به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

اشک خونین نه ز هر آب و گل آید بیرون

این گل از دامن صحرای دل آید بیرون

سالها غوطه به خوناب جگر باید خورد

تا ز دل یک نفس معتدل آید بیرون

می رود منفعل از مجلس مستان خورشید

هر که ناخوانده درآید خجل آید بیرون

نیست ممکن که ز همصحبتی آب روان

سرو را پای اقامت ز گل آید بیرون

شیشه چرخ به جان سختی خود می نازد

چه تماشاست که آن سنگدل آید بیرون!

پرده داغ دریدن گل بی ظرفیهاست

لاله از تربت ما منفعل آید بیرون

چه کند آتش دوزخ به جگر سوخته ای

که ز دیوان قیامت خجل آید بیرون

تن پرستان همه مشغول تماشای خودند

تا که از خود به تماشای دل آید بیرون؟

بگذر از دردسر سوزن عیسی صائب

غم نه خاری است که از پای دل آید بیرون

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

ز آستین دست تو گر یک سحر آید بیرون

چون گل از دست تو بی خواست زر آید بیرون

کف خاکستر از سوختگان پیدا نیست

به چه امید ز خارا شر آید بیرون؟

ز دم از بی خبری جوش حلاوت، غافل

که نی از ناخن من چون شکر آید بیرون

دل محال است که از فکر تو فارغ گردد

این سری نیست که از زیر پر آید بیرون

همچنان دست چو گل پیش کسان می داری

اگر از جیب تو چون غنچه زر آید بیرون

همچو پیکان که به تن نیست قرارش یک جا

هر زمان دل ز مقام دگر آید بیرون

اگر از سیل حوادث متزلزل نشوی

تیغ چون کوه ترا از کمر آید بیرون

رگ جانی که در او پیچ و خم غیرت هست

خشک چون رشته ز آب گهر آید بیرون

نه طباشیر هم از سوخته نی می خیزد؟

از شب ما چه عجب گر سحر آید بیرون

در زمین دل اگر دانه امیدی هست

به هواداری مژگان تر آید بیرون

از حضور ابدی کیست که دل بردارد؟

از بیابان فنا چون خبر آید بیرون؟

خضر صائب خبرش را نتواند دریافت

رهنوردی که ز خود بی خبر آید بیرون

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

نشود دام رهم جلوه هر تر دامن

می کشد موجه من از کف کوثر دامن

با جگر سوختگان صحبت من درگیرد

نزنم همچو شرر دست به هر تردامن

نیست یک شب که به قصد دل مینایی من

آسمان سنگ کواکب نکند در دامن

دست در دامن خورشید سبکسیر نزد

بر کمر هر که نزد چون مه انور دامن

هر که خواهد که درین باغ سرافراز شود

پای چون سرو همان به که کشد در دامن

تا گلی بر سر شاخ است درین عبرتگاه

نزند بر کمر این طارم اخضر دامن

جلوه نشو و نما بی مدد غیر خوش است

می کشد سرو من از منت کوثر دامن

پنجه زور جنون وقف گریبان من است

غنچه را چون نفتد چاک (حسد در) دامن؟

خلق خوش عود بود انجمن مردان را

چون زنان پهن مکن بر سر مجمر دامن

آنقدر خامه صائب گهرافشانی کرد

که شد از گوهر او خاک توانگر دامن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

نیست امروز ز مژگان گهرافشانی من

گریه شسته است به طفلی خط پیشانی من

زلف چون حاشیه بر گرد سرش می گردد

در کتابی که بود شرح پریشانی من

چون رگ سنگ، زمین گیر گران پروازی است

مژه در دیده آسوده حیرانی من

می دهد حیرت سرشار من از حسن تو یاد

رتبه گنج عیان است ز ویرانی من

هر چه در خاطر من می گذرد می دانند

سادگی آینه بسته است به پیشانی من

در خزان ناله رنگین بهاران دارند

بلبلان چمن از سلسله جنبانی من

شعله شوخ به فانوس مقید نشود

اطلس چرخ بود داغ ز عریانی من

شرر از سنگ برون آمد و من در خوابم

سنگ بر سینه زند دل ز گرانجانی من

گر چه تلخ است درین باغ مذاقم صائب

گوش گل، تنگ شکر شد ز غزلخوانی من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

غم دنیا نبود در دل دیوانه من

دیو را راه نباشد به پریخانه من

من و سیری ز عقیق لب خوبان، هیهات

خشکتر می شود از می لب پیمانه من

بر سیه خانه لیلی نزد برق اینجا

به چه امید کند نشو و نما دانه من

می کند سیل فرامش سفر دریا را

دلنشین است ز بس گوشه ویرانه من

از گهر حوصله بحر نمی گردد تنگ

سنگ طفلان چه کند با دل دیوانه من؟

کی شود جامه فانوس حجاب من و شمع؟

پرده شرم نشد مانع پروانه من

از فروغش جگر ابر گریبان زد چاک

با صدف تا چه کند گوهر یکدانه من

خم می را که زمین گیر گرانجانی هاست

آسمان سیر کند نعره مستانه من

عاقبت پیر خرابات ز بی پروایی

ریخت پیش بط می سبحه صد دانه من

نیست ممکن که نبازد دل و دین را صائب

هر که آید به تماشای صنمخانه من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

غنچه از باده نگردد گل خمیازه من

چشم مخمور بود رشته شیرازه من

نه ز زهدست اگر لب نگذارم به شراب

ساغری نیست درین بزم به اندازه من

از کواکب نشود دفع خمارم چون صبح

رطل خورشید کند چاره خمیازه من

چون شود گرم سفر کلک سخن پردازم

نرسد برق سبکسیر به جمازه من

سخنانی که ازان تازه شدی جان کهن

گشت تقویم کهن از سخن تازه من

گر چه ز آهستگی آواز مرا کس نشنید

گوش تا گوش جهان پر شد از آوازه من

نامه را گر چمن خلد کند نیست عجب

سبز شد خامه خشک از سخن تازه من

شود از بی خبری جمع حواسم صائب

خط پیمانه بود رشته شیرازه من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

می کند آن که علاج دل بیچاره من

کاش می داشت خبر از دل آواره من

از تماشای دو عالم نشود سیر نگاه

هر که گردید بدآموز به نظاره من

بس که سیراب شد از گریه من، می آید

کار سنگ یده از مهره گهواره من

باده آتش، پر پروانه بود پرده شرم

این سخن را بچشانید به میخواره من

صائب از اهل وفا پاک شد آفاق و هنوز

از جفا سیر نشد یار جفاکاره من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

لب به نیسان نگشاید صدف دیده من

لنگر بحر بود گوهر سنجیده من

از پر کاه جهان همت من مستغنی است

التجا پیش خسیسان نبرد دیده من

دل آزاد من و گرد علایق، هیهات

خار خون می خورد از دامن برچیده من

برق با سوخته خرمن چه تواند کردن؟

غم عالم چه کند با دل غم دیده من؟

نسبت من به غزالان سبکسیر خطاست

نرسد سیل به گرد دل رم دیده من

مژده وقت است که چون مور برآرد پروبال

بس که از شوق تو پرواز کند دیده من

به نسیمی ز هم اوراق دلم می ریزد

به تأمل گذر از نخل خزان دیده من

بر سر حرف میارید دل تنگ مرا

مگشایید سر نامه پیچیده من

خواب سنگین من از آب گرانتر گردید

زنگ آیینه بود سبزه خوابیده من

می کند جلوه پیراهن یوسف صائب

پیش صاحب نظران دیده پوشیده من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

روی از خلق نگردانده به حق روی مکن

یک جهت تا نشوی روی به آن سوی مکن

طعمه چون شیر به سر پنجه مردی به کف آر

چون دم سگ صفتاخدمت هر کوی مکن

از دل خود رقم نقش پذیری بزدای

همچو آیینه ز هر عکس دگر شوی مکن

خم چوگان فلک راه ترا می پاید

دل خود بر سر میدان هوس گوی مکن

پله خاک ز حرص تو گرانسنگ شده است

خیز و چون سنگ گرانی به ترازوی مکن

دل پاک و نظر پاک که دارد، بنگر

جلوه چون سرو سهی بر لب هر جوی مکن

عنقریب است که چون سنگ نشان تنهایی

ای دل خسته به این همسفران خوی مکن

موی در دیده صاحب نظران عیب بود

از غم موی میانان تن خود موی مکن

داغ اغیار محال است که ناسور شود

بیش ازین تربیت این گل خودروی مکن

صائب از دست مده دامن فرصت زنهار

دست را صیقل آیینه زانوی مکن

صائب این آن غزل عارف روم است که گفت

نقد خود را سره کن عیب ترازوی مکن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

عاشق سلسله زلف گرهگیرم من

روزگاری است که دیوانه زنجیرم من

نکنم چشم به هر نقش سبکسیر سیاه

محو یک نقش چو آیینه تصویرم من

مرغ بی پر به چه امید قفس را شکند؟

ورنه دلتنگ ازین عالم دلگیرم من

داد آرام در آغوش هدف خواهم داد

در کمانخانه افلاک اگر تیرم من

نشود دیده من باز چو بادام به سنگ

بس که از دیدن اوضاع جهان سیرم من

راست گفتاری من رایت اقبال من است

همچو صبح از نفس صدق، جهانگیرم من

در و دیوار شود بال و پر وحشت من

نیست از غفلت اگر در پی تعمیرم من

هست با مردم دیوانه سر و کار مرا

دل همان طفل مزاج است اگر پیرم من

بهر آزادی من شب همه شب می نالد

بس که از بی گنهی بار به زنجیرم من

گر چه صائب شود از من گره عالم باز

عاجز قوت سر پنجه تقدیرم من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5001886
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث