به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

بودی که نمودست وجودش، دهن اوست

سیبی که سهیل است کبابش، ذقن اوست

تا پنجه اقبال که پر زور برآید؟

دست دو جهان در خم سیب ذقن اوست

وصل مه کنعان چه مناسب به زلیخاست؟

یعقوب شناسد که چه در پیرهن اوست

یک حرف ازان غنچه دهن رنگ ندارم

هر چند که ده رنگ زبان در دهن اوست

چون مرغ چمن جامه جان چاک نسازد؟

پیراهن گلها ز سر پیرهن اوست

از لعل، سخن پیش رخ یار مگویید

صد برگ خزان دیده چنین در چمن اوست

هر فتنه که امروز ازو نام توان برد

زیر علم زلف شکن بر شکن اوست

در دیده همت، فلک و کاهکشانش

موری است که پای ملخی در دهن اوست

با این همه مشکین نفسی، خامه صائب

یک آهوی رم کرده دشت ختن اوست

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:18 PM

کیفیت می با لب شکرشکن توست

نقلی که می از خویش برآرد دهن توست

کرده است شکرخند به شیرین دهنان تلخ

این شور که در پسته شکرشکن توست

در دیده ما حاشیه گلشن رازست

خطی که به گرد لب رنگین سخن توست

سروی چو تو این سبز چمن یاد ندارد

پیراهن گل، تر ز قماش بدن توست

از غیرت پیچ و خم آن موی میان است

هر تاب که در زلف شکن بر شکن توست

هر چند خط سبز بود آیه رحمت

چون سبزه بیگانه گران بر چمن توست

از موی شکافان جهان است سرآمد

این تیغ زبانی که نهان در دهن توست

خورشید کز او نعل فلکهاست در آتش

پروانه پر سوخته انجمن توست

بر دوزخیان میوه فردوس حرام است

دندان هوس کند ز سیب ذقن توست

صائب طمع بوسه ز دلدار فضولی است

زان لقمه بکش دست که بیش از دهن توست

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:18 PM

گفتار تو شهدی است که جانها مگس اوست

رفتار تو سیلی است که دل خار و خس اوست

هر ناله که از دل ز سر صدق برآید

صبحی است که تسخیر جهان در نفس اوست

نخلی که برآرنده خود را نشناسد

سر پیش فکندن ثمر پیشرس اوست

هر چند که از محمل لیلی اثری نیست

صد بادیه پر شور ز بانگ جرس اوست

با هر که کسی نیست به جز بیکسی او را

صائب به ادب باش که بی گفت، کس اوست

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:18 PM

تنها نه همین ماه به فرمان خط اوست

خورشید هم از حلقه به گوشان خط اوست

از هاله فرو برده سر خود به گریبان

از بس که خجل ماه به دوران خط اوست

از روشنیش خیره شود دیده خورشید

شمعی که ز رخ در ته دامان خط اوست

قد می کشد از سینه عاشق الف آه

تا نشو و نما سلسله جنبان خط اوست

خورشید کز او خیره شود دیده انجم

از پرده نشینان شبستان خط اوست

ز آیینه دل چون خط یاقوت برد زنگ

در دیده غباری که ز ریحان خط اوست

خون در جگر نافه کند قطره اشکش

هر دیده خونبار که حیران خط اوست

پیوسته به پرگار بود دور نشاطش

هر دیده که در حلقه فرمان خط اوست

یاقوت که در قطعه نویسی است مسلم

خونین جگر از مشق پریشان خط اوست

از رایحه مشک، شود خشک دماغش

هر مغز که پرورده ریحان خط اوست

دلها که نهان بود در آن سلسله زلف

امروز چو گو در خم چوگان خط اوست

هر آیه رحمت که ازو تازه شود جان

یکسر همه در دفتر احسان خط اوست

بر سنبل فردوس کند ناز نگاهش

چشمی که نظرباز به ریحان خط اوست

عکسی است سویدای دل از نقطه خالش

سی پاره دل، گرده قرآن خط اوست

صائب چه خیال است که دیوانه نگردد؟

زین زمزمه تازه که در شان خط اوست

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:18 PM

سبزی که مرا ساخته بیتاب همین است

خضری که به آدم ندهد آب همین است

شوخی که به یک جلوه مستانه جهان را

داده است به سیلاب می ناب همین است

سیلاب خرامی که فکنده است ز رفتار

در کوه گران رعشه سیماب همین است

ماهی که نموده است ز رخسار شفق رنگ

خون در دل خورشید جهانتاب همین است

بحری که ز رخسار گهر گرد یتیمی

شسته است به رخساره چون آب همین است

آن فتنه ایام که در پرده شبها

آورده شبیخون به سر خواب همین است

آن دشمن ایمان که ز رخسار چو قندیل

آتش زده در سینه محراب همین است

آن گوهر شهوار که دریای گهر را

در گوش کشد حلقه گرداب همین است

خورشید عذاری که ازو سوخته صائب

خون در جگر لاله سیراب همین است

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:18 PM

چشمی که نظرباز به آن طاق دو ابروست

دایم دو دل از عشق چو شاهین ترازوست

بی نرگس گویا، به سخن لب نگشاییم

ما را طرف حرف همین چشم سخنگوست

بس خون که کند در دل مرغان چمن زاد

این حسن خداداد که با آن گل خودروست

در پرده بینایی من نقش دویی نیست

هر داغ پلنگم به نظر دیده آهوست

تا غنچه نگردیم دل ما نگشاید

در خلوت ما رطل گران کاسه زانوست

در روز به مجلس مطلب دختر رز را

صحبت به شب انداز، که صحبت گل شب بوست

صائب چه خیال است که از سینه کند یاد؟

هر دل که گرفتار در آن حلقه گیسوست

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:18 PM

 

مرغی که رمیدن ز جهان بال و پر اوست

از عرش گذشتن سفر مختصر اوست

عشق و محیطی است که دلها گهر اوست

نیلی رخ افلاک ز موج خطر اوست

عشق تو همایی است که دولت اثر اوست

بر هم زدن هر دو جهان بال و پر اوست

شیرینی جان چاشنی خنده ندارد

این شیوه جانسوز همین با شکر اوست

سیری ز تماشای خود آن حسن ندارد

تا آینه دیده ما در نظر اوست

چشم تو چه خونها که کند در دل مردم

زان فتنه خوابیده که در زیر سر اوست

شوخی که مرا بی دل و دین ساخته صائب

بتخانه چین پرده نشین نظر اوست

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:18 PM

عشق است که اکسیر بقا خاک در اوست

از هر دو جهان سیر شدن ماحضر اوست

عشق است همایی که سعادت نظر اوست

افشاندن بال از دو جهان بال و پر اوت

هر چند ندارد صدف آن گوهر نایاب

هر دل که شود آب، محیط گهر اوست

هر چند که در رخنه دل گوشه نشین است

گردون یکی از حلقه به گوشان در اوست

هر چند که چون سرو روان میوه ندارد

امید جهان سایه نشین شجر اوست

هر چند که دل قطره خونی است ازین بحر

سرسبزی افلاک ز آب گهر اوست

دستی که در آغوش هوس حلقه نگردد

گستاخ تر از زلف به موی کمر اوست

از سینه هر کس شنوی ناله زاری

از خویش بروی آی که آواز در اوست

بی عشق، دل از هر دو جهان سرد نگردد

این فیض ز تأثیر نسیم سحر اوست

از حوصله هر دو جهان، گرد برآرد

این نشأه که در ساغر اول نظر اوست

مویی که شود سلسله گردن شیران

در حلقه زنار میانان کمر اوست

هر تار ز پیراهن فانوس کمندی است

گستاخی پروانه نه از بال و پر اوست

در بیخودی آویز که در عالم هستی

سود دو جهان در سفر بی خطر اوست

صائب خبر یوسف گم کرده خود را

از بی خبری پرس که صاحب خبر اوست

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:18 PM

آن خانه برانداز که در خانه زین است

معمار تمنای من خاک نشین است

از شوخی حسن است که آن سرو خرامان

بر روی زمین است و نه بر روی زمین است

اوراق گل از خنده بیجاست پریشان

شیرازه مجموعه دل چین جبین است

بسیار شود مرکز سرگشتگی خلق

خالی که در آن کنج دهن گوشه نشین است

چون خامه صیاد، متاعش همه مکرست

هر بوته خاری که درین شوره زمین است

از سوختگان نیست تهی کوی خرابات

دایم سر این چشمه، سیه خانه نشین است

بی مرگ نخوابد قدم سعی حریصان

آسایش این طایفه در زیر زمین است

در انجمن وصل، شکایت مزه دارد

در دامن گل گریه شبنم نمکین است

ما قدرت دریوزه دیدار نداریم

این سلسله جنبانی ازان چین جبین است

دارد سر ویرانی من پشته سواری

کز شوخی او زلزله در خانه زین است

صائب چه سر از چاک گریبان بدر آرد؟

امنیت اگر هست درین حصن حصین است

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:18 PM

 

دل بر شکن طره دلدار گران است

فریاد که این نغمه بر این تار گران است

مژگان تو با دل سر پیوند ندارد

دلجویی این آبله بر خار گران است

شد چشم تو هشیار و خراب است همان دل

بیمار سبک گشت و پرستار گران است

تیغ تو ز آمیزش جوهر گله دارد

این موج بر این قلزم خونخوار گران است

مویی شدم از فکر، که چون حلقه کنم دست

بر موی میان تو که زنار گران است؟

آن حسن محال است که از پرده برآید

بر یوسف ما جوش خریدار گران است

دل شکوه ز شمشیر سبکروح تو دارد

این آب سبک بر دل بیمار گران است

جز دست گزیدن ز لبش قسمت ما نیست

ما مفلس و آن گوهر شهوار گران است

چون رقعه ارباب طمع بر دل ممسک

داغ ستم عشق به اغیار گران است

صائب چه کند روی به صحرا نگذارد؟

بر اهل جنون سایه دیوار گران است

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:18 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5107718
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث