به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

مرا ز لاله چراغ نظر شود روشن

ز قرب سوخته جانان شرر شود روشن

چو آتش جگر لعل، بی زوال بود

چراغ هر که به خون جگر شود روشن

ز بس گرفته ز نادیدنی شده است دلم

ز زنگ، آینه ام بیشتر شود روشن

ز حرف سرد دل ما چو غنچه بگشاید

چراغ ما به نسیم سحر شود روشن

دلی که تیره ز اوضاع روزگار شده است

در آفتاب قیامت مگر شود روشن

به گرمخونی من خسته ای ندارد عشق

چو شمع از رگ من نیشتر شود روشن

گره ز کار دل من شود به آبله باز

چنان که چشم صدف از گهر شود روشن

نکرد گرمی پرواز بی پر و بالم

کجا ز شمع مرا بال و پر شود روشن؟

درین محیط عنان را کشیده دار چو موج

که از استادگی آب گهر شود روشن

چراغ هر که ز دلهای گرم افروزد

ز آستین صبا بیشتر شود روشن

ز رشک حسن گلوسوز یار نیست بعید

چو شمع سبز اگر نیشکر شود روشن

ز عمر قسمت ما نیست جز زمان وداع

چو آن چراغ که وقت سحر شود روشن

نرفت تیرگی از دل به سعی ما صائب

مگر ز پرتو اهل نظر شود روشن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

ز نور شمع چه مقدار جا شود روشن؟

خوش آن چراغ کز او هر سرا شود روشن

به گرد دیر و حرم دل به دست می گردیم

چراغ مرده ما تا کجا شود روشن

چه غم ز تیرگی خانه صدف دارد؟

دلی که همچو گهر از صفا شود روشن

ز تندباد حوادث نمی شود خاموش

دلی که از نفس گرم ما شود روشن

چنان به سرعت ازین تیره خاکدان گذرم

که شمع کشته ام از نقش پا شود روشن

چنین که تیره شده است از غبار خاطر من

مگر به صبح قیامت هوا شود روشن

غبار حادثه از یکدگر نمی گسلد

چگونه آینه سینه ها شود روشن؟

مگر ز پرتو اقبال ذره پرور عشق

چراغ صائب بی دست و پا شود روشن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

چنان که سرمه سواد نظر کند روشن

مرا نظاره خط چشم تر کند روشن

به نور عقل نبردیم ره ز خود بیرون

مگر که عشق چراغ دگر کند روشن

تأمل آینه پرداز فکر ناصاف است

که آب خود ز ستادن گهر کند روشن

به هیچ وجه نگردد خموش، هر که چو لعل

چراغ خویش به خون جگر کند روشن

اگر چه آینه را آب می کند تاریک

دل سیاه مرا چشم تر کند روشن

چو آفتاب نمیرد چراغ زنده دلی

که شمع خویش به آه سحر کند روشن

ز صدهزار پسر همچو ماه مصر یکی

چنان شود که چراغ پدر کن روشن

حریف پرتو منت نمی شود صائب

ز آه خانه خود را مگر کند روشن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

مکن تعجب اگر شد چراغ ما روشن

چراغ زنده دلان را کند خدا روشن

ملایمت ز طمع پیشگان به آن ماند

که شمع موم به منزل کند گدا روشن

همیشه بخت سیه روز در میانم داشت

مرا چو شمع نگردید پیش پا روشن

اگر چه هست کدورت میان چشم و غبار

شد از غبار خط او سواد ما روشن

به غور معنی نازک رسند صافدلان

هلال چهره نماید چو شد هوا روشن

امید هست که چشم بصارت صائب

شود ز خاک در شاه اولیا روشن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

مباش درصدد بی شمار خندیدن

که صبح باخت نفس از دوبار خندیدن

دل از گشایش لبها چو پسته نگشاید

خوش است از ته دل غنچه وار خندیدن

یکی هزار کند نقد زندگانی را

به روی سوختگان چون شرار خندیدن

جهان به چشم حسودان سیاه می سازد

چو لاله با جگر داغدار خندیدن

درآ به عالم سختی کشان و عشرت کن

که ریخته است درین کوهسار خندیدن

بود گشادن آغوش در وداع حیات

درین زمانه ناپایدار خندیدن

فریب عشرت دنیا مخور که بی دردی است

برون نرفته ازین نه حصار خندیدن

نمود آب عقیق ترا غبارآلود

ز زیر لب به من خاکسار خندیدن

دهان غنچه و چشم ستاره و لب صبح

گذاشتند به آن گلعذار، خندیدن

خبر نیافته ز انجام کار خود صائب

ز غفلت است در آغاز کار خندیدن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

ز سینه غم به می ناب می توان چیدن

گل نشاط ازین آب می توان چیدن

(چراغ عیش به می زنده می توان کردن

گل از شکوفه مهتاب می توان چیدن)

به یک ترشح ساغر، ز چهره ساقی

هزار لاله سیراب می توان چیدن

فروغ روی تو حیرت اگر به طرح دهد

به روی آینه سیماب می توان چیدن

درین ستمکده صائب به غیر داغ نفاق

چه گل ز صحبت احباب می توان چیدن؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

 

زکات صحت جسم است خسته پرسیدن

نگاهبانی عمرست پیش پا دیدن

اگر چه خواب ترا نیست بخت بیداری

مدار دست ز تمهید چشم مالیدن

به هیچ عذر نمانده است دسترس ما را

به غیر ناخن خجلت زمین خراشیدن

چه میوه های گلوسوز در قفا دارد

به خاک ره زر خود چون شکوفه پاشیدن

مشو ز لغزش پا ناامید در ره عشق

که قطع می شود این ره به پای لغزیدن

خموش باش که سنجیدگان عالم را

سبکسری است به میزان خویش سنجیدن

بپوش چشم خود از عیب مردمان صائب

ترا که نیست میسر برهنه پوشیدن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

خوش است فصل بهاران شراب نوشیدن

به روی سبزه و گل همچو آب غلطیدن

جهان بهشت شد از نوبهار، باده بیار

که در بهشت حلال است باده نوشیدن

کنون که شیشه می مالک الرقاب شده است

ز عقل نیست سر از خط جام پیچیدن

دو نعمت است که بالاترین نعمتهاست

شراب خوردن و در پای یار غلطیدن

پیاله از کف ساقی به ناز می گیرم

درین بهار که دارد دماغ گل چیدن؟

به غیر عشق که هر روز سخت تر گردید

کدام کار که آسان نشد به ورزیدن؟

لباس شهرت شمع است جامه فانوس

به راز عشق محال است پرده پوشیدن

به اشک و آه اگر دسترس بود صائب

خوش است دامن شب را به دست پیچیدن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

مرا که دست به خواب است وقت گل چیدن

چه دل گشایدم از گرد باغ گردیدن؟

نظر ز روی تو خورشید برنمی دارد

اگر چه خوب تر از خود نمی توان دیدن

دو شیوه است گل و نرگس ریاض بهشت

شنیدن و نشنیدن، ندیدن و دیدن

بپوش چشم ز اوضاع روزگار که نیست

لباس عافیتی به ز چشم پوشیدن

ریاض حسن ترا دورباش حاجت نیست

که دست می رود ازکار، وقت گل چیدن

مخند هرزه که از عمر صبح روشن شد

که تیغ رشته عمرست هرزه خندیدن

توان ز غره آغاز کارها صائب

به روشنایی دل، سلخ عاقبت دیدن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

ز عشق صبر تمنا نمی توان کردن

قرار در دل دریا نمی توان کردن

ز صدق شد دهن صبح پر ز خون شفق

به حرف راست دهن وا نمی توان کردن

به سنگ خاره عبث تیشه می زند فرهاد

به زور در دل کس جا نمی توان کردن

مرا ز آینه روی یار چون طوطی

به حرف و صوت دل آسا نمی توان کردن

چه گل توان ز رخ یار با حیا چیدن؟

به چشم بسته تماشا نمی توان کردن

متاب روی ز اهل سخن که طوطی را

ز پشت آینه گویا نمی توان کردن

میسرست جلا تا به سرمه عبرت

نظر سیه به تماشا نمی توان کردن

ز آسمان و زمین هست تا اثر بر جا

ز دود و گرد نظر وا نمی توان کردن

بساز با غم جانان که ترک وصل گهر

به تلخرویی دریا نمی توان کردن

دل دو نیم به دست آر چون قلم صائب

که قطع راه به یک پا نمی توان کردن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:31 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5001736
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث