به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

این چه خط است و این چه رخسارست

این چه آیینه، این چه زنگارست

این چه خال، این چه گوشه ابرو

این چه مار، این چه مهره مارست

این چه ابروی سخت پیشانی

این چه لبهای نرم گفتارست

این چه چشم همیشه در خواب است

این چه شرم همیشه بیدارست

این چه تیغ زبان زهرآلود

این چه لعل لب شکربارست

این چه مژگان رخنه در دل کن

این چه چشم همیشه بیمارست

خانه هوش را به آب رساند

این چه پیشانی گهربارست

چشم بد دور ازان چمن که در او

مژه شوخ، خار دیوارست

به سخن های آتشین صائب

سوختی عالم، این چه گفتارست

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:02 PM

 

در وطن جوهر سخن خوارست

در نگین نام رو به دیوارست

در غریبی کند سخن شهرست

گل نمایان به طرف دستارست

نیست از جذب کهربا نومید

کاه هر چند زیر دیوارست

بر ندارد کسی که بار از دل

دیدنش بر دل جهان بارست

پاس رخسار گلعذاران را

عرق شرم، چشم بیدارست

بیکسان را غمی نمی باشد

غم عالم به قدر غمخوارست

دل عاشق کجا و کعبه و دیر؟

کودک شوخ، خانه بیزارست

هر بلندی که آخرش پستی است

پیش صاحب بصیرتان دارست

مور تلخی نمی کشد صائب

خاک بر قانعان شکرزارست

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:02 PM

ای هر دو جهان خاک ره سرو روانت

گردون مطوق یکی از فاختگانت

بر کوتهی بینش خود داد گواهی

آن کس که نشان داد برون از دو جهانت

پنهانتر ازانی که توانت به نشان یافت

پیداتر ازانی که بپرسند نشانت

گردون که به گردش نرسد فکر جهانگرد

گردی است که برخاسته از راهروانت

جوشیدن آب از جگر سنگ به تعجیل

یک چشمه سهل است ز فرمان روانت

فرعون که می زد لمن الملک ز نخوت

در بحر عدم غوطه زد از چوب شبانت

عمری است فلک می خورد از جام شفق خون

شاید که شمارند ز خونابه کشانت

هر حلقه زلف تو پریخانه چینی است

رحم است به چشمی که نگردد نگرانت

چون حرف مکرر، سخن قند بود تلخ

آن را که شنیده است حدیثی ز دهانت

تا حشر فراموش کند شیوه رفتار

آبی که شود آینه سرو روانت

سر حلقه باریک خیالان جهان شد

پیچید به هر که غم موی میانت

گر آب شود، موج بود بند زبانش

هر دل که شود مخزن اسرار نهانت

این سرکشی نخل تو با خاک نشینان

زان است که در خواب بهارست خزانت

جولان سمند تو برون از دو جهان است

چون دست زند صائب مسکین به عنانت؟

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:02 PM

چرخ در تاب از تحمل ماست

تیغ در آتش از تغافل ماست

سر شبنم به آفتاب رسید

در ترقی همین تنزل ماست

می رسیم از شکستگی به کنار

همچو موج از شکستگی پل ماست

شکوه تا چند از کشاکش دام؟

این کشاکش نسیم سنبل ماست

حلقه چشم دام در نظرست

بیضه ماتم سرای بلبل ماست

صائب از فکر ماست رنگین شعر

این چمن سرخ رو ز بلبل ماست

ادامه مطلب
سه شنبه 25 خرداد 1395  - 12:02 PM

دلبستگی خلق به عمر گذران چیست؟

استادگی عکس درین آب روان چیست؟

پیش و پس اوراق خزان نیم نفس نیست

آسودگی خلق ز مرگ دگران چیست؟

آسوده شود سیل چو پیوست به دریا

از بیم اجل این همه فریاد و فغان چیست؟

جز خواهش الوان که کشیده است به خونت

دیگر ثمر نعمت الوان جهان چیست؟

تخمی بفشان، توشه راهی به کف آور

حاصل ز دل و دیده خونابه فشان چیست؟

چون دیده ارباب هوس، روز قیامت

در پله اعمال تو جز خواب گران چیست؟

ای سرو که عمری به رعونت گذراندی

جز دست تهی، حاصلت از باغ جهان چیست؟

مردم همه مهمان لب کشته خویشند

از گردش چرخ این همه فریاد و فغان چیست؟

حق رزق تو بر سفره افلاک نوشته است

ای سست یقین این همه اندیشه نان چیست؟

تا چند به گرد سخن خلق برآیی؟

جز ذکر خدا صیقل شمشیر زبان چیست؟

صائب قدم از دایره چرخ برون نه

جز نیش درین کارگه شیشه گران چیست؟

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:37 PM

ای زلف تو شیرازه دیوان قیامت

هم سلسله، هم سلسله جنبان قیامت

خاموشی و گفتار دهان تو دهد یاد

از بست و گشاد در دکان قیامت

چشم تو سیه خانه صحرای تجلی

خال دهنت مهر نمکدان قیامت

مژگان صف آرای تو همدوش صف حشر

ابروی تو هم پله میزان قیامت

دامان قیامت بود آن زلف پریشان

روی تو چراغ ته دامان قیامت

مانند در گوش تو شده تازه و سیراب

از صبح بناگوش تو ایمان قیامت

وقت است که در دیده خفاش گریزد

از شرم تو خورشید درخشان قیامت

شد صبح قیامت ز لب لعل تو پرشور

می خواست نمکدان چنین خوان قیامت

چون جلوه کنی از دو جهان گرد برآید

بسته است به دامان تو دامان قیامت

رسوایی معشوق نه جرمی است که بخشند

عاشق نبرد شکوه به دیوان قیامت

از راه خطرناک تو ای کعبه امید

یک منزل کوتاه، بیابان قیامت

صائب چه گشایی گره از طره دلدار؟

نگشوده کسی فال ز دیوان قیامت

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:36 PM

از ناخن دخل آنچه به رخسار سخن رفت

از کاوش غم بر دل بی کینه من رفت

زنهار خمش باش که چون خامه درین بزم

کم عمر شد آن کس که به دنبال سخن رفت

فریاد که گلبانگ پریشان من آخر

چون بوی گل از کیسه گلهای چمن رفت

با برگ خزان دیده چه سازد نفس سرد؟

ایمن شدم آن روز که رنگ از رخ من رفت

ز اقبال شکوفه است که در گلشن ایجاد

تا کرد نظرباز، در آغوش کفن رفت

بس خون که کند در جگر سوزن عیسی

خاری که ز راه تو به پای دل من رفت

شد کاسه دریوزه همه ناف غزالان

تا نکهت آن زلف به صحرای ختن رفت

از سنگ، نگین چهره خراشیده برآید

آوازه لعل لب او تا به یمن رفت

از غیرت فکر چمن افروز تو صائب

گل، اشک جگرگون شد و از چشم چمن رفت

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:36 PM

افسوس که ایام شریف رمضان رفت

سی عید به یک مرتبه از دست جهان رفت

افسوس که سی پاره این ماه مبارک

از دست به یکبار چو اوراق خزان رفت

ماه رمضان حافظ این گله بد از گرگ

فریاد که زود از سر این گله شبان رفت

شد زیر و زبر چون صف مژگان، صف طاعت

شیرازه جمعیت بیداردلان رفت

بیقدری ما چون نشود فاش به عالم؟

ماهی که شب قدر در او بود نهان، رفت

برخاست تمیز از بشر و سایر حیوان

آن روز که این ماه مبارک ز میان رفت

تا آتش جوع رمضان چهره برافروخت

از نامه اعمال، سیاهی چو دخان رفت

با قامت چون تیر درین معرکه آمد

از بار گنه با قد مانند کمان رفت

برداشت ز دوش همه کس بار گنه را

چون باد، سبک آمد و چون کوه، گران رفت

چون اشک غیوران به سراپرده مژگان

دیر آمد و زود از نظر آن جان جهان رفت

از رفتن یوسف نرود بر دل یعقوب

آنها که به صائب ز وداع رمضان رفت

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:36 PM

در خاک وطن چند توان ره به عصا رفت؟

کو وادی غربت که توان رو به قفا رفت

از بس قدح تلخ مکافات کشیدم

از خاطر من دغدغه روز جزا رفت

خضر ره ارباب طلب، عزم درست است

آواره شد آن کس که پی راهنما رفت

تا چند توان دست دعا داشت بر افلاک؟

این زور در ایام که بر دست دعا رفت؟

آن روز که خورشید قدح چهره برافروخت

رنگ ادب از چهره گلزار حیا رفت

بر حاصل ما چون جگر برق نسوزد؟

از روی خزان رنگ ز بی برگی ما رفت

چون از لب پیمانه من زهر نریزد؟

صائب به من از گردش ایام چها رفت

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:36 PM

ایام بهاران سبک از دیده ما رفت

از دست به هم سودنی این رنگ حنا رفت

شد موسم گل طی به شکرخنده برقی

برگ طرب باغ به تاراج صبا رفت

شیرازه مجموعه گلزار فرو ریخت

سنبل چو سر زلف پریشان به هوا رفت

نرگس ز نظر دور به یک چشم زدن شد

هر چند که از راه بصیرت به عصا رفت

آمد به چمن غنچه گل با کف پر زر

چون برگ خزان دیده تهیدست و گدا رفت

از همرهیش در جگر لاله نفس سوخت

از بس که به تعجیل گل لعل قبا رفت

در یک نفس از کیسه گلزار شکوفه

چون سیم و زر از پنجه ارباب سخا رفت

پیچید سراپرده خود ابر بهاران

از فرق چمن سایه اقبال هما رفت

شد رفتن گل باعث خاموشی بلبل

از باغ به یکبار برون برگ و نوا رفت

از حیرت نظاره آن سرو گل اندام

از خاطر اشجار چمن نشو و نما رفت

صائب ز نظربازی بی پرده شبنم

از چهره گلهای چمن رنگ حیا رفت

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:36 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5102028
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث