به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

در ظاهر اگر پشت به من همچو کمان داشت

لیک از ته دل روی توجه به نشان داشت

آن عهد کجا رفت که آن دلبر پرکار

ما را به ته دل، دگران را به زبان داشت

اکنون نظرم کاسه دریوزه اشک است

آن رفت که غمخانه من آب روان داشت

نرگس طرف چشم سخنگوی تو گردید

از بی بصران شرم توقع نتوان داشت

پیوسته درین باغ، دلم چون گل رعنا

رویی به بهار و رخ دیگر به خزان داشت

دلگیری من نیست ازین باغ، نوآموز

در بیضه مرا شوق قفس بال فشان داشت

انگشت نما بود ز نادیدگی خلق

هر کس چو مه نو لب نانی ز جهان داشت

هرگز به سر خود قدمی راه نرفتم

در بادیه زنجیر مرا ریگ روان داشت

تا چشم گشودم من دلسوخته صائب

چون داغ، مرا لاله عذاری به میان داشت

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:36 PM

رگ در تنت از پاکی گوهر نتوان یافت

در آینه صاف تو جوهر نتوان یافت

هر موی خط سبز ترا پیچش خاصی است

یک حرف درین صفحه مکرر نتوان یافت

نقشی به فریبندگی آن خط موزون

در سلسله موجه کوثر نتوان یافت

این فتنه که در نرگس نیلوفری توست

در پرده نه طارم اخضر نتوان یافت

غافل مشو از حسن خط یار که این دور

چون عهد جوانی است که دیگر نتوان یافت

تا شانه صفت سر ننهی در سر این کار

سر رشته آن زلف معنبر نتوان یافت

در جام می آویز که در عالم هستی

بی نشأه می، عالم دیگر نتوان یافت

راز دل عشاق چو خورشید عیان است

یک نامه پیچیده به محشر نتوان یافت

در فکر اثر باش که جز آینه امروز

شمعی به سر خاک سکندر نتوان یافت

گردن مکش از تیغ که جز حلقه فتراک

در خلد ره از رخنه دیگر نتوان یافت

تا بر دل صد پاره خود تنگ نگیری

چون غنچه گل، دامن پر زر نتوان یافت

در ابر تنک، جلوه خورشید عیان است

چون حسن ترا در ته چادر نتوان یافت؟

کوتاه زبان شو که ز دندان ندامت

زخمی به لب خامش ساغر نتوان یافت

امرو به جز کلک گهربار تو صائب

شاخی که دهد میوه گوهر نتوان یافت

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:36 PM

در معرکه عشق ز جرأت خبری نیست

غیر از سپر انداختن اینجا سپری نیست

در قافله فرد روان بار ندارم

هر چند به جز سایه مرا همسفری نیست

در پله سنگ است گهر بی نظر پاک

بیزارم ازان شهر که صاحب نظری نیست

خود را بشکن تا شکنی قلب جهان را

این فتح میسر به شکست دگری نیست

چون شیشه بی می، نبود قابل اقبال

باغی که در او بلبل خونین جگری نیست

شب نیست که بر گرد تو تا روز نگردم

هر چند من سوخته را بال و پری نیست

سرگشتگی ما همه از عقل فضول است

صحرا همه راه است اگر راهبری نیست

صائب چه کند گر نکند روی به دیوار؟

جایی که لب خشکی و مژگان تری نیست

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:36 PM

زین نقطه بود گردش پرگار فلکها

هر چند که ما را ز سویدا خبری نیست

این خواب پریشان گل پوشیدن چشم است

بیدار دلان را ز تمنا خبری نیست

در عالم باطن نرسد زاهد بی مغز

کف را ز نهانخانه دریا خبری نیست

در گوشه دلتنگی ما گوشه نشینان

از جبهه واکرده صحرا خبری نیست

آسوده بود سرو ز بیطاقتی آب

این سر به هوا را ز ته پا خبری نیست

از نافه خبر آهوی رم کرده ندارد

وحشت زده را از دل شیدا خبری نیست

صائب نکند آه اثر در دل سنگین

از سوز شرر در دل خارا خبری نیست

در چشم و دل پاک ز دنیا خبری نیست

در عالم حیرت ز تماشا خبری نیست

کوته نظری پرده بینایی روح است

در دیده سوزن ز مسیحا خبری نیست

در جان هوسناک زلیخاست عروسی

در خلوت یوسف ز زلیخا خبری نیست

قاف عدم آوازه تراش است، وگرنه

در عالم ایجاد ز عنقا خبری نیست

تن بیخبرست از دل پرشور، که خم را

از جوش نشاط می حمرا خبری نیست

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:36 PM

از عکس خود آن آینه رو بس که حیا داشت

در خلوت آیینه همان رو به قفا داشت

چون معنی بیگانه که وحشت کند از لفظ

همخانه دل بود و ز دل خانه جدا داشت

از بی ثمری سبز درین باغچه ماندم

چون سرو، مرا دست تهی بر سر پا داشت

می کرد قیامت سخن ما ز بلندی

تا قامت او ریشه در اندیشه ما داشت

هر جغد در او خال رخ سیمبری بود

از روی تو ویرانه من بس که صفا داشت

در خامه نقاش ازل نقطه خالت

چون چرخ دو صد دایره بی سر و پا داشت

گرد دل من گر هوس بوسه نگردید

اندیشه ازان چهره اندیشه نما داشت

تاج است گران بر سر آزاده، وگرنه

چون بیضه مرا زیر پر و بال، هما داشت

صائب نشد از منزل مقصود کس آگاه

از نقش قدم گر چه فزون راهنما داشت

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:36 PM

منظور من آن موی میان است و میان نیست

رزق من ازان تنگ دهان است و دهان نیست

فریاد که آن دلبر شیرین سخن از شرم

چون غنچه سراپای زبان است و زبان نیست

از بوالعجبیهاست که شیرینی عالم

مستور در آن تنگ دهان است و دهان نیست

این با که توان گفت که سررشته جانها

وابسته به آن موی میان است و میان نیست؟

فریاد که از بی دهنی درد دل ما

وقوف به تقریر زبان است و زبان نیست

نوری که بود روشن ازو دیده عالم

چون مهر جهانتاب عیان است و عیان نیست

آن جام جهانی که جهان در طلب اوست

از دیده ادراک نهان است و نهان نیست

هر چند که با هم نشود سیر و سکون جمع

در صلب گهر، آب روان است و روان نیست

از بی بصری در نظر تنگ خسیسان

یوسف به زر قلب گران است و گران نیست

آن پیر سیه دل که مقید به خضاب است

در چشم خود از جهل جوان است و جوان نیست

این طرفه که صائب دل صد پاره ما را

شیرازه ازان موی میان است و میان نیست

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:36 PM

بوی سر زلف تو به شیدایی من نیست

آوازه حسن تو به رسوایی من نیست

هر چند که حسن تو درین شهر غریب است

در عالم انصاف به تنهایی من نیست

در دست فلاخن نکند سنگ اقامت

زلف تو حریف دل هر جایی من نیست

چون کشتی طوفان زده آرام ندارم

هر چند که عاشق به شکیبایی من نیست

در صبح ازل سیر کنم شام ابد را

کوته نظری پرده بینایی من نیست

دستم رود از کار ز دامان تو دیدن

مژگان تو هر چند به گیرایی من نیست

در چشم تو هر چند که چون خواب گرانم

رنگ رخ عاشق به سبکپایی من نیست

ایام خزان گرمتر از فصل بهارم

واسوختگی سرمه گویایی من نیست

دارم خبر از راز شرر در جگر سنگ

زنگار بر آیینه بینایی من نیست

بی پرده تر از راز دل باده کشانم

صائب کسی امروز به رسوایی من نیست

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:36 PM

در موج پریشانی من فاصله ای نیست

امروز به جمعیت ما سلسله ای نیست

فریاد که اسباب گرفتاری ما را

چون حلقه زنجیر ز هم فاصله ای نیست

بی دیده بینا چه گل از خار توان چید؟

رحم است به پایی که در او آبله ای نیست

موقوف به وقت است سماع دل عارف

هر روز در اجزای زمین زلزله ای نیست

از ظرف حریفان نتوان سر به در آورد

در بزم شرابی که تنک حوصله ای نیست

بوی گل و باد سحری بر سر راهند

گر می روی از خود، به ازین قافله ای نیست

صائب ز سر زلف سخن دست ندارد

هر چند به جز گوشه ابرو صله ای نیست

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:36 PM

 

لب بسته ما بیخبر از راز جهان نیست

بسیار بود حرف کسی را که زبان نیست

از شرم در بسته روزی نگشاید

روزی ز دل خود بود آن را که دهان نیست

جانها همه از شوق عدم جامه درانند

آرام درین قافله ریگ روان نیست

عاشق خبر از کعبه و بتخانه ندارد

این تیر سبکسیر مقید به نشان نیست

از بستر نرم است گرانخوابی مخمل

بالین اگر از سنگ بود خواب گران نیست

از سنگ سبکبار شود نخل برومند

بر خاک نشینان سخن سخت گران نیست

با اینهمه نعمت که بر این سفره مهیاست

صائب لب بی شکوه به غیر از لب نان نیست

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:36 PM

چون سرو به غیر از کف افسوس برم نیست

از توشه به جز دامن خود بر کمرم نیست

بال و پر من چون شرر از سوختگان است

هر جا نبود سوخته ای بال و پرم نیست

چون تیغ، مرا سختی ایام فسان است

هر سنگ، کم از دست نوازش به سرم نیست

چون سیل درین دامن صحرای غریبی

غیر از کشش بحر دگر راهبرم نیست

از فرد روان خجلت صد قافله دارم

هر چند به جز درد طلب همسفرم نیست

چون آینه و آب نیم تشنه هر عکس

نقشی که ز دل محو شود در نظرم نیست

هر کس که مرا دید چو من سوخته دل شد

داغی که نسوزد جگری بر جگرم نیست

چون غنچه تصویر، دلم جمع ز تنگی است

امید گشایش ز نسیم سحرم نیست

از دست عنان داده تر از موج سرابم

هر چند که از منزل و مقصد خبرم نیست

زندان فراموشی من رخنه ندارد

در مصرم و هرگز ز عزیزان خبرم نیست

صائب همه کس می برد از شعر ترم فیض

استادگی بخل در آب گهرم نیست

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:36 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5102243
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث