به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

اگر چه خاک کند کشته از نظر پنهان

ز کشتگان تو شد خاک سر به سر پنهان

ز لفظ، معنی نازک برهنه تر گردد

کجا به زلف شود موی آن کمر پنهان؟

همیشه محو پریخانه سلیمان است

سری که شد ز خیال تو زیر پر پنهان

چنان که چشمه ز سنبل نهان شود، شده است

ز خوابهای پریشان مرا نظر پنهان

چو در نقاب رود حسن، ناامید مباش

که در شکوفه بود میوه های تر پنهان

مرا ز دیدن پنهان یار ظاهر شد

که کرده در دل او ناله ام اثر پنهان

گسستن است چو آخر مآل پیوستن

چه سود ازین که شود رشته در گهر پنهان؟

ز خانه چون مه شبگرد من برون آید

ز هاله ماه شود در ته سپر پنهان

مرا به قاصد و پیغام و نامه حاجت نیست

که از دلش به دلم می رسد خبر پنهان

ز خنده کردن رسوای غنچه شد معلوم

که زیر پوست نماند نشاط زر پنهان

اگر رسم به زمین بوس بیخودی چه عجب

که عمرهاست ز خود می کنم سفر پنهان

ز حرص، بال و پر جستجو برون آرد

اگر چه مور شود در دل شکر پنهان

ز چرب نرمی گردون فریب لطف مخور

که هست در دل این موم نیشتر پنهان

ز بوی سوختگی در میان بازارم

اگر شوم به دل سنگ چون شرر پنهان

ز چشم شور شود تلخ زندگی صائب

صدف ز بحر ازان می کند گهر پنهان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:30 PM

نمی شود سخن راست در دهان پنهان

که تیر را نکند خانه کمان پنهان

به دل مساز نهان عشق را که ممکن نیست

که مه شود به سراپرده کتان پنهان

نمی کنم هوس طول عمر، تا شد خضر

ز شرم زندگی از چشم مردمان پنهان

به آب خضر نسازم سیه نظر، تا هست

عقیق صبر مرا در ته زبان پنهان

مبین به چشم حقارت شکسته رنگان را

که هست طرفه بهاری درین خزان پنهان

هجوم خلق نگردد حجاب هستی حق

ز کثرت رمه کی می شود شبان پنهان؟

برون میار ز دل زینهار ریشه غم

که خنده هاست درین شاخ زعفران پنهان

حجاب مصرع برجسته نیست طول غزل

کجا به زلف شود موی آن میان پنهان؟

حجاب آن تن سیمین لباس کی گردد

ترا که مغز نباشد در استخوان پنهان

چو آفتاب ز خلق است نور حق ظاهر

چگونه یوسف گردد به کاروان پنهان؟

فروغ شمع مرا لامکان احاطه نکرد

مرا چگونه کند طاس آسمان پنهان؟

ز شرم ناله من جمله بلبلان صائب

شدند در خس و خاشاک آشیان پنهان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:30 PM

دل دو نیم بود ذوالفقار زنده دلان

که را بود جگر کارزار زنده دلان؟

چراغ روز بود، آفتاب عالمتاب

نظر به دیده شب زنده دار زنده دلان

ز سردمهری باد خزان نبازد رنگ

گل همیشه بهار عذار زنده دلان

گذشتن از دو جهان گام اولین باشد

به پای همت چابک سوار زنده دلان

نظر به نعمت الوان سیه نمی سازند

بود به خون دل خود مدار زنده دلان

ز بی نیازی همت نیاورند به چشم

اگر کنند و دعالم نثار زنده دلان

خزان مرده دلان گر بود ز بی برگی

ز برگریز بود نوبهار زنده دلان

ز بر گرفتن بارست و برفشاندن برگ

درین شکفته چمن برگ و بار زنده دلان

به بحر ناشده واصل، روان بود سیلاب

سکون مجو ز دل بی قرار زنده دلان

مبین به چشم حقارت، که سبزی فلک است

ز ریزش مژه اشکبار زنده دلان

سیاهی از دل شبهای تار می خیزد

چو صبح از نفس بی غبار زنده دلان

اگر ز سنگ بود میوه، پخته می گردد

ز گرمی نفس شعله بار زنده دلان

به جز گرفتن عبرت دگر غزالی نیست

درین قلمرو وحشت، شکار زنده دلان

برآورد ز گریبان آسمانها سر

سری که خاک شود در گذار زنده دلان

شبی که از سر غفلت به خواب صرف شود

چو خون مرده نیاید به کار زنده دلان

ز روشنی است که اهل سؤال بعد از مرگ

چراغ می طلبند از مزار زنده دلان

ز سیل حادثه صائب نمی شود هرگز

صدا بلند ز کوه وقار زنده دلان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:30 PM

صدای پا نبود در خرام درویشان

زمین به خواب رود زیر گام درویشان

چو نی اگر چه بود خشک، کام درویشان

شکر به تنگ بود در کلام درویشان

چه لذت است که بادست پخت بی برگی است

نمکچش است سراسر طعام درویشان

اگر ز سنگ حوادث شود هلال هلال

صدا بلند نگردد ز جام درویشان

که می تواند وصف تمام ایشان کرد؟

به از تمام جهان، ناتمام درویشان

ز روستای طمع رخت برده اند برون

مساز روی ترش از سلام درویشان

میان مور و سلیمان تفاوتی ننهد

چو سفره باز کند فیض عام درویشان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:30 PM

مخور ز حرف خنک بر دماغ سوختگان

حذر کن از دل پر درد و دماغ سوختگان

نمی شود ز سیه خانه لیلی ما دور

همیشه زیر سیاهی است داغ سوختگان

ز جام لاله سیراب شد مرا روشن

که می ز خویش برآرد ایاغ سوختگان

بهار تازه کند داغ تخم سوخته را

ز می شکفته نگردد دماغ سوختگان

ز لاله زار دلم تا شکفت دانستم

که مرهم دگران است داغ سوختگان

ز نور زنده دلی آب زندگی خورده است

ز باد صبح نمیرد چراغ سوختگان

چه نعمتی است ندارند بیغمان صائب

خبر ز چاشنی درد و داغ سوختگان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:30 PM

خمار سوخت مرا ساقیا شراب رسان

مرا به چشمه حیوان ازین سراب رسان

گرت هواست که سیراب از محیط شوی

به کام تشنه لبان فیض چون سحاب رسان

رسید رشته به گوهر ز پیچ و تاب زدن

تو نیز رشته جان را به پیچ و تاب رسان

مشو ز حال دلم غافل از سیه مستی

نفس گداخته خود را به این کباب رسان

مگیر پای خود از رنگ و بوی گل به حنا

بکوش و شبنم خود را به آفتاب رسان

دل سیاه منور شود ز چشمه نور

کتان هستی خود را به ماهتاب رسان

ز زهد خشک نهال حیات خشک شود

بیا به میکده و ریشه را به آب رسان

مشو به آب و علف چون غزال چین قانع

دم فسرده خود را به مشک ناب رسان

به خنده صرف مکن عمر را ز بی دردی

چو کبک سینه به سر پنجه عقاب رسان

اگر چه نیست عمارت پذیر کلبه ما

ز راه لطف تو گردی به این خراب رسان

چو خم به اهل طلب درد و صاف با هم ده

به هر که لب نگشاید شراب ناب رسان

به دست خشک مدار از گرهگشایی دست

چو شانه دست به آن زلف نیمتاب رسان

رساند خانه مغز مرا به آب، خمار

پیاله ای به من خانمان خراب رسان

اگر به کوی خرابات می روی صائب

ز دور سجده ما را به آن جناب رسان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:30 PM

 

هلال سیل فنایند خانه پردازان

به آب و گل نکنند التفات خودسازان

صبور باش به ناسازگاری ایام

که خار پیرهن عالمند ناسازان

درین نشیمن خاکی به چشم بسته بساز

که وقت صید گشایند چشم شهبازان

مشو چو طرف کلاه از شکست خود غافل

که هست خودشکنی زینت سرافرازان

نمی توان گهر از عقد سر به مهر ربود

شمرده گوی سخن در حضور غمازان

بلند و پست جهان قابل عداوت نیست

ز امتیاز مدر پرده هم آوازان

چنان که پای چراغ از چراغ شد تاریک

دلم سیاه شد از صحبت سرافرازان

در آن ریاض که صائب سخن طراز شود

زنند مهر به لب جمله نغمه پردازان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:30 PM

به شکر این که نه ای، ای صراحی از دوران

به پای خم برسان سجده ای ز مخموران

ز لاف دیده وری بی بصر به چاه افتد

فزاید از ره نارفته کوری کوران

ز مال، تلخی حسرت بود نصیب حریص

ز نوش خویش بود نیش رزق زنبوران

همین بس آفت نخوت که در زمان حیات

ز سرکشی علف دوزخند مغروران

به روزگار خط امیدهاست عاشق را

که وقت شام بود صبح عید مزدوران

خط تو در دل من حشر آرزوها کرد

که در بهار برآیند از زمین موران

حجاب نیست ز ارباب عقل مجنون را

نمی کشند خجالت ز بی بصر عوران

دلم ز ناخن دخل حسود می لرزد

چنان که از نگه خیره روی مستوران

ز قرب مردم دنیا کناره کن صائب

که دل سیاه کند صحبت خدادوران

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:30 PM

حذر کن از عرق روی لاله رخساران

که می کند به دل سنگ رخنه این باران

دو چشم شوخ تو با یکدگر نمی سازند

که در خرابی هم یکدلند میخواران

همیشه داغ دل دردمند من تازه است

که شب خموش نگردد چراغ بیماران

مرا ز گریه چه حاصل، که چاک سینه ابر

رفوپذیر نگردد به رشته باران

عنان به طول امل می دهی، نمی دانی

که مغز آدمیان است رزق این ماران

ز همرهان گرانبار خود مشو غافل

مرو ز قافله ها پیش چون سبکباران

گناه باده پرستان به توبه نزدیک است

خدا پناه دهد از غرور هشیاران!

به آب تیغ شود شسته عاقبت صائب

غبار خواب ز چشم و دل ستمکاران

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:30 PM

نیست در روی زمین سیمبری بهتر ازین

نیست در عالم امکان پسری بهتر ازین

بی تکلف نفتاده است به خاک و نفتد

هرگز از عالم بالا، ثمری بهتر ازین

از بناگوش تو شد روی زمین مهتابی

آسمان یاد ندارد سحری بهتر ازین

شیر مادر شمرد خون دل عاشق را

چرخ بی مهر ندارد پسری بهتر ازین

نیست در سلسله مور میانان جهان

نازک اندام بت خوش کمری بهتر ازین

یوسف از شرم شکرخند تو زندانی شد

نیست در مصر حلاوت شکری بهتر ازین

می چکد سیب زنخدان تو از تاب نگاه

باغ فردوس ندارد ثمری بهتر ازین

من ز یعقوب و تو کمتر نه ای از یوسف مصر

به نظر باختگان کن نظری بهتر ازین

حاش لله که کنم از تو شکایت، اما

می توان خورد غم ما قدری بهتر ازین

خون ما پوست به تن می درد از حسرت تیغ

رگ ما را نبود نیشتری بهتر ازین

بیخودی برد به جولانگه مقصود مرا

نیست بی بال و پران را سفری بهتر ازین

نرسد بال گل آلود به جایی صائب

از دل خاک برون آر سری بهتر ازین

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:30 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5003600
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث