به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

به حسن خلق دلها را مسخر می توان کردن

به این عنبر دو عالم را معطر می توان کردن

به خون خوردن اگر قانع شوی از نعمت الوان

چه خونها در دل این چرخ اخضر می توان کردن

تو از بیم حساب امروز خود را می کنی فردا

وگرنه هر نفس را صبح محشر می توان کردن

اگر از خامشی مهر سلیمانی به دست آری

پریزادان معنی را مسخر می توان کردن

اگر دست از عنان اختیار خویش برداری

چو ماهی بحر را بالین و بستر می توان کردن

اگر از سیلی دریا نتابی روی چون عنبر

چه محفل ها به بوی خوش معنبر می توان کردن

مجال گفتگو از پیچ و تاب فکر اگر باشد

زبان بازی به خنجر همچو جوهر می توان کردن

اگر از تهمت خامی نیندیشد سپند ما

به دود آه، خون در چشم مجمر می توان کردن

کهن دولت به اقبال جوانان برنمی آید

قیاس از حال دارا و سکندر می توان کردن

اگر در دعوی آزادگی ثابت قدم باشی

به زیر بار دل رقص صنوبر می توان کردن

پشیمانی ندارد در سخن از پای افتادن

به مژگان چون قلم این راه را سر می توان کردن

مشو قانع به یک پیمانه از خون حلال ما

لبی شیرین ازین قند مکرر می توان کردن

نسازی چون قلم گر زندگی صرف سخن صائب

چو طوطی صفحه آیینه از بر می توان کردن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:49 PM

چو آید از چمن آن یوسف گل پیرهن بیرون

گل از دنبالش آید چون زلیخا از چمن بیرون

به دشواری نفس جایی که آید زان دهن بیرون

چسان زان تنگنا آید به آسانی سخن بیرون؟

نگردد کوه تمکین سنگ راه جذبه عاشق

که آرد نقش شیرین را خارا کوهکن بیرون

کمند جذبه عشق زلیخا را بس این خجلت

که یوسف را ز چاه آرند با دلو و رسن بیرون

من آن بخت از کجا دارم که روید سبزه از خاکم؟

زبان شکوه است این کآمده است از خاک من بیرون

به زندان مکافات قفس می افکنی خود را

میار از خلوت آیینه، ای طوطی سخن بیرون

زلیخا همتی در عرصه عالم نمی یابد

به امید که آید یوسف از چاه وطن بیرون؟

چنان زلف حواس عالم از آهم پریشان شد

که بی رهبر نیاید هیچ کس از خویشتن بیرون

چه راز عشق را در سینه پنهان می کنی صائب؟

که همچون بوی گل می آید از صد پیرهن بیرون

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:49 PM

منه زنهار ای غافل ز حد خود قدم بیرون

که ریزد خون خود صیدی که آید از حرم بیرون

چه کشتی ها که از آب گهر می گشت طوفانی

عقیق آبدار او اگر می داد نم بیرون

تو چون در جلوه آیی از که می آید عنانداری؟

که دنبال تو از بتخانه می آید صنم بیرون

مجو از بی زبانان محبت ناله پردازی

که اینجا بی صریر از خامه می آید رقم بیرون

زمین چون آسمان در دیده ها می بود زنگاری

اگر می داد چون آیینه دلها زنگ غم بیرون

ندارد دانه ای جز خوردن دل دام صحبت ها

منه تا ممکن است از گوشه عزلت قدم بیرون

مشو غافل ز آه عجز با هر کس طرف باشی

که باشد فتح ازان جانب که آید این علم بیرون

دل صد چاک را از آه چون مانع توانم شد؟

که می آید به قدر شق سیاهی از قلم بیرون

میسر نیست تاب از زلف بردن لاله رویان را

کجا از موی آتش دیده آید پیچ و خم بیرون؟

کدامین بی خبر زد بر دل مجروح من خود را؟

که می آیدنفس از سینه چون تیغ دودم بیرون

سبکدستی که شوید گرد غم از دل نمی یابم

مگر تاک آورد از آستین دست کرم بیرون

نگردد راست هر پشتی که از منت دو تا گردد

نبرد از ماه نو صائب نشاط عید خم بیرون

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:49 PM

ز ابر آن روز آید روشنی بخش جهان بیرون

که آید از نقاب شرم روی دلستان بیرون

ز جیب غنچه بیرون آورد گل دست گستاخی

چو از گلشن رود آن شاخ گل دامن کشان بیرون

اگر از دورباش بوستان پیرا نیندیشد

سر از یک طوق با قمری کند سرو روان بیرون

سخن کش خامه حرف آفرین را می کند گویا

به پای خود نیاید هیچ مغز از استخوان بیرون

ره باریک سوزن رشته ها را بی گره سازد

سخن سنجیده می آید ازان تنگ دهان بیرون

مجو با قامت خم لنگر از عمر سبک جولان

که استادن ندارد تیر چون رفت از کمان بیرون

مرا بگذار خامش گر ز حرف راست می رنجی

که شمع راست را می آید آتش از دهان بیرون

ز روی شرمگینان بلبل حیران چه گل چیند؟

که با دست تهی گلچین رود زین گلستان بیرون

سبکروحان نمی سازند صائب با گرانباران

که می آید نسیم پیرهن از کاروان بیرون

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:49 PM

دل نشکسته نتوان برد از ارض و سما بیرون

نمی آید مسلم دانه ای زین آسیا بیرون

نیفتی تا ز پا، دست طمع در آستین بشکن

عصا را می کنند این قوم از دست گدا بیرون

اگر آزاده ای بار لباس از دوش خود بفکن

که چون سرو از تن آزادگان آید قبا بیرون

کدامین سنگدل کرده است این نفرین، نمی دانم

که آرد شمع ما سر از گریبان صبا بیرون

نیارد، گر کند سر پنجه از فولاد و از آهن

ز دست این خسیسان سوزنی آهن ربا بیرون

نه ای تصویر دیبا، چند در بند قبا باشی؟

برای امتحان یک ره بیا زین تنگنا بیرون

مشو فارغ ز گردیدن که روزی در قدم باشد

همین آواز می آید ز سنگ آسیا بیرون

ز چشم غنچه تا خار سر دیوار خون گرید

کدامین مرغ رفت از باغ بی برگ و نوا بیرون

عجب نبود که چشم سوزن عیسی غبار آرد

اگر خواهد که خاری آورد از پای ما بیرون

پر کاهی توانایی ندارد پیکر زارم

مگر آرد مرا از خانه جذب کهربا بیرون

ز چرخ پست فطرت مردمی جستن به آن ماند

که خواهی آوری از بیضه کرکس هما بیرون

اگر افتد به چشم جام، چشم سرمه دار او

می آید از گلوی شیشه دیگر بی صدا بیرون

به دست طفل محجوبی سپردم غنچه دل را

که دست از آستین هرگز نیارد از حیا بیرون

چه بال و پر گشاید دانه تا زیر زمین باشد؟

سبک چون روح، صائب زین تن خاکی بیا بیرون

ز ناقص طینتان صائب عبث چشم وفا دارم

زمین شوره چون می آورد مردم گیا بیرون؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:49 PM

به جز خالش که خط عنبرین فام آورد بیرون

کدامین دانه را دیدی ز خود دام آورد بیرون؟

ز خط عنبرین یار روشن شد چراغ من

ز ظلمت اختر پروانه را شام آورد بیرون

ز شکرخنده زهر چشم خوبان کم نمی گردد

که نتواند شکر تلخی ز بادام آورد بیرون

به همواری توان سنگین دلان را مهربان کردن

که موم از چرب نرمی از نگین نام آورد بیرون

گرانسنگ است تمکین تو، ورنه جذب شوق من

ز کوه قاف عنقا را به ابرام آورد بیرون

غریقی را برون می آرد از دریای بی پایان

مرا هر کس که از فکر سرانجام آورد بیرون

مکن زین بیش بی پروایی ای صیاد سنگین دل

که از بی تابیم وقت است پر دام آورد بیرون

ز دولت تشنه خون رعیت می شود ظالم

زبان تیغ را سیرابی از کام آورد بیرون

ز مضمونش نشد آگاه عقل خرده بین صائب

مگر پیر مغان سر از خام جام آورد بیرون

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:49 PM

 

ز بزم وصل ذوق انتظارم می کشد بیرون

ز پای گل به صحرا خارخارم می کشد بیرون

ز عشق آهنین دل در کدامین پرده بگریزم؟

که گر در سنگ باشم چون شرارم می کشد بیرون

ز فکر حسن عالمگیر او پیوسته در وصلم

که دیگر زین محیط بیکنارم می کشد بیرون؟

نپیمایم چرا با چشم راه قدردانی را؟

که با مژگان ز پای سعی، خارم می کشد بیرون

مرا در پرده شرم و حیا ساقی چنان دارد

که گر در باده افتم، هوشیارم می کشد بیرون

هزاران ساله راه از خودپرستی دور گردیدم

همان از خود کمند زلف یارم می کشد بیرون

چه افتاده است از بزم وصال خود شود مانع؟

سبکدستی که خشک از جویبارم می کشد بیرون

مرا هر کس که بیرون می کشد از گوشه خلوت

ستمکاری است کز آغوش یارم می کشد بیرون

نخواهد دانه من ماند در زیر زمین صائب

ز مغز خاک آخر نوبهارم می کشد بیرون

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:49 PM

ز آه من ندارد هیچ پروا کج کلاه من

ز شوخی می کند چون زلف خود بازی به آه من

به استغنا دل از عاشق ستاند کم نگاه من

به شمشیر تغافل ملک گیرد پادشاه من

خدا زین برق عالمسوز جانان را نگه دارد!

که مژگان می شود انگشت زنهار از نگاه من

نمی داند خس و خاشاک بال شعله می گردد

رقیب از ساده لوحی خار می ریزد به راه من

غرور یار از اظهار عجز من یکی صد شد

به کار مدعی آمد درین دعوی گواه من

پریشان کرد خط یار اوراق حواسم را

که را گویم که از گردی پریشان شد سپاه من؟

محبت جمع با تن پروری صائب نمی گردد

وگرنه می شود هر سایه خاری پناه من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:49 PM

اگر اشک پشیمانی نگردد عذرخواه من

بپوشد چشمه خورشید را گرد گناه من

ز تسخیر نگاه سرکش او عاجزم، ورنه

عنان برق را در دست می پیچد گیاه من

به این شوقی که من در کعبه مقصود رو دارم

دلی از سنگ می باید که گردد سنگ راه من

نمی دانم که در خاطر گذر دارد، همین دانم

که بوی سنبل فردوس می آید ز آه من

من لرزنده جان را نشأه می زنده دل دارد

من آن شمعم که دست تاک می گردد پناه من

فغان بی اثر در سینه عاشق نمی باشد

چو مژگان تو باشد تیر یک ترکش سپاه من

اگر فردا به این سامان عصیان رو به حشر آرم

ترازو را به فریاد آورد بار گناه من

چو مژگان می دهم در چشم خود جا خصم عاجز را

بلند اقبال آن خاری که می روید ز راه من

به هر کس دل گواهی می دهد، دل می دهم صائب

شهادت را به زر نتوان خریدن از گواه من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:49 PM

به خون غلطد چمن از ناله دردآشنای من

قفس پر گل شود از بلبل رنگین نوای من

گران خیزند همراهان بی پروای من، ورنه

ره خوابیده را بیدار می سازد درای من

نیم بی مایه تا بر سود باشد از سفر چشمم

مرا این بس که خاری نشکند در زیر پای من

به استغنا توان خو در جگر کردن بخیلان را

فلک را داغ دارد خاطر بی مدعای من

ندارد عالم تجرید چون من خانه پردازی

نمی گردد غبارآلود سیلاب از سرای من

مرا می زیبد از اهل قناعت لاف بی برگی

که از پهلوی خشک خویش باشد بوریای من

ز برق تیشه من کوه آهن آب می گردد

چه باشد بیستون در پنجه زورآزمای من؟

چنان کز جنبش افزاید گرانی مهد طفلان را

به لنگر شد ز طوفان کشتی بی ناخدای من

چنان صائب فشاندم آستین بر خواهش دنیا

که همت از در دلها نمی خواهد گدای من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:49 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5002268
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث