به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دلنشین است ز بس گوشه غمخانه من

می رود رو به قفا سیل ز ویرانه من

ندهد تن به کشاکش دل دیوانه من

چون کمان زور بود قفل در خانه من

باد دستی گره از خرمن من واکرده است

جمع در حوصله مور شود دانه من

می شود نخل برومند سبکبار از سنگ

سخن سخت گران نیست به دیوانه من

منم آن طایر رم خورده ز پرواز که شد

ریزش بال و پر خویش پریخانه من

غافل از حق به گرفتاری دنیا نشوم

گره دام بود سبحه صد دانه من

شمع سرگرم ز بی تابی من می گردد

گردش جام بود گردش پروانه من

چرخ سنگین دل اگر تیغ به فرقم بارد

سایه بید بود بر سر دیوانه من

نیست بی چاشنی مهر و محبت سخنم

گوش را تنگ شکر می کند افسانه من

می شود صورت دیوار ز حیرت صائب

هر که آید به تماشای صنمخانه من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

شور عشق از دل دیوانه نیاید بیرون

سیل ازین گوشه ویرانه نیاید بیرون

دردنوشان خرابات مغان ستارند

که سخن از لب پیمانه نیاید بیرون

خاکساران و سرانجام شکایت، هیهات

این زمینی است کز او دانه نیاید بیرون

آنقدر خون ز لب لعل تو در دل دارم

که به صد گریه مستانه نیاید بیرون

چشم حق بین ز صنم جلوه حق می بیند

عارف از گوشه بتخانه نیاید بیرون

دل آزرده به پیغام تسلی نشود

از جگر تیر به افسانه نیاید بیرون

هر که داند که خبرها همه در بی خبری است

هرگز از گوشه میخانه نیاید بیرون

عالم از حسن خداداد نگارستانی است

زین چمن سبزه بیگانه نیاید بیرون

برنگردد ز غریبی به وطن کامروا

از وطن هر که غریبانه نیاید بیرون

گر چه از جذبه حق پای برآید از گل

لیک بی همت مردانه نیاید بیرون

زنگ بیرون ندهند از دل خود، سوختگان

سبزه از تربت پروانه نیاید بیرون

هر که مکروه نخواهد که ببیند صائب

به ازان نیست که از خانه نیاید بیرون

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

من که بیخود شدم از می، چه کند ساز به من؟

در چنین وقت کجا می رسد آواز به من؟

بود بر طاق عدم حقه فیروزه چرخ

عشق آن روز که واکرد سر راز به من

تا ره ناقه لیلی به بیابان افتاد

هر سر خار جداگانه کند ناز به من

هست در بی خبری مصلحت چند مرا

ورنه از رفتن دل می رسد آواز به من

یوسف آن نیست که گردد به خریدار گران

من نه آنم که مرا عشق دهد باز به من

شهپر برق ز همراهی من سوخته است

کیست امروز کند دعوی پرواز به من؟

چه خیال است که در باده کند کوتاهی؟

داد آن کس که دل میکده پرداز به من

صید من گر چه ضعیف است، ولی از دهشت

غنچه گردد چو رسد چنگل شهباز به من

شرم عشق است مرا مانع جرأت صائب

ورنه دلدار محال است کند ناز به من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

داغ بر دل شدم از انجمن یار برون

دست خالی نتوان رفت ز گلزار بیرون

باد زنجیری این راه پر از پیچ و خم است

دل چسان آید ازان طره طرار برون؟

در ریاضی که بود دیده بلبل شبنم

نرود بوی گل از رخنه دیوار برون

گر چه باریک چو سوزن شدم از دقت فکر

رهروی را نکشیدم ز قدم خار برون

دل سرمست اگر بار امانت نکشد

کیست آید دگر از عهده این کار برون؟

بی محرک نشود هیچ سخنور گویا

نغمه بی زخمه نیاید ز رگ تار برون

هر که اوقات کند صرف به نقادی خلق

می رود زود تهیدست ز بازار برون

کجی از طینت نادان به نصیحت نرود

که نیاید به فسون پیچ و خم از مار برون

رخنه در سد سکندر کند آسان صائب

هر که آید ز پس پرده پندار برون

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

شنیدم دختر رز را ز محفل کرده ای بیرون

به جان خود بگو جانا که از دل کرده ای بیرون؟

اگر در پرده فانوس، اگر در غنچه می بینم

تو از شوخی سری از جیب محمل کرده ای بیرون

همیشه مردم چشم من از خون جگر پوشد

لباسی را که پنداری ز بسمل کرده ای بیرون

دم عیسی به استقبال روحت جان فشان آید

گر از خود جامه آلوده گل کرده ای بیرون

نرفتی نعره واری راه و خرسندی چنان صائب

که پنداری سر از انجام منزل کرده ای بیرون

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

خار غم از دل عشاق کم آید بیرون

چون ازین شعه ستان خار غم آید بیرون؟

جوهر از تیغ برد سینه گرمی که مراست

ماهی از قلزم ما بی درم آید بیرون

صدق در سینه هر کس که چراغ افروزد

از دهانش نفس صبحدم آید بیرون

بر سیه بختی ارباب سخن می گرید

ناله ای کز دل چاک قلم آید بیرون

زنده شد عالمی از خنده جان پرور او

که گمان داشت وجود از عدم آید بیرون؟

روی اگر در حرم کعبه کند غمزه او

صید با تیغ و کفن از حرم آید بیرون

سینه چاک، ره قافله غم بوده است

دل ما خوش که ازین رخنه غم آید بیرون

در کنعان نگشایند به رویش اخوان

یوسف از مصر اگر بی درم آید بیرون

حرص دایم چو سگ هرزه مرس در سفرست

صبر شیری است که از بیشه کم آید بیرون

باددستان گره از کیسه کان نگشایند

زر چو گل از کف اهل کرم آید بیرون

صائب آن شوخ به خوبی شود انگشت نما

چون مه نو اگر از خانه کم آید بیرون

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

راز عشق از دل غمناک نیاید بیرون

دانه سوخته از خاک نیاید بیرون

لفظ پیچیده به زنجیر کشد معنی را

دل ازان طره پیچاک نیاید بیرون

پنجه ضعف تنومندی دیگر دارد

برق از عهده خاشاک نیاید بیرون

از پر و بال حنا بسته نیاید پرواز

نگه از دیده نمناک نیاید بیرون

چاک در سینه گردون نتواند انداخت

ناله ای کز دل صد چاک نیاید بیرون

گر بداند که چه شورست درین عالم خاک

کشتی از بحر خطرناک نیاید بیرون

گر دهد برق فنا خرمن خورشید به باد

آه از سینه افلاک نیاید بیرون

تا تو از خون شفق چهره نشویی چون صبح

صائب از دل نفس پاک نیاید بیرون

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

گو مکن سایه کسی بر سر دیوانه من

پرده چشم غزال است سیه خانه من

گرد هستی نشسته است به کاشانه من

می رود سیل سبکبار ز ویرانه من

برق جایی که ز خرمن به تغافل گذرد

به چه امید برآید ز زمین دانه من؟

بحر را موج به زنجیر اقامت نکشد

چه کند سلسله با شورش دیوانه من؟

گر چه این میکده از خون جگر لبریزست

باده ای نیست به اندازه پیمانه من

هر زبانی که ازو زهر ملامت ریزد

سایه بید بود بر سر دیوانه من

می کشد دامن رعنایی فانوس به خاک

شمع در حسرت خاکستر پروانه من

دیده شیر چراغ سر بالین من است

پرده چشم غزال است سیه خانه من

فارغ از دردسر هستی ناقص گردد

هر که مالد به جبین صندل بتخانه من

صائب از حوصله هوش برآید فریاد

چون برآید ز جگر ناله مستانه من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

عقل سالم ز می ناب نیاید بیرون

کشتی کاغذی از آب نیاید بیرون

نیست ممکن، نشود دل ز می ناب سیاه

زنده اخگر ز ته آب نیاید بیرون

تا به روشنگر دریا نرساند خود را

تیرگی از دل سیلاب نیاید بیرون

پای خوابیده بود در ته دامن بیدار

زاهد آن به که ز محراب نیاید بیرون

می برد عزت غربت وطن از یاد غریب

آب از گوهر سیراب نیاید بیرون

رزق کج بحث ز تحصیل بود دست تهی

گوهر از بحر به قلاب نیاید بیرون

لازم قامت خم گشته بود طول امل

موج از حلقه گرداب نیاید بیرون

یک جهت شو که ز صد زاهد شیاد یکی

خالص از بوته محراب نیاید بیرون

رو نهان می کند از روشنی دل شیطان

دزد بیدل شب مهتاب نیاید بیرون

مکن ای سنگدل از شکوه مرا منع که زخم

می کشد زود چو خوناب نیاید بیرون

در گرانجان نبود زخم زبان را تأثیر

خون به نشتر ز رگ خواب نیاید بیرون

خودنمایی نبود شیوه واصل شدگان

زنده ماهی ز ته آب نیاید بیرون

به صد امید دل شبنم ما آب شده است

آه اگر مهر جهانتاب نیاید بیرون

نزند دست به دامان اجابت صائب

ناله ای کز دل بی تاب نیاید بیرون

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

غم به اشک از دل غمناک نیاید بیرون

به گرستن گره از تاک نیاید بیرون

از کف ساده آیینه برون آمد موی

دانه ماست که از خاک نیاید بیرون

ریشه در مغز اجابت نتواند کردن

ناله ای کز دل صد چاک نیاید بیرون

نیست اندیشه محشر دل سودازده را

دانه سوخته از خاک نیاید بیرون

نیست ممکن که پر و بال تواند وا کرد

تا دل از بیضه افلاک نیاید بیرون

آتش ظلم به یک چشم زدن می میرد

برق از بوته خاشاک نیاید بیرون

نشأه باده گلرنگ به تخت است مدام

دولت از سلسله تاک نیاید بیرون

(هیچ بسمل نکشد سر به گریبان عدم

که ازان حلقه فتراک نیاید بیرون)

کشش عشق شرار از جگر سنگ کشد

آه چون از دل غمناک نیاید بیرون؟

(زاهد از پرورش زهد ریایی عجب است

اگر از خاک تو مسواک نیاید بیرون)

(دست بیعت به خزان فل بهاران دادم)

به سبکدستی من تاک نیاید بیرون)

(نظر تربیت دهر علاجش نکند

هر که از بوته دل، پاک نیاید بیرون)

(سخن صائب اگر بگذرد از عرش بلند

آفرین از لب ادراک نیاید بیرون)

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:02 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5002314
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث