به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دیده بی نور ما را کرد بینا پیرهن

بر چراغ مرده ما شد مسیحا پیرهن

گفت پیغمبر مپوشانید تن در نوبهار

چون نسازم در بهاران رهن صهبا پیرهن؟

پرده عصمت ندارد تاب دست انداز شوق

رو به کنعان کرد از دست زلیخا پیرهن

پنبه نتواند شدن بر چهره آتش نقاب

می کند پهلو تهی از سینه ما پیرهن

برگ گل را ره به آن اندام نازک داده است

سینه ام هرگز نخواهد صاف شد با پیرهن!

مردم چشم صدف دیگر نخواهد شد سفید

گر بشوید بخت من در آب دریا پیرهن

گرنه شب بر چشم مجنون آستین مالیده است

لاله چون افکنده بر دامان صحرا پیرهن؟

داغ ناسور مرا با پنبه راحت چه کار؟

جنگ دارد دست ماتم دیدگان با پیرهن

چون گل از زور جنون مجموعه چاکی شود

گر چو آتش بر تنم باشد ز خارا پیرهن

پرده ناموس را خواهم دریدن چوب حباب

بر تنم زندان شده است از زور صهبا پیرهن

صائب آن روزی که از دل داغ پنهان شعله زد

جامه فانوس شد بر پیکر ما پیرهن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

تا برآورد آن بهشتی روی از بر پیرهن

بر تن سیمین بران شد از عرق تر پیرهن

از عرق زد ماه کنعان غوطه ها در رود نیل

تا ز مستی چاک زد آن سیم پیکر پیرهن

از لطافت معنی نازک نمی آید به چشم

کاش آن سیمین بدن می داشت در بر پیرهن

پرتو مهتاب می سازد کتان را تار و مار

کی شود پوشیده آن سیمین بدن در پیرهن؟

باده گلگون به رنگ خود برآرد شیشه را

زان تن چون برگ گل گردید احمر پیرهن

می شود چون روی ماه مصر از سیلی کبود

گر ز برگ گل کند آن نازپرور پیرهن

هر که را از پوست چون بادام بیرون آورد

عشق شیرین کار می پوشد ز شکر پیرهن

پرده پوش ما سیه رویان حجاب ما بس است

کز بهار خود کند ایجاد، عنبر پیرهن

شور سودا فارغ از فکر لباسم کرده است

از کف خود می کنم چون بحر در بر پیرهن

نیست چون مجمر به عود خام صائب چشم من

تا ز دود دل توان کردن معطر پیرهن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

دیده خونبار می خواهد نسیم پیرهن

تشنه دیدار می خواهد نسیم پیرهن

پرده ناموس زندان است حسن شوخ را

کوچه و بازار می خواهد نسیم پیرهن

بی سبب چشم زلیخا سرمه ضایع می کند

چشم چون دستار می خواهد نسیم پیرهن

مشک را با سینه چاکان التفات دیگرست

خاطر افگار می خواهد نسیم پیرهن

فیض از مژگان خواب آلودگان رم می کند

دیده بیدار می خواهد نسیم پیرهن

غنچه راز زلیخا هرزه خند افتاده است

عاشق ستار می خواهد نسیم پیرهن

خوش دکانی بر قماش ماه کنعان چیده است

جلوه همکار می خواهد نسیم پیرهن

پیچ و تاب سعی در دام آورد نخجیر را

جان جوهردار می خواهد نسیم پیرهن

از خم زلفش که خون نافه را پامال کرد

خاتم زنهار می خواهد نسیم پیرهن

هر سحابی را دل از سرچشمه ای می نوشد آب

چشم طوفان بار می خواهد نسیم پیرهن

زان عبیر ناز کز زلف تو می ریزد به خاک

یک گریبان وار می خواهد نسیم پیرهن

فکر صائب را دلی چون برگ گل باید تنک

ساحت گلزار می خواهد نسیم پیرهن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

عقل پوچ از عهده سودا نمی آید برون

پنبه از تسخیر این مینا نمی آید برون

چشم آن دارم که با نام و نشان آیم برون

از بیابانی که نقش پا نمی آید برون

عالمی از بیخودی گر هست خوشتر در جهان

چون فلاطون از خم صهبا نمی آید برون؟

گر چه دارد شوخی ما برق را در پیچ و تاب

از لب ما خنده بیجا نمی آید برون

هر که شمعی زیر خاک از دیده بینا نبرد

از شبستان کفن بینا نمی آید برون

حیرتی دارم که با این بی قراری های شوق

چون مرا بال و پر از اعضا نمی آید برون؟

تیغ ما از بی زبانی در نیام زنگ نیست

شیرمردی از صف هیجا نمی آید برون

هر که را دیدیم، دارد بر جگر داغ نفاق

ماهی بی فلس ازین دریا نمی آید برون

شبروان کوی جانان را سلاحی لازم است

ماه بی تیغ و سپر شبها نمی آید برون

این چه دامان نزاکت بر زمین ساییدن است

گل به این تمکین (و) استغنا نمی آید برون

در شبستانی که اهل شرم ساغر می زنند

از دهن ها نکهت صهبا نمی آید برون

این جواب آن غزل صائب که می گوید مثال

هیچ کس از فکر این سودا نمی آید برون

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

خط به تمکین آید از لعل دلبر برون

سبزه با لنگر ز زیر سنگ آرد سر برون

سرمه بخت سیه روشندلان را کیمیاست

اخگر آید شسته رو از زیر خاکستر برون

راه جان بخشی بر آن لب شرم نتوانست بست

هر چه در گوهر بود می آید از گوهر برون

دولت آتش پا و آب زندگی سنگین رکاب

از سیاهی تشنه لب زان آمد اسکندر برون

نی به ناخن گر کنند، از خجلت لبهای او

پای نگذارد ز بند نیشکر شکر برون

مهر خاموشی شود از گرمی هنگامه آب

لال می گردد سپندی کآید از مجمر برون

در دل تاریک حرف تلخ را تأثیر نیست

کی رود خامی به جوش بحر از عنبر برون؟

پای گستاخی منه بیرون ز حد خود که مور

رشته عمرش شود کوته چو آرد پر برون

چشم بستن باشد از دنیا نظر واکردنش

چون حباب از بحر هستی هر که آرد سر برون

زشت رویی پرده چشم تماشایی بس است

زشت رویان از چه می آیند با چادر برون؟

چون چراغ روز در چشمش جهان گردد سیاه

صبح اگر از یک گریبان با تو آرد سر برون

تا به خاک افتاد صائب سایه بالای او

می زند ناخن به دل خاری که آرد سر برون

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

ناله ما سینه چاک از سینه می آید برون

گوهر ما سفته از گنجینه می آید برون

ناز او با من بود از دیده حیران که حسن

سر گران از خانه آیینه می آید برون

کنج عزلت را غنیمت دان که می ریزد ز هم

مشک تا از خرقه پشمینه می آید برون

در نمی گیرد فسون در مار چون شد اژدها

مشکل از دل کینه دیرینه می آید برون

صائب از دل می رود بیرون خیال خط او

ریشه جوهر گر از آیینه می آید برون

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

 

کی سخن خام از لب فرزانه می آید برون؟

باده چون شد پخته از میخانه می آید برون

از زبان خامه من لفظ های آشنا

در لباس معنی بیگانه می آید برون

دانه دل را تو پامال علایق کرده ای

ورنه خرمن ها ازین یک دانه می آید برون

ناله ناقوس دارد هر سر مو بر تنم

این سزای آن که از بتخانه می آید برون

در شبستان که بوده است و کجا می خورده است؟

آفتاب امروز خوش مستانه می آید برون

عالمی از داغ عالمسوز ما در آتشند

دود شمع ما ز صد کاشانه می آید برون

کعبه گر آید به استقبال من پر دور نیست

دود شمع ما ز صد کاشانه می آید برون

می تند گرد دهانش همچو خط عنبرین

هر حدیثی کز لب جانانه می آید برون

گرد هستی در حریم پاکبازان توتیاست

دست خالی سیل ازین ویرانه می آید برون

جامه فانوس می گردد ز غیرت شمع را

لاله ای کز تربت پروانه می آید برون

در سواد خامه من گفتگوی سهل نیست

زین نیستان نعره شیرانه می آید برون

هر کسی در عالم خود شهریار عالم است

وای بر جغدی که از ویرانه می آید برون

نفس را مگذار پا از حد خود بیرون نهد

می شود گم طفل چون از خانه می آید برون

می شود صائب ز بی تابی دل غواص آب

از صدف تا گوهر یکدانه می آید برون

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

چون خط از لعل لب آن ماه می آید برون

از جگرگاه بدخشان آه می آید برون

تا قیامت دل نخواهد ماند در زندان جسم

عاقبت از زیر ابر این ماه می آید برون

چون نظر بر حاصل عمر عزیزان می کنم

از دل بی حاصلم صد آه می آید برون

تشنه، برگردید سیراب از لب بحر سراب

دلو ما خالی همان از چاه می آید برون

می برد از هوش پیش از آمدن بویش مرا

دورباش شاه پیش از شاه می آید برون

سایه بیدست در گرمای محشر، هر که را

آه سردی از دل آگاه می آید برون

می جهند از آه مظلومان سلامت ظالمان

برق اگر سالم ز خرمنگاه می آید برون

نقطه ای کز خامه صائب تراوش می کند

ماه کنعانی بود کز چاه می آید برون

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

از تن خاکی دل صد پاره می آید برون

این شرر آخر ز سنگ خاره می آید برون

نیست از بخت سیه دلهای روشن را غبار

روشن از خاکستر آتشپاره می آید برون

دل مخور ز اندیشه روزی که گندم از زمین

سینه چاک از شوق روزی خواره می آید برون

غنچه چون گل شد، ز حفظ بوی خود عاجز شود

آه بی تاب از دل صد پاره می آید برون

زان دل سنگین اگر جویم ترحم دور نیست

مومیایی هم ز سنگ خاره می آید برون

می شود در بی کسی این چشمه رحمت روان

شیرکی ز انگشت در گهواره می آید برون؟

چون حبابی می تواند بحر را در بر کشید؟

از تماشای تو کی نظاره می آید برون؟

می دهم تصدیع صائب چاره جویان را عبث

از علاج درد من کی چاره می آید برون؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:37 PM

آه می دزدد نفس در سینه افگار من

غنچه می خسبد نسیم صبح در گلزار من

پرده گنج است ویرانی، که تا محشر مباد

سایه افتادگی کم از سر دیوار من!

بلبل تصویر، گلبانگ نشاط از دل کشید

چند باشد غنچه زیر بال و پر منقار من؟

با دم جان پرور شمشیر عادت کرده است

از دم عیسی هوا یابد دل بیمار من

آسیا را دانه جان سخت من دندان شکست

آسمان بیهوده می کوشد پی آزار من

گر چه از مژگان کلکم آب حیوان می چکد

می توان گرد کسادی رفت از بازار من

هیچ گه دست حوادث از سرم کوته نبود

قطره می زد در رکاب سیل دایم خار من

صائب از بس چرخ در کارم گره افکنده است

رشته تسبیح در تاب است از زنار من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 6:25 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5002070
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث