به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

گر بنالم خون ز چشم سنگ می آید برون

ور بگریم خار و گل یکرنگ می آید برون

هر طرف دیوانه خوش طالع من می رود

کودکی با دامن پر سنگ می آید برون

فارغ است از خودنمایی جوهر اقبال ما

تیغ ما از زخم ها بی رنگ می آید برون

عمرها باید که آن یاقوت لب نوخط شود

سبزه با تمکین ز زیر سنگ می آید برون

زخم پیکان می شود در سینه دلگیر من

گل ز باغم غنچه دلتنگ می آید برون

طوطیان را دل چو مغز پسته خون خواهد شدن

گر به این تمکین شکر از تنگ می آید برون

هر که چون آیینه لوح سینه خود صاف کرد

ساده از دنیای پر نیرنگ می آید برون

یک گل بی رنگ دارد عالم پر رنگ و بو

کز لطافت هر زمان صد رنگ می آید برون

بیستون را در فلاخن می گذارد تیشه ام

کوهکن با من کجا همسنگ می آید برون؟

گر چه در هر حمله ای می افکند صد سر به خاک

دست خالی نیزه ام از جنگ می آید برون

گر به این دستور خواهد باده من جوش زد

از طلسم چرخ مینا رنگ می آید برون

از دل ما حرص را دست تصرف کوته است

این سبو خشک از می گلرنگ می آید برون

نیست چون فرهاد اگر در جذب عاشق کوتهی

نقش شیرین بی حجاب از سنگ می آید برون

از ریاضت هر که را بر پشت می چسبد شکم

ناله اش چون چنگ، سیر آهنگ می آید برون

صبح پیری از دلم زنگار غفلت را نبرد

دیگر این آیینه کی از زنگ می آید برون؟

ما درین گلزار صائب مرغ آتشخواره ایم

دانه ما چون شرار از سنگ می آید برون

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

 

ز کوی یار آسانی کی توان قطع نظر کردن؟

که بیرون رفتن از دنیاست از کویش سفر کردن

مشو غافل ز حال زیردستان در زبردستی

که سر را پاس می دارد به زیر پا نظر کردن

تپیدن های دل آماده است این مژدگانی را

چه افتاده است پیش از آمدن ما را خبر کردن؟

تو کآخر می کنی خون در جگر امیدواران را

دهان تلخ ما شیرین نبایست از ثمر کردن

چو از گفتار شیرین تنگ شکر می کند گوشت

به طوطی از مروت نیست امساک شکر کردن

مکن ای پادشاه حسن مژگان را عنانداری

چو تسخیر جهانی می توان از یک نظر کردن

نیالاید به دنیا هر که دامان خود از پاکی

تواند چون سیاوش سالم از آتش گذر کردن

ز پیچ و تاب کن هموار صائب رشته خود را

که می باید ترا از دیده سوزن گذر کردن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

چه باشد جان که نتوان صرف راه دلستان کردن؟

ازان جان جهان نتوان کنار از بیم جان کردن

خوشا سودای یکجا گر چه باشد سر به سر نقصان

که سودایی شدم ز اندیشه سود و زیان کردن

گرفتم باغبان سنگدل مانع نمی گردد

به شاخ گل مروت نیست طرح آشیان کردن

چه خونها می توانستیم در دل کرد خوبان را

اگر می شد میسر عشق را در دل نهان کردن

ز فکر عاقبت دل را چه فارغ بال می سازد

در ایام بهاران چون گل رعنا خزان کردن

شکست از چیدن گل پشت امیدم، چه دانستم

که از چاک قفس بایست سیر گلستان کردن؟

مکن ای بوالهوس از چیدن گل منع عاشق را

که از نظارگی خوش نیست منع باغبان کردن

به رنگ خود برآورد آن پریرو زال دنیا را

ز ماه مصر می آید زلیخا را جوان کردن

بیندیش از خدا ای محتسب انصاف پیدا کن

مروت نیست در فصل بهاران می گران کردن

چه صورت های معنی آفرین در آستین دارد

به رنگ خامه مو صد زبان را یک زبان کردن

عبیر پیرهن بودم، غبارآلود می گشتم

کنون از دور می باید سجود آستان کردن

به خاک و خون کشد صائب دل آزاد مردان را

به غیر از دیده عبرت تماشای جهان کردن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

چو نتوان بر کنار افتاد با بحر از شنا کردن

کمر چون موج باید در میان بحر وا کردن

ز یک حرف سبک صد کوه تمکین رنگ می بازد

نسیمی می تواند بحر را بی دست و پا کردن

ندارد مغز هستی مزرع بی حاصل امکان

برای کاه نتوان چهره را چون کهربا کردن

برای عالم باطل ز حق نتوان شدن غافل

به سیم قلب نتوان دامن یوسف رها کردن

ز حق جو آنچه می جویی، که تا فرمان حق نبود

نیاید از سلیمان حاجت موری روا کردن

حباب از ترکتاز موج بی جا شکوه ای دارد

نبایستی از اول خانه از دریا جدا کردن

گرانی از حباب ما مباد آن بحر گوهر را

که سیر عالمی داریم در هر چشم وا کردن

به عالم صلح باید کرد، اگر نه هر کجا باشی

نمی باید سلاح جنگ را از خود جدا کردن

دلا ترک هوا کن قرب حق گر آرزو داری

که دور افتد حباب از بحر، از کسب هوا کردن

به جامی دستگیری کن (مرا) ای عشق بی پروا

که نتوان زندگی زین بیش در بند حیا کردن

به تدبیر خرد تا می توانی دست و پایی زن

که نتوان بر کنار آمد ز دریا بی شنا کردن

ز لذت های عالم می کند بی گناه عارف را

به خاطر معنی بیگانه (ای) را آشنا کردن

سزای توست ای گل این جراحت های پی در پی

نبایستی به روی خود زبان خار وا کردن

شدم بی ذوق تا آمد خدنگم بر نشان صائب

تغافل بر هدف بایست چون تیر خطا کردن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

عنان مصلحت در عشق می باید رها کردن

ندارد حاصلی در بحر بی ساحل شنا کردن

ندارد حلقه ای جز نعل وارون محمل لیلی

نباید گوش ای مجنون به آواز درا کردن

کمان کن قامت چون تیر را در قبضه طاعت

کز این صیقل توان آیینه دل را جلا کردن

به هم پیوسته گردد چون شرر آغاز و انجامت

توانی خرده جان را به رغبت گر فدا کردن

کمان شکوه چون حلاج چند از دار زه سازی؟

به حرف حق نمی بایست خود را آشنا کردن

ز شکر خواب گردد تنگ شکر جامه خوابت

توانی بستر خود را اگر از بوریا کردن

ز دستت بی طلب دادن به سایل چون نمی آید

نباید روی خود را تلخ از ابرام گدا کردن

مشو غافل ز پاس وقت اگر از دور بینایی

که چون شد فوت، نتوان این عبادت را قضا کردن

نصیحت بشنو ای زاهد، فرود آ از سر منبر

برای روی مردم پشت نتوان بر خدا کردن

به منبر بهر تسخیر خلایق حرف حق گفتن

بود رفتن به بام کعبه در کسب هوا کردن

مرو از ره برون صائب به حرف پوچ شیادان

که بی مغزی است از هر چوب بی مغزی عصا کردن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

سرشک تلخ را مشک بود صاحب اثر کردن

وگرنه سهل باشد آب شیرین را گهر کردن

پر تیر تو می ریزد به خاک ای شمع بی پروا

ندارد صرفه ای پروانه را بی بال و پر کردن

چنان خود را درین دریای پر شور سبک کردم

که چون کف می توانم کشتی از موج خطر کردن

ستم بر زیر دستان نیست از مردانگی، ورنه

به آهی می توانم چرخ را زیر و زبر کردن

مرا بر دل غباری نیست از خاک فراموشان

که بی مانع در آنجا می توان خاکی به سر کردن

ز جمعیت بود دشوار دل برداشتن، ورنه

چو تیر آسان بود از خانه خاکی سفر کردن

شود همدست با فرهاد چون عشق قوی بازو

تواند دست جرأت بیستون را در کمر کردن

شرر خرج هوا گردید تا شد جلوه گاه صاب

به بال سنگ و آهن تا کجا بتوان سفر کردن؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

به تدبیر خرد سر پنجه نتوان با قضا کردن

درین دریا به دست بسته می باید شنا کردن

دل غمگین به زور اشک هیهات است بگشاید

به دندان گهر نتوان گره از رشته وا کردن

ز خودداری به دست و پا ره نزدیک می پیچد

عنان چون موج می باید درین دریا رها کردن

نکردی سجده ای ز اخلاص تا افراختی قامت

به بام کعبه عمرت رفت در کسب هوا کردن

نگردیده است تا پوچ از هوای نفس دل در تن

به آه این دانه را از کاه می باید جدا کردن

ز دیوار زمین گیر قناعت سایه ای خوش کن

که خواب امن نتوان در ته بال هما کردن

چو می دانی گواه از خانه دارد دست و پای تو

کمال کوته اندیشی است دست از پا خطا کردن

ز خواهش های بیجا گر نه ای شرمنده و نادم

چه داری دست پیش روی خود وقت دعا کردن؟

بود چون سرو دایم نوبهارش بی خزان صائب

تواند هر که با یک جامه چون سرو اکتفا کردن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

ز دام نوخطان مشکل بود دل را رها گشتن

ز لفظ تازه دشوارست معنی را جدا گشتن

گل این باغ، آغوش از لطافت برنمی دارد

به بوی پیرهن باید تسلی چون صبا گشتن

ز قرب گل به اندک فرصتی دلسرد شد شبنم

ندارد حاصلی با بی وفایان آشنا گشتن

رسیده است آفتابت بر لب بام از غبار خط

دگر کی ای ستمگر مهربان خواهی به ما گشتن؟

وصال شسته رویان گریه ها در آستین دارد

به گل پیراهنان چسبان نباید چون قبا گشتن

پر کاهی است دنیا در نظر آزادمردان را

به تحصیلش نمی یابد سبک چون کهربا گشتن

نمی دانی چه شکر خواب ها در چاشنی داری

به نقش خشک قانع از شکر چون بوریا گشتن

اگر با استخوان از سفره قسمت شوی قانع

عزیز اهل دولت می توانی چون هما گشتن

متاب از سختی ایام رو گر بینشی داری

که فرض عین باشد در ره او توتیا گشتن

چه آسوده است صائب از تردد چشم قربانی

درین محفل به حیرت می توان بی مدعا گشتن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

خطر دارد به محفل از کمند وحدت افتادن

به گرداب بلا از حلقه جمعیت افتادن

کنون کز گرم رفتاری چراغی می شود روشن

گرانجانی است چون سنگ مزار از غفلت افتادن

ترا آن روز اهل دل شمارند از سبکباران

که بتوانی به رقص از بانگ طبل رحلت افتادن

ز اخوان راضیم تا دیدم انصاف خریداران

گوارا کرد بر من چاه را از قیمت افتادن

ترقی در تنزل بوده است اقبالمندان را

که ابراهیم ادهم شد تمام از دولت افتادن

درخت خشک از سعی بهاران برنمی گیرد

چه حاصل در کهنسالی به فکر طاعت افتادن؟

شکایت می کنند از تنگدستی کوته اندیشان

که کافر نعمتی بار آورد در نعمت افتادن

برات سرنوشت آسمانی برنمی گردد

چه لازم در طلسم اختیار ساعت افتادن؟

نیندازد زوال از حال خود خورشید تابان را

چه نقصان پاک گوهر را ز اوج عزت افتادن؟

مدار از حسن نیت دست در کار جهان صائب

که طاعت می کند اوقات را، خوش نیت افتادن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

به جان دشوار ازان باشد گرانی از جهان بردن

که گرد راه می باید به رسم ارمغان بردن

دل روشن نمی باید به بزم زاهدان بردن

ندارد حاصلی آیینه پیش زنگیان بردن

به زخم خاری از گل قانعم ای بوستان پیرا

مروت نیست دامان تهی از گلستان بردن

دل بی غم نمی آید به کار عاشقان، ورنه

به جامی زنگ چندین ساله از دل می توان بردن

مرا از نارسایی های طالع در چنین فصلی

ز بی بال و پری باید بسر در آشیان بردن

ز عریانی است مجنون مرا این غم که نتواند

به دامن سنگ از صحرا برای کودکان بردن

نشد چون شانه از زلفش نصیبم جز سیه روزی

مرا دست تهی می باید از هندوستان بردن

ز بی دردی مگر بندند چشم عندلیبان را

وگرنه سخت بی رحمی است گل از گلستان بردن

توان از سنگ رگ چون مو برآورد از خمیر آسان

ولی سخت است از خوان لئیمان استخوان بردن

تو دور افتاده ای از وادی وحدت، نمی دانی

که فیض کعبه از سنگ نشان هم می توان بردن

چو یار آمد زمین بوسیدم از عالم بدر رفتم

که خجلت بر کریمان مشکل است از میهمان بردن

ز رفتن خرده جان را که مانع می تواند شد؟

روانی را میسر نیست از ریگ روان بردن

بجان آورد مجنون مرا زخم زبان صائب

به کام شیر می باید پناه از دشمنان بردن

نمی سوزد زبان را گر چه صائب گفتن آتش

نمی باید به جرأت نام عاشق بر زبان بردن

ازان قانع به غربت از وطن گردیده ام صائب

که گرد راه می باید به رسم ارمغان بردن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5003597
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث