به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

به رنگ سرو درین باغ زندگانی کن

بریز بار ز خود، ترک شادمانی کن

گرت هواست که در وصل آفتاب رسی

درین ریاض چو شبنم نظرچرانی کن

مگر به میوه بی خار بارور گردی

شکوفه وار به هر خار زرفشانی کن

حریف داغ عزیزان نمی شود جگرت

تلاش مرگ در ایام زندگانی کن

خمار باده به اندازه نشاط بود

به قدر حوصله درد شادمانی کن

ز خامشی دهن غنچه گلستان گردید

درین بساط سرانجام بی زبانی کن

چو جان ز جسم تو بی اختیار خواهد رفت

به اختیار چو پروانه جانفشانی کن

تو چون ز مصلحت خویش نیستی آگاه

ملایمت به بلاهای آسمانی کن

مده ز دست ترازوی عدل را صائب

به هر که با تو گرانی کند، گرانی کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

ز باده توبه در ایام نوبهار مکن

به اختیار، پشیمانی اختیار مکن

به استخاره اگر توبه کرده ای زاهد

به استخاره دگر زینهار کار مکن

وصال ساغر و مینا قران سعدین است

برای خوردن می ساعت اختیار مکن

زمین شور بود برق دانه امید

به مجلسی که در او نیست می گذار مکن

به پای خم می نارس به کام خویش رسید

سفر ز کوی خرابات زینهار مکن

اگر چه عشق بود کار مردم بیکار

به غیر عشق توجه به هیچ کار مکن

چو روزگار به ناسازی تو ساخته است

تو نیز شکوه ز اوضاع روزگار مکن

ز چشم شور بساط جهان نمکزارست

چو لاله داغ نهان خود آشکار مکن

رسد چو قطره به دریا یکی هزار شود

به جان مضایقه با تیغ آبدار مکن

لباس عاریتی پرده دار ناکامی است

به هر چه از تو جدا گردد افتخار مکن

ز خست شرکا زود می شوی دلگیر

درین زمانه تمنای اعتبار مکن

محیط عشق ندارد کناره ای، صائب

تلاش ساحل ازین بحر بی کنار مکن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

ترا که گفت وطن زیر چراغ اخضر کن؟

درین محیط پر از خون چو نوح لنگر کن

نه ای عزیزتر از آفتاب عالمتاب

ز سنگ بالش و از خاک تیره بستر کن

به همت از سر گردون کلاه اوج ربای

سری چو شعله برون زین بلندمجمر کن

ز حرف سرد صبا روی را مکش درهم

ز کینه صاف دل خود چو آب گوهر کن

ز عمر خضر اثر خیر پایدارترست

ز آب صلح به آیینه چون سکندر کن

حدیث تلخ ز بادام اگر نمی شنوی

به بند خانه نی صبر همچو شکر کن

سزای توست حباب آستین فشانی موج

ترا که گفت سر از بحر بیکران برکن؟

مکن به عارض گل شوخ چشمی ای شبنم

حذر ز تیغ جهانسوز مهر انور کن

ز خاک دشت ختن را به نکهتی بردار

دماغ سوخته مشک را معنبر کن

زبان شعله به تشریف عشق کوتاه است

قیاس این سخن از آذر و سمندر کن

درین غزل نظر از خواجه یافتی صائب

به روح حافظ شیراز می به ساغر کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

کرم به ابر سبکدست همچو عمان کن

تمام روی زمین را رهین احسان کن

ز باده چهره گلرنگ را فروزان کن

ز قطره های عرق بزم را چراغان کن

به شکر این که جبین گشاده ای داری

ملایمت به خس و خار این گلستان کن

به آبروی عزیزان مگر شوی سیراب

سفال تشنه خود وقف می پرستان کن

هوای نفس چو گردید زیردست ترا

ز باد تختگه خویش چون سلیمان کن

فضای شهر مقام نفس کشیدن نیست

چو گرد باد نفس راست در بیابان کن

مدار فیض خود از ابر همچو بحر دریغ

تمام روی زمین را رهین احسان کن

شود کلید ز اعجاز عشق آخر قفل

نظر به پیرهن و چشم پیر کنعان کن

نظر به چشمه حیوان سیه مکن صائب

به آبروی، قناعت ز آب حیوان کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

شکوه عشق جهانگیر را تماشا کن

دلی ز سنگ کن این شیر را تماشا کن

به انتظار اجل عمر را تباه مکن

بغل گشایی شمشیر را تماشا کن

ترا که چشم ز خوبان به حسن معنی نیست

برو قلمرو تصویر را تماشا کن

به جامه شفقی جلوه می کند هر روز

جوانی فلک پیر را تماشا کن

نهشت در جگر روزگار، عشق تو آب

حرارت دل این شیر را تماشا کن

اگر ز چشمه حیوان نظر ندادی آب

برهنه پیکر شمشیر را تماشا کن

ز روی درد تو چین در کمند آه فکن

گرهگشایی تأثیر را تماشا کن

نهشت یک دل آسوده در جهان زلفش

سبک عنانی تسخیر را تماشا کن

گره ز ابروی تدبیر باز کن صائب

گشاده رویی تقدیر را تماشا کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

دمید صبح، سر از خواب بیخودی برکن

ز اشک گرم می آتشین به ساغر کن

مشو چو قطره شبنم گره درین گلزار

تلاش صحبت آن آفتاب انور کن

مبر به کوی خرابات دردسر زنهار

ز خون دل می بی دردسر به ساغر کن

به نور عقل ره دور عشق نتوان رفت

چراغ آهی ازان روی آتشین برکن

نقاب چهره مطلب سیاه کاری توست

همین تو سعی کن آیینه را منور کن

مشو چو عود ز خامی به سوختن قانع

سری چو شعله برون زین بلند مجمر کن

بساز با دل روشن ز عالم پرشور

ازین محیط قناعت به آب گوهر کن

فشرده است فلک ابرهای احسان را

به آب دیده لب خشک خویش را تر کن

گهر ز گرد یتیمی گرانبها گردید

ز خاک تیره درین خوابگاه بستر کن

ز حرف عشق نی کلک را خمش مگذار

به این فتیله عنبر جهان معطر کن

هر آنچه با تو نیاید به خاک، مال تو نیست

ز درد و داغ دل خویش را توانگر کن

به خاکمال حوادث بساز زیر فلک

به آسیا نتوان گفت گرد کمتر کن

ز شعر حافظ شیراز چون بپردازی

به گوشه ای بنشین شعر صائب از بر کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

حضور می طلبی سینه را مصفا کن

گهر پرست تو گنجینه را مصفا کن

ز خانه بصفا میهمان نگردد کم

همین تو سعی کن آیینه را مصفا کن

مه از گرفتگی آمد برون به جام زدن

تو هم به جام زدن سینه را مصفا کن

دگر برای چه روزست باده روشن؟

ز تیرگی شب آدینه را مصفا کن

نظر به صافی چشمه است جویباران را

به دشمنان دل پر کینه را مصفا کن

ذلیل می شود از رقعه طمع درویش

ز پینه خرقه پشمینه را مصفا کن

به لوح ساده توان کرد حسن را تسخیر

ز جوهر آینه سینه را مصفا کن

هلال آینه روشن است صائب حسن

تو همچو صبح همین سینه را مصفا کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

بپوش چشم ز وضع جهان و عشرت کن

ببند در به رخ کاینات و وحدت کن

نه ای شریفتر از کعبه، ای لباس پرست

به جامه ای که به سالی رسد قناعت کن

چه گل در آب به تعمیر کعبه می گیری؟

خراب گشته دلی را برو عمارت کن

ز اشک و چهره ترا داده اند آب و زمین

برای توشه فردای خود زراعت کن

چو آفتاب به قرصی اگر رسد دستت

ز گرد خوان فلک، ذره ذره قسمت کن

دمادم است که طبل رحیل ساز شده است

به هر تپیدن دل فکر کار رحلت کن

لباس عافیتی به ز خاکساری نیست

به این لباس سبک از جهان قناعت کن

چو سرو و بید به برگ از چمن مشو قانع

مگر به میوه توانی رسید، غیرت کن

فریب شهرت کاذب مخور چو بی دردان

به جای تربت مجنون مرا زیارت کن

نمک به دیده من شورفکر ریخته است

ترا که درد سخن نیست خواب راحت کن

حریف سنگ حادث نمی شوی صائب

درآ به عالم بی حاصلی، فراغت کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

نظر به زلف و خط آن بهشت سیما کن

شکسته قلم صنع را تماشا کن

مشو غبار دل خلق چون کتابت خشک

به اهل عشق در ایام خط مدارا کن

پیاله از قدح لاله می توان کردن

بگیر گردن مینا و رو به صحرا کن

نمی توان دل صد چاک را به سوزن دوخت

علاج رخنه دل را به درد صهبا کن

مشو مقید همراه اگر چه توفیق است

سفر جریده ازین خاکدان چو عیسی کن

مس از معامله کیمیا زیان نکند

وجود ناقص خود را به هیچ سودا کن

خلاف نفس کلید در بهشت بود

به هر چه نفس تولا کند تبرا کن

جمال یوسفی از کلک صنع می ریزد

همین تو دیده یوسف شناس پیدا کن

به کوه صبر توان جان و موج حادثه برد

برای کشتی خود لنگری مهیا کن

نهنگ عشق به هر چشمه ای نمی گنجد

ز کاوکاو دل خویش را چو دریا کن

بهانه جوست حیا در نقاب پوشیدن

به احتیاط به رخسار او نظر وا کن

خمار و نشأه ز یک چشمه آب می نوشند

به درد و صاف جهان سینه را مصفا کن

نمی توان به قدم قطع آسمان ها کرد

ز شوق، بال و پری چون نسیم پیدا کن

حریف آبله دل نمی شوی صائب

ز تنگنای صدف روی خود به دریا کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

به آب و گل چه فرو رفته ای نظر وا کن

ازین خرابه چو سیلاب رو به دریا کن

مباش کم ز نسیم سحر درین گلزار

تو هم به خوش نفسی غنچه دلی وا کن

نگشته تنگ زمان سفر، ز دانه اشک

برای راه فنا توشه ای مهیا کن

درین دو هفته که ابر بهار در گذرست

تو نیز دامن امید چون صدف وا کن

مشو چو خوشه به یک سر درین چمن قانع

بکوش و چشم و دل خویش هر دو بینا کن

حریف بحر نگردد شناوری، زنهار

نشسته دست ز جان، دست عجز بالا کن

فکنده است ترا دربدر دهان سؤال

ببند یک در و صد در به روی خود وا کن

ز سنگ خاره دم تیغ زود برگردد

به هر که با تو کند دشمنی مدارا کن

همیشه دور به کام کسی نمی گردد

به خنده حاصل خود صرف همچو مینا کن

نمی توان به پر عقل شد فلک پرواز

ز عشق، صائب بال و پری مهیا کن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5001400
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث