیخودان از جستجو در وصل فارغ نیستند

قمری از حیرت همان کوکو زند در پای سرو

جامه بسیار، دارد کهنگی در آستین

تازه باشد چار موسم جامه یکتای سرو

نیستند آزادگان فارغ ز شست و شوی دل

در کنار آب باشد بیش صائب جای سرو

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 8:23 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4999610
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث