به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

یک دل نشد گشاده ز گفت و شنید من

با هیچ قفل راست نیامد کلید من

در سنگ از شرار و شرر می دهم خبر

افلاک یک ستاره ندارد به دید من

با تیغ پاک کرده ام اینجا حساب خود

از خاک، روی شسته برآید شهید من

مردان هزار فوج ز همت شکسته اند

غافل مباش از سپه ناپدید من

ابر سیاه، پرده سیلاب فتنه است

ایمن مشو ز آفت چشم سفید من

این آن غزل که گفت مسیحای زنده دل

کاین خلق نیست در خور گفت و شنید من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

همچشم آبله است دل اشکبار من

در پرده دل است گره نوبهار من

کشتی در آب گوهر من کار می کند

دریا ترست از گهر آبدار من

از پاک گوهری چو صدف در دل محیط

گهواره ای است بهر یتیمان کنار من

از ضعف نیست خاستنش چون خط غبار

بر صفحه دلی که نشیند غبار من

دارد نشاط روی زمین در کنار بحر

از گرد بی کسی گهر شاهوار من

چون حرف دور ازان لب میگون فتاده ام

میخانه ها کم است برای خمار من

چون گردباد، بال و پر سیر من شود

خاری که سربرآورد از رهگذار من

از سایه تخم سوخته را سبز می کند

سروی که قد کشد به لب جویبار من

در راه ابر نیست مرا چشم انتظار

چون عنبرست از نفس خود بهار من

آسوده از خرابی سیلاب فتنه ام

همواری من است چو صحرا حصار من

هر وادیی که آید ازو بوی خون، بود

از وحشت کناره طلب لاله زار من

بر صفحه زمین اثر از کوه غم نماند

تا آرمیده گشت دل بی قرار من

خورشید چون هلال شود پای در رکاب

چون پای در رکاب کند شهسوار من

دل می خورد ز قحط خریدار، عمرهاست

در سینه صدف گهر شاهوار من

صائب مرا نظر به خزان و بهار نیست

بر یک قرار جوش زند چشمه سار من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

بارست خنده بر دل کلفت پرست من

پر خون بود دهان گل از پشت دست من

مینا زبان مار شود در شکستگی

رحم است بر کسی که بود در شکست من

قمری بود ز حلقه به گوشان سرو و من

آن قمریم که سرو بود پای بست من

گیرنده تر ز دست شده است آستین من

اکنون که رفته دامن فرصت ز دست من

در بزم وصل از من بی دل اثر مجو

کز خود تمام برده مرا نیم مست من

تا خط عنبرین نکند نامه اش سیاه

ایمان نیاورد به خدا خودپرست من

آتش به زیر پاست چو شبنم مرا ز گل

شوید اگر چه گرد ز دلها نشست من

یک بار تیر من به غلط بر هدف نخورد

با آن که می برد کجی از تیر، شست من

هر نخل سرکشی که درین سبز طارم است

از زور می چو تاک بود زیردست من

دیگر غبار دامن هیچ آشنا نشد

تا آشنا به دامن شب گشت دست من

چون موج در خم خس و خاشاک نیستم

صائب نهنگ می کشد از بحر شست من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

در کاسه سپهر کند خاک گرد من

رحم است بر کسی که شود هم نبرد من

در شهربند عافیت از خاکساریم

دیوار می کشد به ره سیل گرد من

بی اختیار آب روان می کند ز چشم

چون آفتاب دیدن رخسار زرد من

یک نقطه است اشک در مجموعه غمم

یک مصرع است آه ز دیوان درد من

گرد یتیمی از گهرم گرچه می چکد

بر هیچ خاطری ننشسته است گرد من

قسمت چو ابر گرد جهان می دواندم

تا از کدام بحر بود آبخورد من

هر چند پایه تو بلند اوفتاده است

غافل مشو ز ناله گردون نورد من

نقصان نمی کند کسی از دستگیریم

پایش فرو به گنج رود پایمرد من

صائب ز می مرا نتوان لاله رنگ ساخت

چون شعله رنگ بست بود روی زرد من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

عرض صفا به اهل هنر می کنی مکن

پیش کلیم دست بدر می کنی مکن

صدق عزیمت است دلیل ره طلب

تو سست عزم، عزم دگر می کنی مکن

قطع ره طلب به تأمل نمی شود

در پیش پای خویش نظر می کنی مکن

چون سیل، بی ملاحظگی خضر این ره است

این راه را به قاعده سر می کنی مکن

فکر و خیال محرم این شاهراه نیست

هر دم خیال (و) فکر دگر می کنی مکن

بی جذبه آفتاب دلیلت اگر شود

از خود سفر به نور شرر می کنی مکن

در ره شکنجه ای بتر از کفش تنگ نیست

با خوی بد هوای سفر می کنی مکن

در قلزمی که یکجهتان دم نمی زنند

هر دم زدن هوای دگر می کنی مکن

آزادگان چو سرو به یک جامه قانعند

هر روز یک لباس به بر می کنی مکن

از رشک عشق، غیرت حسن است بیشتر

در ماه و آفتاب نظر می کنی مکن

اکنون که برد بی خبری هر چه داشتیم

ما را ز حال خویش خبر می کنی مکن

پاس شکوه فقر و قناعت نگاه دار

در پیش گنج، دست به زر می کنی مکن

صائب یکی ز حلقه به گوشان زلف توست

او را نظر به چشم دگر می کنی مکن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

در بیخودی گذشت زمان شباب من

شد پرده دار دولت بیدار خواب من

نگذاشت آب در جگرم عشق خانه سوز

بی اشک شد ز تندی آتش کباب من

نسبت به شور من رگ خوابی است گردباد

صحرا به گرد می رود از اضطراب من

هرگز نمی برم به خرابات دردسر

از کاسه سرست چو فیلان شراب من

درمانده نهفتن رازم که می پرد

چون نامه های روز قیامت نقاب من

آن گوهرم که کشتی طوفان رسیده است

گنجینه مقرنس گردون ز آب من

مانند سرو پای فشردم درین چمن

هر چند طوق فاختگان شد رکاب من

چون گل خمار خنده شیرین کشیده ام

از عیش تلخ شکوه ندارد گلاب من

خط ابر رحمت است گلستان حسن را

بر روی خویش تیغ مکش آفتاب من

چون ماه نو همان ز تواضع دو تا شوم

گر نه سپهر بوسه زند بر رکاب من

جمعیتی که از دل ویران به من رسید

سهل است گنج اگر طلبند از خراب من

از ناله شیشه در جگر سنگ بشکند

چون کاسه تهی لب حاضر جواب من

صائب برون نمی روم از فکر آن غزال

چین کردن کمند بود پیچ و تاب من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

غیرت کن و ز آه برافروز شمع خویش

دریوزه فروغ ز شمس و قمر مکن

خواهی که چون شکوفه ازین باغ برخوری

با خاک ره مضایقه سیم و زر مکن

پای حنا گرفته به جایی نمی رسد

از خود برون نیامده عزم سفر مکن

تا دیده ات ز نور یقین غیبت بین شود

در عیب مردم و هنر خود نظر مکن

این آن غزل که اهلی شیرین کلام گفت

می در پیاله نوبت من بیشتر مکن

در کارزار عشق حدیث جگر مکن

با تیغ آفتاب ز شبنم سپر مکن

بی بادبان سفینه به ساحل نمی رسد

زنهار ترک ناله و آه سحر مکن

جوش بهار آبله در خار بسته است

ای سست رگ، ملاحظه از نیشتر مکن

خون را نشسته است به خون هیچ ساده دل

می در پیاله من خونین جگر مکن

از ماجرای پشه و نمرود پند گیر

در هیچ دشمنی به حقارت نظر مکن

گر آه سردی از جگر اینجا کشیده ای

از آفتابروی قیامت حذر مکن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

بیجا سخن چو طوطی شکرشکن مکن

آیینه گر به حرف درآید سخن مکن

تا ممکن است جامه احرام ساختن

دستار صبح را کفن خویشتن مکن

پیوند دوستی ببر از سرو قامتان

روی زمین ز گریه حسرت چمن مکن

در خون فتاد نان عقیق از تلاش نام

بگذار نام را و سفر از یمن مکن

قصری که از فروغ تجلی است زرنگار

از دود دل، سیاه چو بیت الحزن مکن

از پا درآر دشمن خود را و خاک شو

در انتقام پیروی کوهکن مکن

در دیده ستاره نمک ریخت انتظار

زین بیش در زمین غریبی وطن مکن

صائب حیا ز دیده نرگس به وام گیر

گستاخ چشم باز به روی چمن مکن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

از خود برون نرفته هوای سفر مکن

این راه را به پای زمین گیر سر مکن

در قلزمی که ابر کرم موج می زند

اندیشه چون حباب ز دامان تر مکن

گوهر چه صرفه می برد از روی سخت سنگ؟

تا ممکن است عربده با بدگهر مکن

با قصد کار بنده مأمور را چه کار؟

در کارهای حق سخن از خیر و شر مکن

از زخم خار یک دهن خنده است گل

ای سست رگ ملاحظه از نیشتر مکن

سود سفر بود گذراندن ز همرهان

زنهار با رفیق موافق سفر مکن

معشوق تازه رو خط آزادی غم است

در گلشنی که سرو نباشد گذر مکن

ای زاهد فسرده، دل از عشق جمع دار

ای خون مرده دغدغه از نیشتر مکن

خواهی نریزد از مژه ات اشک آتشین

در روی آفتاب جبینان نظر مکن

در توست هر چه می طلبی صائب از جهان

بیرون ز خود به هیچ مقامی سفر مکن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

از زنگ کبر آینه خویش ساده کن

در زیر پا نظر کن و حج پیاده کن

چون مور مدتی کمر بندگی ببند

دیگر ز روی دست سلیمان، و ساده کن

سامان خاستن نبود شبنم مرا

ای مهر، دستگیری این اوفتاده کن

احسان آفتاب به مقدار روزن است

تا ممکن است روزن دل را گشاده کن

در قبضه تصرف چرخ زبون مباش

مردانه از سپهر مقوس کباده کن

بر توسن سبکرو همت سوار شو

خوشید را ز مرکب گردون پیاده کن

نقصان نکرده است کس از آب زندگی

نقد حیات خود همه را صرف باده کن

تا چون سبو عزیزان خراباتیان شوی

یک چند دستگیری هر اوفتاده کن

صائب هلاک ساده دلان است حسن دوست

تا ممکن است آینه خویش ساده کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5002067
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث