به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

پیش غافل سخن از پند و نصیحت راندن

هست بر صورت دیوار گلاب افشاندن

ابجد مشق جنون من سودازده است

خط دیوانی زنجیر، مسلسل خواندن

نیست ممکن که ز ریزش نشود دخل افزون

دانه در خاک یکی صد شود از افشاندن

عمر زود از دم نشمرده به انجام رسد

ختم قرآن شود آسان ز ورق گرداندن

نکشد پای به خواری ز در خلق حریص

خیرگی را ز مگس دور نسازد راندن

جز دل من که به افتادگی این دولت یافت

نرسیده است به منزل کسی از واماندن

ما که بهر تو شدیم از دو جهان روگردان

از مروت نبود روی ز ما گرداندن

چه شود گر شود از روی تو چشمی روشن؟

نشود روشنی شمع کم از گیراندن

چون لب لعل تو آورد خط سبز برون؟

نشود آب گهر سبز اگر از ماندن

نکند برگ نهان نکهت گل را صائب

گشت بی پرده مرا راز دل از پوشاندن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

توبه از می به چه تدبیر توانم کردن؟

من عاجز چه به تقدیر توانم کردن؟

رخنه در ملک وجودم ز قفس بیشترست

به کفی خاک چه تعمیر توانم کردن؟

چون نیاید به نظر حسن لطیفی که تراست

خواب نادیده چه تعبیر توانم کردن؟

نه چنان دور و درازست ترا زلف که من

کوته این راه به شبگیر توانم کردن

عشق آن روز شود در دل صد چاک نهان

که نیستان قفس شیر توانم کردن

غمزه بد مست و نگه خونی و مژگان خونریز

چون تماشای رخت سیر توانم کردن؟

حسن خودرای تورم می کند از سایه خویش

چون ترا رام به تدبیر توانم کردن؟

نه چنان دل به تو ای مورمیان پیوسته است

که جدا از تو به شمشیر توانم کردن

دیده ای را که نمی شد ز تماشای تو سیر

بی تماشای تو چون سیر توانم کردن؟

چون نیاید به زبان آنچه مرا در دل هست

ز اشتیاق تو چه تقریر توانم کردن؟

عذر ننوشتن مکتوب من این است که شوق

بیش ازان است که تحریر توانم کردن

صائب از حفظ نظر عاجزم از روی نکو

برق را گر چه به زنجیر توانم کردن؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

گر چو شبنم دل خود آب توانی کردن

بر سر بستر گل خواب توانی کردن

این خیالات پریشان که ترا در نظرست

در ته خاک کجا خواب توانی کردن؟

پشت بر قبله حق تا نکنی، هیهات است

روی در خلق چو محراب توانی کردن

جگر سوخته حرص به دریا خشک است

این نه ریگی است که سیراب توانی کردن

از گل جسم اگر پای تو بیرون آید

سیرها با دل بی تاب توانی کردن

آنقدر خشک نگشته است کباب دل تو

که نمکسود ز مهتاب توانی کردن

نکند ساحل اگر موج ترا هرزه مرس

سیر در خویش چو گرداب توانی کردن

آن زمان بر تو مسلم شود آتش نفسی

که دلی را به سخن آب توانی کردن

چون صدف پاک کنی گر دهن خود صائب

مخزن گوهر شاداب توانی کردن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

 

آه با دیده اختر چه تواند کردن؟

دود با روزن مجمر چه تواند کردن؟

حسن فولاد بود گردن باریک اینجا

تیزی تیغ به جوهر چه تواند کردن؟

دل روشن چه غم از موج حوادث دارد؟

شورش بحر به گوهر چه تواند کردن؟

غفلت از دایره بی خبران بیرون است

خواب با دیده ساغر چه تواند کردن؟

کرد مغلوب، هوا عمر سبکسیر مرا

شمع با سیلی صرصر چه تواند کردن؟

بی قراران تو از کون و مکان بیرونند

گرد با مرغ سبک (پر) چه تواند کردن؟

رگ ابری چه قدر آب ز دریا گیرد؟

آستین با مژه تر چه تواند کردن؟

ناتوانان چه غم از موج حوادث دارند؟

بوریا با تن لاغر چه تواند کردن؟

دل خوبان به سخن نرم نگردد صائب

مور با سد سکندر چه تواند کردن؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

با گرانجانی تن دل چه تواند کردن؟

دانه سوخته در گل چه تواند کردن؟

خاکساری و تحمل زره داودی است

شورش بحر به ساحل چه تواند کردن؟

راه خوابیده به فریاد نگردد بیدار

پند با عاشق بیدل چه تواند کردن؟

سیل از کشور ویرانه تهیدست رود

باده با مردم عاقل چه تواند کردن؟

سخت رو از دم شمشیر نگرداند روی

سخن سرد به سایل چه تواند کردن؟

ایمن است از خطر پرده دران پرده غیب

خار با آبله دل چه تواند کردن؟

هر سر خاری اگر نشتر الماس شود

با گرانجانی کاهل چه تواند کردن؟

آب شمشیر فزون می شود از دیده نرم

نگه عجز به قاتل چه تواند کردن؟

شرم اگر پرده مستوری لیلی نشود

پرده نازک محمل چه تواند کردن؟

در پی حاصل اگر دیده موران نبود

آفت برق به حاصل چه تواند کردن؟

چرخ را از حرکت لنگر تمکین تو داشت

با تو ظالم کشش دل چه تواند کردن؟

مانع شورش دریا نشود صائب موج

با جنون قید سلاسل چه تواند کردن؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

آه ما با دل جانان چه تواند کردن؟

باد با تخت سلیمان چه تواند کردن؟

دیده شور ازان کان ملاحت داغ است

با نمکزار، نمکدان چه تواند کردن؟

می برد تیرگی از شام شکرخنده صبح

خط به آن چهره خندان چه تواند کردن؟

عسل سبز شد از خط لب شیرین سخنش

مور با این شکرستان چه تواند کردن؟

چه کند سختی ایام به دلهای دو نیم؟

سنگ با پسته خندان چه تواند کردن؟

سخت رویی سپر تیغ حوادث نشود

سینه با آن صف مژگان چه تواند کردن؟

چه کند زخم زبان با دل خوش مشرب ما؟

شور مجنون به بیابان چه تواند کردن؟

شیشه را باده پر زور به هم می شکند

چرخ با باده پرستان چه تواند کردن؟

کوه طاقت نشود سد ره شورش عشق

کف بی مغز به طوفان چه تواند کردن؟

موج از چشمه زاینده نمی گردد کم

دیده با خواب پریشان چه تواند کردن؟

کمر دشمنی حسن، عبث خط بسته است

مور با ملک سلیمان چه تواند کردن؟

زیر گردون چه کند دل که نگردد ساکن؟

در صدف گوهر غلطان چه تواند کردن؟

دل عارف نرود از سخن سرد از جای

باد با تخت سلیمان چه تواند کردن؟

عقل با عشق محال است برآید صائب

زال با رستم دستان چه تواند کردن؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

در دل سخت تو نتوان به سخن جا کردن

نتوان غنچه پیکان به نفس وا کردن

پرده چهره مقصود سیه کاری توست

سعی کن سعی در آیینه مصفا کردن

غوطه در خار دهد دیده کوته بین را

گل بی خار ازن باغ تمنا کردن

روی چون سرو سوی عالم بالا آور

تا میسر شودت مصرعی انشا کردن

هر که از حرف جهان روزه مریم گیرد

می تواند به نفس کار مسیحا کردن

سر مکش از خط تسلیم درین بحر که موج

بوسه زد بر لب ساحل ز کمر وا کردن

هر که دولت پی دنیا طلبد چون طفلی است

که بلندی طلبد بهر تماشا کردن

برق ازان شوختر افتاده که پنهان گردد

اختیاری نبود عشق هویدا کردن

عجز گستاخ کند خصم زبون را صائب

نتوان با فلک سفله مدارا کردن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

نیست مقدور علاج غم دنیا کردن

گره از جبهه به ناخن نتوان وا کردن

از ولی نعمت عقبی نتوان رو گرداند

از بصیرت نبود پشت به دنیا کردن

می شود بسته در فیض ز واکردن لب

درد خود عرض نباید به مسیحا کردن

آنقدر از دل صد پاره نمانده است بجا

که به احباب توان رقعه ای انشا کردن

پیش دریای گهرخیز به هر قطره گدا

لب به دریوزه نباید چو صدف وا کردن

عنقریب است که هم پله قارون شده است

خواجه از تکیه به جمعیت دنیا کردن

خامه بیهوده دهد نبض به دستی هر دم

نشود درد سخن به، به مداوا کردن

نیست ممکن به فسون بدگهران نیک شوند

که گره از دم عقرب نتوان وا کردن

زن چه باشد که ازو مرد به فریاد آید؟

شاهد عجز بود شکوه ز دنیا کردن

نور خورشید دهد دیده دل را صائب

گریه چون شمع نهان در دل شبها کردن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

 

باده با حوصله ما چه تواند کردن؟

تندی سیل به دریا چه تواند کردن؟

حمله شعله کجا و سپر موم کجا

توبه با ساغر و مینا چه تواند کردن؟

از صف آرایی ما عشق فراغت دارد

کثرت موج به دریا چه تواند کردن؟

عارف از داغ حوادث نکشد رو در هم

لاله با سینه صحرا چه تواند کردن؟

سرو از کشمکش باد خزان آزادست

با دل ما غم دنیا چه تواند کردن؟

کجی از طبع به تدبیر برون نتوان برد

شانه با زلف چلیپا چه تواند کردن؟

حسن کامل ز شبیخون گزند آزادست

چشم بد با ید بیضا چه تواند کردن؟

آسمان بیهده خم در خم صائب کرده است

کشتی شیشه به خارا چه تواند کردن؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

چند دندان تأمل به جگر افشردن؟

چون صدف اشک فرو خوردن و گوهر کردن

چون قلم تا سر خود را ننهی بر کف دست

نتوان وادی خونخوار سخن سر کردن

تا قدم دایره سان بر سر خود نگذاری

معنی از عالم بالا نتوان آوردن

تا چون چوگان نشود قامتت از فکر سخن

از حریفان نتوان گوی فصاحت بردن

آن ازین کوچه برد سر به سلامت بیرون

که سر سخت ز هر سنگ تواند خوردن

هر که سر در سر معنی نکند همچو قلم

به که ناموس تخلص نکشد بر گردن

سخنی کز سر اندیشه نباشد پوچ است

شعر پر مغز نگردد ز دهن پر کردن

سخن آن است که چون پرده ز رخسار کشد

رنگ از چهره یاقوت تواند بردن

ارج اهل سخن این بس، که به افلاک رسید

شعله شهرت این طایفه بعد از مردن

در گذر صائب ازین مرحله آتش خیز

بیش ازین پای در آتش نتوان افشردن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5003592
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث