به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

دل بر شکن طره دلدار گران است

فریاد که این نغمه بر این تار گران است

مژگان تو با دل سر پیوند ندارد

دلجویی این آبله بر خار گران است

شد چشم تو هشیار و خراب است همان دل

بیمار سبک گشت و پرستار گران است

تیغ تو ز آمیزش جوهر گله دارد

این موج بر این قلزم خونخوار گران است

مویی شدم از فکر، که چون حلقه کنم دست

بر موی میان تو که زنار گران است؟

آن حسن محال است که از پرده برآید

بر یوسف ما جوش خریدار گران است

دل شکوه ز شمشیر سبکروح تو دارد

این آب سبک بر دل بیمار گران است

جز دست گزیدن ز لبش قسمت ما نیست

ما مفلس و آن گوهر شهوار گران است

چون رقعه ارباب طمع بر دل ممسک

داغ ستم عشق به اغیار گران است

صائب چه کند روی به صحرا نگذارد؟

بر اهل جنون سایه دیوار گران است

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:18 PM

دل نقطه بسم الله دیوان جنون است

جان رشته شیرازه فرقان جنون است

پیکان قدر، غنچه پژمرده عشق است

شمشیر قضا، موجه عمان جنون است

این عقل که هنگامه گفتار فرو چید

موری است که در دست سلیمان جنون است

شوری که نمکسود کند مغز زمین را

گردی ز نمکدان سر خوان جنون است

یونان خرد را صدف بحر نمودن

موقوف به یک موجه طوفان جنون است

مغزم به سر از خشک دماغی کف خاکی است

کو روغن بادام، که طغیان جنون است

لاحول خرد شد سر دیوانه ما را

زنجیر که بسم الله دیوان جنون است

صائب سر من پوچ شد از زمزمه عقل

خرم سر آن کس که به فرمان جنون است

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:18 PM

سبزی که سیاه است ازو روز من این است

سروی که منم فاخته اش این نمکین است

زان شمع نسوزم که ز فانوس حصاری است

گرد سر آن شمع که در خانه زین است

در جبهه من شعله فطرت بتوان دید

چون تیغ عیان جوهرم از چین جبین است

در خانه آیینه چه حاجت به چراغ است؟

بر سینه من داغ نهادن نمکین است

بگذار که صائب ز لبت کام بگیرد

امروز که کنج دهنت بوسه نشین است

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:18 PM

لعل تو ز روشن گهری جان جهان است

تبخال بر آن لعل، سراپرده جان است

برق رخ گلگون ترا دل خس و خارست

مهتاب بناگوش ترا صبر کتان است

بر صفحه رخسار تو آن خال معنبر

موری است که دردست سلیمان زمان است

در چشم تر من ز خیال خط سبزت

هر گوشه پریزاد دگر بال فشان است

افلاک ز نقش قدم اوست نگارین

آن سرو که در مجلس ما دست فشان است

ابری است که در باغ بهشت است خرامان

چشمی که به رخسار نکویان نگران است

از باده کهنه است نشاط و طرب من

این پیر کهنسال، مرا بخت جوان است

گردون که ز انجم همه تن دیده بیناست

حیرت زده جلوه آن سرو روان است

صائب دلش از صحبت گلشن نخورد آب

شبنم که به خورشید درخشان نگران است

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:18 PM

چون آینه هر دل که ز روشن گهران است

در نقش بد و نیک به حیرت نگران است

غیر از نظر پاک بر آن آینه رخسار

گر آب حیات است، که چون زنگ گران است

چشمی که ز بی شرمی ازو آب نرفته است

چون دیده نرگس به ته پا نگران است

دارد دلی آسوده تر از نقطه مرکز

چون دایره هر کس که ز بی پا و سران است

سهل است اگر گوهر ما را نخریدند

یوسف به زر قلب درین شهر گران است

با قامت او هر که به سروست نظرباز

چون فاخته سر حلقه کوته نظران است

این راز که چون خرده گل در جگر ماست

فریاد که چون بوی گل از پرده دران است

انصاف نمانده است درین موی میانان

کوه غم ما فربه ازین خوش کمران نیست

بی خون جگر، آبی اگر هست درین دور

در سینه سنگ و گره بدگهران است

سر حلقه بالغ نظران است چو صائب

چشمی که نظرباز به نوخط پسران است

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:18 PM

آفاق منور ز رخ انور صبح است

این دایره را چشم و چراغ اختر صبح است

انگیختن از خواب گران مرده دلان را

فیضی است که خاص دم جان پرور صبح است

سیم و زر انجم که فلک شب همه شب جمع

سازد، همه از بهر نثار سر صبح است

روشن نفسان شهپر بی بال و پرانند

خورشید، فلک سیر به بال و پر صبح است

در عالم دربسته غیبم نبود راه

گر هست در اینجا در فیضی در صبح است

هرگز ز شکرخنده خوبان نتوان یافن

این چاشنی خاص که در شکر صبح است

چون پنجه خورشید شود زود زبردست

هر دست دعایی که به زیر سر صبح است

ز آیینه دلها به نفس زنگ زداید

یارب ید بیضای که روشنگر صبح است؟

خورشید که روشنگر آفاق جهان است

چون بیضه نهان در ته بال و پر صبح است

از پنجه خونین شفق باک ندارد

از پاکی سرشار که در گوهر صبح است

در عنبر شب همچو بهارست نهفته

آن نور جهانتاب که در گوهر صبح است

از عالم بالا نظر ثابت و سیار

یکسر همه محو رخ خوش منظر صبح است

ذرات جهان را نظر از خواب گشودن

موقوف گشاد نظر انور صبح است

کم نیست ز سر جوش اگر وقت شناسی

هر چند که شب درد ته ساغر صبح است

چون صفحه خورشید ورق در کف صائب

روشندل ازان است که مدحتگر صبح است

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:13 PM

در وصل، دل از هجر فزون دل نگران است

آوارگی تیر در آغوش کمان است

بیهوده پس سبحه و زنار دویدیم

شیرازه اوراق دل آن موی میان است

این با که توان گفت، که با آن همه نعمت

دل خوردن ما بر فلک سفله گران است

گر باد به فرمان سلیمان زمان بود

مجنون ترا ریگ روان تخت روان است

روشن گهران از هنر خویش نگویند

اینجاست که جوهر علف تیغ زبان است

مردان حق از دایره چرخ برونند

از چرخ شکایت روش پیرزنان است

بیرون شد ازین دایره بی زخم محال است

ما سست عنانیم و قضا سخت کمان است

ذرات جهان ریزه خور خوان سپهرند

هر چند که بر سفره او یک ته نان است

صائب دم گرمی که برآرد ز جهان دود

در حلقه ما سوختگان باد خزان است

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:13 PM

 

طوطی ز سخن صیقل آیینه جان است

آن را که سخن سبز کند خضر زمان است

بس خون که کند در جگر چشمه حیوان

از صبر، عقیقی که مرا زیر زبان است

پیداست که در زیر فلک مهلت ما چیست

یک چشم زدن، تیر در آغوش کمان است

در دیده روشن گهران پنجه خورشید

برگی است که لرزان دلش از بیم خزان است

این نقش و نگاری که تو دلبسته آنی

موجی است سبکسیر که بر آب روان است

در قبضه گردون منم آن تیغ جگردار

کز سختی ایام، مرا سنگ فسان است

در پله چشمی که به عبرت نبرد راه

گر دولت بیدار بود، خواب گران است

با صدق ز دوری مکن اندیشه که در کیش

تیری که بود راست در آغوش نشان است

بر سرو، خزان را نبود دست تصرف

پیری چه کند با دل آن کس که جوان است؟

صائب شرر از سنگ به تدبیر برآید

رحم است بر آن دل که گرفتار جهان است

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:13 PM

درد تو به دلهای سبکروح گران است

تبخال بر آن لب گره رشته جان است

در وصل دل از هجر فزون دل نگران است

آوارگی تیر در آغوش کمان است

بر خاطر آزاده من دست گهربار

چون دست تهی بر دل محتاج گران است

از دل نبرد شوق وطن عزت غربت

در صلب گهر آب همان قطره زنان است

ایمن نتوان گشت ز برگشتگی بخت

پیوست هدف را خطر از پشت کمان است

در قافله ریگ روان پیش و پسی نیست

پس مانده این مرحله از پیشروان است

حیرت زدگان را نبود بهره ای از وصل

در دامن گل دیده شبنم نگران است

در بال و پر عزم، مرا کوتهیی نیست

سنگ ره من کاهلی همسفران است

بیتابی ذرات جهان در طلب حق

در شیشه ساعت سفر ریگ روان است

صائب نگه گرم در آن چشم سیه مست

برقی است جهانسوز که در ابر نهان است

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:13 PM

نقش به مراد دل ما خنده زخم است

نامی است عقیقی که پذیرنده زخم است

از لاغری خویش خجالت کشم از تیغ

خوش وقت شکاری که برازنده زخم است

هر چند که از آب بود زخم گریزان

آب تیغ تو فریبنده زخم است

ما شکوه ازان خنجر سیراب نداریم

خمیازه بیتابی ما خنده زخم است

چون غنچه دهن بسته ام از شکوه خونین

هر چند دل تنگ من آکنده زخم است

چون بار صنوبر دل آزاده ما را

حاصل ز گلستان جهان خنده زخم است

بر روی عقیقی که ز نام است گریزان

گر نقش مرادست، نگارنده زخم است

چون پسته به هر کس دل پر خون ننماییم

ما را به ته پوست نهان خنده زخم است

با خاک برابر چو هدف هر که نگردد

از ناوک دلدوز رباینده زخم است

در باغ جهان پسته خونین دل ما را

گر هست گشادی ز شکرخنده زخم است

چون لاله درین باغ دل خونشده من

شایسته داغ است و برازنده زخم است

از حوصله ما جگر خصم کباب است

خون در دل شمشیر ز ترخنده زخم است

از پیچ و خم جوهر و سر پیش فکندن

پیداست که شمشیر تو شرمنده زخم است

از بس دلم از سرکشی قد تو خون شد

خمیازه آغوش، مرا خنده زخم است

هر کس که گزیده است به دندان لب خود را

داند چه قدر بخیه فشارنده زخم است

از موجه پی در پی دریا خبرش نیست

از سینه من آن که شمارنده زخم است

صائب مکن از تیغ زبان شکوه که چون گل

خندان بود آن دل که پراکنده زخم است

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:13 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5105063
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث