به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

در آینهٔ عالم تمثال جمال اوست

جمله به کمالش بین کاینها ز کمال اوست

در صورت و در معنی چندان که نظر کردیم

حسنی که به ما بنمود نقشی ز خیال اوست

بزمیست ملوکانه در خلوت میخانه

مخمور کجا گنجد اینجا چه مجال اوست

حکمی به نشان آل ، از حضرت او داریم

هر حرف که می خوانیم توقیع مثال اوست

زاهد هوس ار دارد با جنت و با حوران

ما را ز همه عالم مقصود وصال اوست

در مجلس ما بنشین تا ذوق خوشی یابی

زیرا می جام ما از آب زلال اوست

این گفتهٔ مستانه از سید ما بشنو

قولی و چه خوش قولی این سحر حلال اوست

ادامه مطلب
یک شنبه 1 مرداد 1396  - 2:00 PM

 

در هر چه نظر کردیم نقشی ز خیال اوست

در آینهٔ عالم تمثال جمال اوست

گر آب حیات ماست در چشمهٔ حیوان است

می نوش که نوشت باد ، کان عین زلال اوست

هر ذره که می بینی خورشید در او پیداست

ناقص نبود حاشا کامل به کمال اوست

با ذات غنی او عالم همه درویشند

سلطان و گدا یکسان ، جائی که جلال اوست

دل رفت سوی دریا ما در پی دل رفتیم

از عقل مجو ما را بیرون ز خیال اوست

این مجلس رندان است ما عاشق سرمستیم

مخمور نمی گنجد اینجا چه مجال اوست

گر ساقی سرمستان جامی دهدت بستان

زیرا که می سید از کسب حلال اوست

ادامه مطلب
یک شنبه 1 مرداد 1396  - 2:00 PM

 

در آینهٔ عالم تمثال صفات اوست

از روی مسمی بین آن اسم که ذات اوست

سِری که تو را گفتم با عقل مگو ای دل

این راز درون ما بیرون ز جهات اوست

دیریست پر از صورت ترسا بچه ای در وی

هر نقش که می بینی معنی منات اوست

این مجلس رندان است ما عاشق سرمستیم

جامیست وجود ما باده ز صفات اوست

در دامن درد آویز گر طالب دریائی

زیرا که دل مسکین این درد نجات اوست

گر کشته شوم در عشق از مرگ نیندیشم

خود مردهٔ درد او زنده به حیات اوست

تکبیر فنا گفتن بر هر چه سوی الله است

در مذهب این سید آغاز صلات اوست

ادامه مطلب
یک شنبه 1 مرداد 1396  - 2:00 PM

 

همه عالم حجاب حضرت اوست

روح اعظم نقاب حضرت اوست

قطب عالم که مظهر عشق است

سایهٔ آفتاب حضرت اوست

عقل کل نفس کل بر عارف

یک دو حرف از کتاب حضرت اوست

می خمخانهٔ حدوث و قدم

بخشش بی حساب حضرت اوست

دل ما سوخت آتش عشقش

خوش دلی کو کباب حضرت اوست

راز خود خواستم که گویم باز

فکر من از خطاب حضرت اوست

در خرابات عشق سید ما

رند مست خراب حضرت اوست

ادامه مطلب
یک شنبه 1 مرداد 1396  - 2:00 PM

 

دردمندیم و آن دوا این است

راحت جان مبتلا این است

نقش رویش خیال می بندم

در نظر نور چشم ما این است

دل ما جان خود به جانان داد

دولت و دین دو سرا این است

عقل بیگانه رفت و عشق آمد

یار سرمست آشنا این است

همه با اصل خویش واگردیم

ابتدا آن و انتها این است

هر که فانی شود بقا یابد

رو فنا شو که خود بقا این است

نعمت الله هر که دید بگفت

مظهر حضرت خدا این است

ادامه مطلب
یک شنبه 1 مرداد 1396  - 2:00 PM

چشم چراغ من ز نور روی جانان روشنست

بنگر چنین نور خوشی در دیدهٔ جان منست

نقش خیالی می کشم بر دیدهٔ دیده مدام

می بین به نور چشم ما کاین یوسف و پیراهنست

با ما در این دریا در آب نگر حباب و آب را

هریک حبابی پر ز ما مانندهٔ جان و تن است

عشق آتشی افروخته عود دل ما سوخته

چون موم بگدازد ترا گر خود وجودت آهنست

اصل عدد باشد یکی گر صد شماری ور هزار

آدم که فرزندش توئی اصل همه مرد و زنست

در غار دل با یار غار یکدم حضوری خوش بر آر

خوش باشد آن یاری که او اینجا مُدامش مسکنست

نور جمال سیدم عالم منور ساخته

در چشم مست من نگر کز نور رویش روشنست

ادامه مطلب
یک شنبه 1 مرداد 1396  - 2:00 PM

 

چشم ما از نور رویش روشنست

مهر و مه چون یوسف و پیراهنست

نور اول روح اعظم خوانمش

بلکه او جان است و عالم چون تنست

مجلس او بزم سرمستان بود

جرعه ای از جام او شیر افکنست

عشق می گوید سخنها ورنه عقل

در بیان آن معانی الکنست

کی گریزد عاشق از خار جفا

کاو چو بلبل در هوای گلشنست

خود کجا آید به چشم ما بهشت

بر در میخانه ما را مسکن است

نعمت الله را بسی جستم به جان

چون بدیدم نعمت الله با من است

ادامه مطلب
یک شنبه 1 مرداد 1396  - 1:54 PM

 

در نظر آنکه نور چشم من است

یوسف نازنین و پیرهن است

همه عالم تن است و او جان است

روشنست آفتاب و مه بدن است

چشم مستی نموده کاین عین است

سر میمی گشوده کاین دهن است

چون یکی در یکی یکی باشد

گر بگویم هزار یک سخن است

غیر از نیست ور تو گوئی هست

همه نقش خیال مرد و زن است

دل ما تخت گاه سلطان است

عشق او پادشاه انجمن است

نعمة الله بود ز آل حسین

در همه جا چو بوالحسن حسن است

ادامه مطلب
یک شنبه 1 مرداد 1396  - 1:54 PM

 

نعمت الله جان و عالم چون تن است

این چنین جان و تنی آن من است

مصر دل دارم عزیز حضرتم

جسم و جانم یوسف و پیراهنست

صورتم جام است و معنی می مدام

عشق ساقی کار من می خوردن است

حال ما از عقل می پرسی مپرس

در بیان ذوق ما او الکن است

رندم و در میکده دارم مقام

جنت المأوی مدامم مسکن است

شمع جمع عاشقان سر خوشم

حال من بر اهل مجلس روشن است

جام در دور است و سید در نظر

خوش حضوری وقت جان پروردن است

ادامه مطلب
یک شنبه 1 مرداد 1396  - 1:54 PM

 

در سراپردهٔ جان خانهٔ دلدار من است

گوشهٔ دیدهٔ من خلوت آن یار من است

تا که از نور جمالش نظرم روشن شد

هر کرا هست نظر عاشق دیدار من است

هر کجا ناله ای از غیب به گوش تو رسد

ذوق آن نالهٔ من جو که ز گفتار من است

ساقی مست خرابات جهان شد جانم

شاهد سرخوش من خدمت خمار من است

برو ای عقل که من مستم و تو مخموری

هر که مخمور بود همچو تو اغیار من است

زاهدی کار من رند نباشد حاشا

عاشقی کسب من و باده خوری کار من است

لوح محفوظم و گنجینه و گنج العرشم

سینهٔ سید من مخزن اسرار من است

ادامه مطلب
یک شنبه 1 مرداد 1396  - 1:54 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 1056

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5124535
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث