به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

رخسار تو روز سیه ریش ندیده است

زلف سیهت مفلسی دل نکشیده است

بر برگ گلت گرد کسادی ننشسته است

دنبال خریدار، نگاهت ندویده است

ابروی تو پیوسته به خوبی گذرانده است

چشم تو خمار می گلگون نکشیده است

تلخی ندامت نچشیده است دهانت

دندان تأسف لب لعلت نگزیده است

معذوری اگر قدر گرفتاری ندانی

پروانه ای از پای چراغت نپریده است

حق بر طرف توست در آزردن صائب

سر رشته پیمان تو هرگز نبریده است

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:24 PM

زان خرمن گل حاصل ما دامن چیده است

زان سیب ذقن قسمت ما دست گزیده است

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز

تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

چون خضر شود سبز به هر جا که نهد پای

هر سوخته جانی که عقیق تو مکیده است

شد عمر و نشد سیر دل ما ز تپیدن

این قطره خون از سر تیغ که چکیده است؟

ما در چه شماریم، که خورشید جهانتاب

گردن به تماشای تو از صبح کشیده است

در عهد سبکدستی آن غمزه خونریز

شمشیر تو آسوده تر از راه بریده است

تیغ تو چو خون در رگ و در ریشه جان رفت

فولاد سبکسیرتر از آب که دیده است؟

عمری است خبر از دل و دلدار ندارم

با شیشه پریزاد من از دست پریده است!

صائب چه کنی پای طلب آبله فرسود؟

هر کس به مقامی که رسیده است، رسیده است

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:24 PM

از مرگ به ما نیم نفس بیش نمانده است

یک گام ز سیلاب به خس بیش نمانده است

نازک شده سر رشته پیوند تن و جان

مرغی به لب بام قفس بیش نمانده است

چون برگ خزان دیده و چون شمع سحرگاه

از عمر مرا نیم نفس بیش نمانده است

در ناله دلها ز اجابت اثری نیست

نالیدن پوچی ز جرس بیش نمانده است

نه کوهکنی هست درین عرصه نه پرویز

آوازه ای از عشق و هوس بیش نمانده است

زان حسن گلوسوز که صد تنگ شکر بود

از غارت خط، بال مگس بیش نمانده است

وقت است چو خورشید درآیی به کنارم

کز عمر مرا یک دو نفس بیش نمانده است

بر روی زمین صائب و بر چرخ مسیحا

در انفس و آفاق دو کس بیش نمانده است

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:24 PM

محو رخ زیبای تو فارغ ز جهان است

بیداری حیرت زدگان خواب گران است

پوشیدن چشم از دو جهان سود نبخشد

مادام که دل در بر سالک نگران است

تا دست برآورده ام از خرقه تجرید

بر پیکر من بند قبا بند گران است

پیداست چو ابر تنک جلوه خورشید

در پرده چشمی که خیال تو نهان است

چون سیل، طلبکار ترا سنگ ملامت

در قطع بیابان طلب، سنگ فسان است

در مشرب من خلوت اگر خلوت گورست

بسیار به از صحبت ابنای زمان است

صائب مکن اندیشه جان در سفر عشق

کاین مرحله را ریگ روان خرده جان است

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:18 PM

در پرده شب هر که می ناب گرفته است

از دست خضر در ظلمات آب گرفته است

شمع سر بالین بودش دولت بیدار

آن را که خیال تو رگ خواب گرفته است

از روشنی عاریتی دل نگشاید

آیینه ما زنگ ز مهتاب گرفته است

عاجز ز عنانداری سیلاب نگردد

دستی که عنان دل بیتاب گرفته است

قربانی ما از نگه عجز، مکرر

تیغ از کف بیرحمی قصاب گرفته است

نتوان ز دل ساده ما تند گذشتن

آیینه ما دامن سیماب گرفته است

از غیرت چشم تر من بحر گرانسنگ

پیچیدگی از حلقه گرداب گرفته است

مسجود خلایق ز عزیزی شده صائب

هر کس ز جهان گوشه چو محراب گرفته است

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:18 PM

از شش جهتم همچو شرر سنگ گرفته است

این بار جنون سخت به من تنگ گرفته است

در پنجه شیرست رگ و ریشه جانم

تا شانه سر زلف تو در چنگ گرفته است

زان چهره گلرنگ خط سبز دمیده است؟

یا آینه بینش من زنگ گرفته است

ایام حیاتم شب قدرست سراسر

تا دل ز من آن طره شبرنگ گرفته است

خون می خلدم در جگر از رشک چو نشتر

تیغ تو ز خون که دگر رنگ گرفته است؟

چون گوشه نگیرم ز عزیزان، که مکرر

از آب گهر آینه ام زنگ گرفته است

تاب سخن سخت ز معشوق ندارد

صائب که مکرر ز هوا سنگ گرفته است

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:18 PM

یک دلشده در دام نگاهت نگرفته است

در هاله آغوش، چو ماهت نگرفته است

مغرور ازانی که چو خرد عربده جویی

تیغ ستم از دست نگاهت نگرفته است

زان خنده زنی بر من بی برگ که هرگز

آتش نفسی نبض گیاهت نگرفته است

در باغ جهان شاخ گلی نیست که صد دست

سرمشق شکستن ز کلاهت نگرفته است

چشم سیهی نیست که خواباندن شمشیر

تعلیم ز مژگان سیاهت نگرفته است

سیب ذقنی نیست درین باغ که صد بار

گلگونه رنگ از رخ ماهت نگرفته است

آخر که رسد در تو، که دلهای سبکسیر

دامن به سبکدستی آهت نگرفته است

رحمی به سیه روزی ما سوختگان کن

تا زنگ خط آیینه ماهت نگرفته است

بر گرد به میخانه ازین توبه ناقص

تا پیر خرابات به راهت نگرفته است!

آن کس که زند خنده به بیهوشی صائب

پیمانه ای از دست نگاهت نگرفته است

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:18 PM

روزم سیه از پرتو آن چشم سیاه است

کز چین جبین سلسله جنبان نگاه است

خمیازه گل وقت سحر بی سببی نیست

غفلت نکنم، در خم آن طرف کلاه است

بر داغ سیه روزی عشاق ببخشای

شکرانه آن رو که ولی نعمت ماه است

غربت مپسندید که افتید به زندان

بیرون ز وطن پا مگذارید که چاه است

هر چند که از زلف تو یک پیچ نمانده است

در سینه من مایه صد سلسله آه است

بر خانه من سیل حوادث نکند زور

همواری من دشت صفت پشت و پناه است

پشت لب پیمانه ما سبز شد از زهر

آن ساقی بیرحم همان تلخ نگاه است

صائب عجبی نیست گر آرام ندارم

خاکستر من در گرو صرصر آه است

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:18 PM

یارب دل خون گشته ز مژگان که جسته است؟

این قطره گرم از دل سوزان که جسته است؟

شد پله میزان ز فروغش ید بیضا

این لعل گرامی ز رگ کان که جسته است؟

در دایره نه فلک آرام ندارد

این نقطه شوخ از خط فرمان که جسته است؟

آب از نظر خیره خورشید گشاید

این پرتو از آیینه رخشان که جسته است؟

دود از جگر خرمن افلاک برآرد

این برق ز ابر گهرافشان که جسته است؟

در گلشن خلدش نتوان داشت به زنجیر

این طایر وحشی ز گلستان که جسته است؟

در دامن ساحل نزد چنگ اقامت

این مشت خس از سیلی طوفان که جسته است؟

بر دامن صحرای قیامت ننشیند

این گرد سبکسیر ز جولان که جسته است؟

بی آینه بر سنگ زند راز دو عالم

این طوطی مست از شکرستان که جسته است؟

شد روی زمین از عرقش دامن گوهر

این یوسف شرمین ز شبستان که جسته است؟

خون از نفسش می چکد و زهر ز گفتار

این آبله از خار مغیلان که جسته است؟

بی زخم نمایان نبود یک سر مویش

این صید ز سر پنجه مژگان که جسته است؟

این چهره کاهی گل روی سبد کیست

این برگ خزان دیده ز بستان که جسته است؟

این شعله آه از جگر چاک که برخاست؟

این سرو خرامان ز خیابان که جسته است؟

دل رو به قفا می رود امروز دگر بار

از دام سر زلف پریشان که جسته است؟

صائب دگر امروز همه سوز و گدازی

آهی دگر از سینه سوزان که جسته است؟

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:18 PM

بودی که نمودست وجودش، دهن اوست

سیبی که سهیل است کبابش، ذقن اوست

تا پنجه اقبال که پر زور برآید؟

دست دو جهان در خم سیب ذقن اوست

وصل مه کنعان چه مناسب به زلیخاست؟

یعقوب شناسد که چه در پیرهن اوست

یک حرف ازان غنچه دهن رنگ ندارم

هر چند که ده رنگ زبان در دهن اوست

چون مرغ چمن جامه جان چاک نسازد؟

پیراهن گلها ز سر پیرهن اوست

از لعل، سخن پیش رخ یار مگویید

صد برگ خزان دیده چنین در چمن اوست

هر فتنه که امروز ازو نام توان برد

زیر علم زلف شکن بر شکن اوست

در دیده همت، فلک و کاهکشانش

موری است که پای ملخی در دهن اوست

با این همه مشکین نفسی، خامه صائب

یک آهوی رم کرده دشت ختن اوست

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:18 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5102031
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث