به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ندارد جوهر افشای غم، تیغ زبان من

نمک بر چشم سوزن می زند زخم نهان من

دل صیاد می لرزد به دام از دانه اشکم

خطر دارد قفس از ناله آتش زبان من

ز عشق بی زوالی در خود آن گرمی گمان دارم

که مغز صد هما را سرمه سازد استخوان من

به چشم انتظارم گل فتاد از اشک یعقوبی

نمی آید ز مصر نیک بختی کاروان من

دو صد ابر بهاری در رکابش خوشه چین باشد

به صحرا چون خرامد گریه آتش عنان من

ز زور طبع معنی آفرین صائب طمع دارم

که از طاق بلند عرش آویزد کمان من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:49 PM

نه امروزست گرم از داغ سودای تو نان من

نمک پرورده عشق است مغز استخوان من

زمین تنگ میدان نیست جای گرم جولانان

وگرنه توسن گردون بود در زیر ران من

به کوری خرج شد اشکی که پروردم به خون دل

گلویی تر نشد چون شمع از آب روان من

برآمد بس که بی حاصل نهال من، عجب دارم

که سر بالا کند چون بید مجنون باغبان من

ز خواهش های الوان در ره سیل خطر بودم

دل بی مدعا زین سیل شد دارالامان من

تواضع با فرودستان بود خوش از زبردستان

وگرنه دور باش از زور خود دارد کمان من

گرفتم گوشه بر امید گمنامی، ندانستم

که کوه قاف چون عنقا شود سنگ نشان من

گرانجانی نباشد پیشه من با خریداران

به سیم قلب یوسف می خرند از کاروان من

ز هزل و هجو دادم تو به صائب شوخ طبعان را

دهان عالمی شد چون صدف پاک از دهان من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:49 PM

ز بس دامن کشد در خون مردم نازنین من

ز دامنگیری او جوی خون شد آستین من

به این طالع چرا از دوستان من راستی جویم؟

که افتاده است چپ با دست من نقش نگین من

اگر چه ظاهرم تلخ است، شیرین است گفتارم

نهان در پرده زنبور باشد انگبین من

ز بس بر خرمنم برق بلا ده تیغه می بارد

به خاکستر نشیند تا به گردن خوشه چین من

شفق هر صبحدم صد کاسه خون در ساغرم ریزد

فلک از کهکشان هر شب کمر بندد به کین من

مده رو پیش چشم من نقاب بی مروت را

مباد آید برون از پرده آه آتشین من

دماغ ناله مجنون صحرایی کجا دارد؟

جرس را مهر بر لب می نهد محمل نشین من

امیدی هست آب رفته اش دیگر به جو آید

یکی سازد به مژگان دست را گر آستین من

تو ای صائب دل خرم اگر داری خوشت باشد

گره فرسود شد در گرد غم چین جبین من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:49 PM

نبالد بر خود از شهرت دل نازک خیال من

ز انگشت اشارت بیش می کاهد هلال من

ز برق تشنگی از خرمن من دود اگر خیزد

به آب زندگی لب تر نمی سازد سفال من

نبیند با هزاران چشم پیش پای خود گردون

اگر از دل قدم بیرون نهد گرد ملال من

تمنای وصالش چون به گرد خاطرم گردد؟

پریرویی که از تمکین نیاید در خیال من

به امید چه روز حشر از لب مهر بردارم؟

که کوته می کند طول زمان را عرض حال من

ز حیرت سروها را می رود از یاد بالیدن

به هر گلشن که گردد جلوه گر نازک نهال من

ازان از فربهی چون ماه می سازم تهی پهلو

که بیش از بدر ناخن می زند بر دل هلال من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:49 PM

گهی در بحر سرگردان و گاهی در سرابم من

ز خشک و تر چو موج از خوش عنانی در عذابم من

نمی سوزد دلی بر من مگر اشک کبابم من؟

به خونم عالمی تشنه است پنداری شرابم من

خرابات وجود من عمارت برنمی دارد

عبث در فکر تعمیر دل پر انقلابم من

به جز کسب هوا از من دگر کاری نمی آید

درین دریای پر آشوب پنداری حبابم من

اگر چه حرف بیجا بر زبان هرگز نمی آرم

خجل از خویش دایم چون سؤال بی جوابم من

به خاک افتم ز تخت سلطنت چون در خمار افتم

چو آید گردن مینا به کف مالک رقابم من

اگر چه می کند تعمیر دلها گفتگوی من

مهیای شکستن همچو فرد انتخابم من

هوای گردش چشمی ربوده است اختیارم را

ازان گه مست و گه مخمور و گاهی مست خرابم من

به چشم کم مبین صائب مرا چون قطره شبنم

که میراب گل و آیینه دار آفتابم من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:49 PM

به هم پیوسته از بس در حریم سینه داغ من

تماشایی ندارد رنگ از گلگشت باغ من

چنان از آفتاب عشق می جوشد دماغ من

که پهلو می زند با چشمه خورشید داغ من

مرا برده است وحشت از جهان آب و گل بیرون

عرق ریزد فلک بیهوده ز انجمن در سراغ من

ز منت بر دل روشن بود مردن گواراتر

شود دست حمایت باد صرصر بر چراغ من

مرا زنگار از دل چون زداید باده لعلی؟

که می چون لاله خون مرده گردد در ایاغ من

ز فکر عافیت آسوده ام با درد و داغ او

ز جوش گل ندارد سبزه بیگانه باغ من

اگر چه خاک من گلرنگ شد از باده پیمایی

همان خمیازه چون گل می زند موج از ایاغ من

مشو از شبنم خونگرم من ای شاخ گل غافل

که می سوزد نفس خورشید تابان در سراغ من

ندارد دودمان عشق چون من مجلس افروزی

سیه مستی کند پروانه از دود چراغ من

به شیرین کاری صنعت ز شیرین برده ام دل را

چرا میراب جوی شیر نبود سنگداغ من؟

ازان دارد چو داغ لاله، داغ من رگ خامی

که بیش از داغ، شور عشق می سوزد دماغ من

ز تأثیر دعای جوشن می نشکند صائب

به سنگ خاره چون یاقوت اگر غلطد ایاغ من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:49 PM

ز بی عشقی بهار زندگی دامن کشید از من

وگرنه همچو نخل طور آتش می چکید از من

ز بی دردی دلم شد پاره ای از تن، خوشا عهدی

که هر عضوی چو دل از بی قراری می تپید از من

به حرفی عقل شد بیگانه از من، عشق را نازم

که با آن بی نیازی ناز عالم می کشید از من

چرا برداشت آن ابر بهاران سایه از خاکم؟

زبان شکر جای سبزه دایم می دمید از من

شلاین تر ز خون ناحقم در هر چه آویزم

به زور دست نتوان دامن الفت کشید از من

نظربازان نمی باشند بی هنگامه چون مجنون

غزالان رام من گشتند اگر لیلی رمید از من

ز بی برگی به کار چشم زخم باغ می آیم

مباش ای بوستان پیرا به کلی ناامید از من

نگیرم رونمای گوهر دل هر دو عالم را

به سیم قلب نتوان ماه کنعان را خرید از من

نوای بیخودان داروی بیهوشی بود دل را

دگر خود را ندید آن کس که فریادی شنید از من

تو بودی کام دل ای نخل خوش پیوند، جانم را

نپیوندد به کام دل، ترا هر کس برید از من

به خرج برق آفت رفت یکسر دانه های من

نگردید آسیایی در شکستن روسفید از من

ز بس از غیرت من کشتگان را خون به جوش آمد

چراغان شد ز خون تازه خاک هر شهید از من

ز انصاف فلک دلسرد غواصی شدم صائب

ز بس گوهر برون آوردم و ارزان خرید از من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:49 PM

نشان از بی وجودی نیست در روی زمین از من

ز گمنامی چه خونها در جگر دارد نگین از من

ز اشک آتشین خط شعاعی گشته مژگانم

ز خجلت شمع دزدد گریه را در آستین از من

زنم نقش امیدی هر زمان بر آب، ازین غافل

که می دارد دریغ آن تندخو چین جبین از من

به خونم چون کباب امروز فتوی می دهد طفلی

که رویش چون نگاه گرم گردید آتشین از من

منم آن رشته هموار نظم آفرینش را

که می گردد یکی صد، رتبه در ثمین از من

ندارم گر چه در خرمن پر کاهی، به این شادم

که رزق خوشه چین باشد زبان گندمین از من

گر از تردستی من تر نشد کشت امید کس

مرا این بس که ماند نام خشکی چون نگین از من

چو می باید به تلخی ماند بر جا عاقبت صائب

چه حاصل زین که چندین خانه شد پر انگبین از من؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:49 PM

به یک خمیازه گل طی شد ایام بهار من

به یک شبنم نشست از جوش خون لاله زار من

شب امیدواری می شمردم خط مشکین را

ندانستم کز او خواهد سیه شد روزگار من

چنین کز شوق دامان تو خود را جمع می سازد

عجب دارم پریشان گردد از صرصر غبار من

نه آن صیدم که عشق از فکر من غافل تواند شد

نمک در چشم ریزد دام را ذوق شکار من

بگو تا آستین از دیده خونبار بردارم

غباری هست اگر بر خاطرت از رهگذار من

نشاندی از فریب وعده صد بارم به خاک و خون

نکردی شرم یک بار از دل امیدوار من

نفس در خانه آیینه اینجا راست می کردی

اگر آگاه می گشتی ز درد انتظار من

حصار عافیت شد طوق قمری سروبستان را

مکن پهلو تهی ای سرو بالا از کنار من

مرا زین خودپرستان نیست صائب چشم همراهی

مگر دستی گذارد بیخودی در زیر بار من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:49 PM

 

نشد کم در حریم وصل یک مو پیچ و تاب از من

نمی آید به روی بستر بیگانه خواب از من

رخ از جام شرب لاله گون افروختن از تو

ز مستی سینه بر آتش نهادن چون کباب از من

مرا کیفیت افتاده است مطلب زاهد از هستی

بهشت و جوی شیر از تو، خرابات و شراب از من

ز خامی هیچ کس را سوز من باور نمی آید

به جای حرف اگر خونابه ریزد چون کباب از من

نشسته است آنقدر گرد کدورت بر سراپایم

که گر بر هم زنندم گرد خیزد، چون کتاب از من

به ظاهر گر چه خشکم همچو سوزن، دیده ای دارم

که در گوهر شود چون رشته گم موج سراب از من

ز من هر لخت دل زیبنده داغی است چون لاله

کدامین پاره دل را کند عشق انتخاب از من؟

ندارد ذره بی تاب من سامان خود داری

مکرر غوطه در خون شفق زد آفتاب از من

چرا آن گنج گوهر می کشد دامن ز تعمیرم؟

دل جغدی ز آبادی نشد هرگز خراب از من

شود در پرده الفاظ رسوا معنی نازک

به عریانی رخ او را مگر پوشد نقاب از من

ز شرم عشق صائب همچو شبنم آب گردیدم

همان از پاکدامانی کند آن گل حجاب از من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:49 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5001884
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث