به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

خمخانه افلاک تهی ساخته ماست

دیری است که این میکده پرداخته ماست

آن گوهر نایاب که در بحر نگنجد

در سینه غواص نفس باخته ماست

سیلاب خس و خار وجودست جهان را

رازی که نهان در دل بگداخته ماست

یک سرو به آزادی ما نیست درین باغ

از صبح ازل این علم افراخته ماست

بس چشمه که از دیده خورشید گشاید

نوری که در آیینه پرداخته ماست

با همت ما روی زمین دامن خالی است

برداشته نه فلک انداخته ماست

رنگینی دارست ز بیباکی منصور

رعنایی سرو از نظر فاخته ماست

صبحی که ازو شور در آفاق فتاده است

فردی ز بیاض نفس باخته ماست

هر چند کسی نیست به افتادگی ما

از چرخ مگویید، که انداخته ماست

صائب که بر او نغمه طرازی است مسلم

خون در دلش از ناله بگداخته ماست

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:05 PM

تمکین خرام تو ز بسیاری دلهاست

این سیل، بلنگر ز گرانباری دلهاست

هر حلقه ای از زلف تو، چون حلقه ماتم

از نوحه و از گریه و از زاری دلهاست

بی جلوه انجم، دل شب پرده خواب است

فیض شب آن زلف ز بیداری دلهاست

از شورش جانهاست پریشانی آن زلف

بیماری چشمش ز پرستاری دلهاست

از جلوه او، کیست ز دل دست نشوید؟

خار و خس این سیل، عنانداری دلهاست

مشکل که کند گوش، امان نامه خط را

خال تو که مشغول جگرخواری دلهاست

تا دل نشود بیخبر، آسوده نگردد

مستی عرق صحت بیماری دلهاست

صائب دو جهان سوزد اگر روی نماید

آن نور که در پرده زنگاری دلهاست

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:05 PM

چشم تو عجب نیست اگر مست و خراب است

کز روی عرقناک تو در عالم آب است

در دل فکند شور جزا گریه تلخش

از آتش رخسار تو هر دل که کباب است

چشمی که چو مژگان نکند هر دو جهان را

در هر نگهی زیر و زبر، پرده خواب است

از عشق محال است که دلها نشود آب

هر گل که درین باغ بود خرج گلاب است

مژگان تو از کج قلمی دست ندارد

هر چند ز خط حسن تو در پای حساب است

بالاتر از ادراک بود مرتبه حسن

هر چهره که بتوان به نظر دید، نقاب است

از نرگس بیمار بود تازگی حسن

معموری آفاق ز دلهای خراب است

هر خاک نهادی که خموش است درین بزم

چون کوزه لب بسته پر از باده ناب است

مجنون چه کند مست نگردد که درین دشت

هر موج سرایی که بود موج شراب است

دارد خط پاکی به کف از ساده دلی ها

دیوانه ما را چه غم از روز حساب است؟

این عالم پر شور که آرام ندارد

از دامن صحرای تو یک موج سراب است

زنهار که خود را مکن از توشه گرانبار

بشتاب که زادره سیلاب، شتاب است

نشمرده نفس سر نزند از جگر صبح

هر روز به بیداردلان روز حساب است

صائب مطلب روی دل از کس، که درین عهد

رویی که نگردد ز کسی روی کتاب است

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:05 PM

مستوری حسن از نظر بوالهوس ماست

این آینه رو پرده نشین از نفس ماست

بال و پر ما تیر جگردوز خزان است

پیراهن گل چاک ز شوق قفس ماست

اندیشه نداریم چو شمع از دهن گاز

سر پیش فکندن ثمر پیشرس ماست

از حسن گلوسوز شکر باج ستانیم

پروانه ناکام، کباب مگس ماست

بی برگی ما برگ و نوای دگران است

شیرازه گلهای چمن خار و خس ماست

هر چند درین قافله پامال غباریم

هر کس که به راه آمده است از جرس ماست

صائب مگر ایام خزان پاک نماید

گردی که بر آیینه گل از نفس ماست

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:04 PM

آیینه خورشید دل بی هوس ماست

بیداری آفاق چو صبح از نفس ماست

هر چند نفس آینه را تار نماید

روشنگر آیینه دلها نفس ماست

لیلی که گران است بر او ناله مجنون

از حلقه به گوشان نوای جرس ماست

چون شاخ پر از گل ز سر خویش گذشتن

با چهره خندان، ثمر پیشرس ماست

گرگی که کشیده است به خون شیردلان را

امروز به صد خواری سگ، در مرس ماست

تا هست بجا رشته ای از خرقه هستی

هر خار درین دامن صحرا عسس ماست

هر چند چو نی هستی ما قالب خشکی است

بیداری این مرده دلان از نفس ماست

دود از جگر طور به یک جلوه برآرد

این برق جهانسوز که در خار و خس ماست

امروز حریصی که به اقبال قناعت

در ناخن شکر شکند نی، مگس ماست

آن زنده دلانیم که دلهای گرانخواب

آسوده به امید صدای جرس ماست

هست از می گلرنگ بهار طرب ما

هر جا که بود زاهد خشکی قفس ماست

زنار رگ خامی ما چون رگ سنگ است

خورشید کباب ثمر دیررس ماست

از بی ادبی نعمت آن حسن خداداد

درمانده تدبیر دل بوالهوس ماست

صائب صله ای چشم نداریم ز خوبان

انصافی ازین سنگدلان ملتمس ماست

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:04 PM

جمعیت اسباب، حجاب نظر ماست

هر کس که شود رهزن ما، راهبر ماست

در ظاهر اگر شهپر پرواز نداریم

افشاندن دست از دو جهان بال و پر ماست

با همت مردانه گذشتن ز دو عالم

یک منزل کوتاه دل نوسفر ماست

هر جا که شود چاشنی عشق پدیدار

گردیده مورست، که تنگ شکر ماست

روی نگه ماست به صد راه چو مژگان

هر چند که آن پاک گهر در نظر ماست

سرمایه عیشی که به آن فخر توان کرد

خشتی است که از کوی تو در زیر سر ماست

گر بر جگر کوه گذارند شود آب

داغی که ز عشق تو نهان در جگر ماست

روشن شود از ریختن اشک، دل ما

ابریم که روشنگر ما در جگر ماست

صائب کند از جلوه دل اهل نظر خون

بر چهره هر لاله که داغ نظر ماست

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:04 PM

زان خانه برانداز که از خانه زین خاست

چندان ز جهان گرد برآمد که زمین خاست

موجی است که تاج از سر فغفور رباید

چینی که ز ابروی تو ای تلخ جبین خاست

در خانه زین زلزله افکند ز شوخی

آن فتنه ایام چو از روی زمین خاست

زان لنگر تمکین که به آهوی تو دادند

صیاد تو مشکل که تواند ز کمین خاست

در بادیه عشق، سمومی است جگرسوز

هر ناله گرمی که ازین خاک نشین خاست

گل کرد غبار خط ازان خال بناگوش

خوش فتنه ای از دامن این گوشه نشین خاست

هر چند که یک نقش فزون نیست نگین را

صد نقش مخالف لب او را ز نگین خاست

برخیز به تدریج، که از عالم اسباب

یکره نتوان در نفس بازپسین خاست

صائب به همین تازه غزل کز قلمت ریخت

زنگ الم از سینه عشاق حزین خاست

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:04 PM

در چشم غلط بین نبود وضع جهان راست

چون جوی بود کج، نرود آب روان راست

شد بیخبری خضر ره کوی خرابات

آمد به غلط تیر کج ما به نشان راست

در طینت پیران اثری نیست دوا را

از دست نوازش نشود پشت کمان راست

از سختی ره راهرو عشق ننالد

تا کعبه توان رفت به این سنگ نشان راست

بلبل دلی از رد به فریاد تهی کرد

ای وای ز دردی که نیاید به زبان راست

چون تیر ز روشن گهران گرد برآورد

تا با که شود این فلک سخت کمان راست

چون شمع اگر قطره اشکی نفشانی

مگذر ز سر خاک من ای سر روان راست

در سوختگان نشو و نماهاست شرر را

ای زهره جبین مگذر ازین لاله ستان راست

شایسته لنگر نبود حلقه گرداب

در زیر فلک صبح نفس کرد چسان راست؟

صائب شود آفاق معطر ز شمیمش

چون غنچه کسی را که بود دل به زبان راست

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:04 PM

زلف تو کشاکش به رگ جان من انداخت

رخسار تو اخگر به گریبان من انداخت

حسن تو که چون کشتی طوفان زده می گشت

لنگر به دل و دیده حیران من انداخت

سیماب کند سلسله گردن شیران

برقی که محبت به نیستان من انداخت

یک حلقه کند سلسله عمر ابد را

تابی که میانش به رنگ جان من انداخت

تا همت من دست به بازیچه برآورد

نه گوی فلک در خم چوگان من انداخت

فانوس فلک دست ندارد به خیالش

آن شمع که پرتو به شبستان من انداخت

صائب خم آن زلف گرهگیر به بازی

صد سلسله بر گردن ایمان من انداخت

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:04 PM

ماهی که ز پرتو به جهان شور درانداخت

پیش رخت از هاله مکرر سپر انداخت

با گوشه دل غنچه صفت ساخته بودم

بوی تو مرا همچو صبا دربدر انداخت

در دیده صاحب نظران موی زیادم

زان روز که چشم تو مرا از نظر انداخت

تا دامن محشر نتوان دوخت به سوزن

مژگان تو چاکی که مرا در جگر انداخت

فریاد که شیرین سخنی طوطی ما را

مشغول سخن کرد و ز فکر شکر انداخت

آن را که به دولت نتوانیش رساندن

مانند هما سایه نباید به سر انداخت

صائب شدم آسوده ازین کارگشایان

تا کار مرا عشق به آه سحر انداخت

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:04 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5105249
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث