به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

واعظ نه ترا پایه گفتار بلندست

آواز تو از گنبد دستار بلندست

در کعبه ز اسرار حقیقت خبری نیست

این زمزمه از خانه خمار بلندست

مژگان تو از خواب گران است نظربند

ورنه همه جا شعله دیدار بلندست

یک شعله شوخ است که در سیر مقامات

گاه از شجر طور و گه از دار بلندست

از بی هنران شعله ادارک مجویید

این طایفه را طره دستار بلندست

تن چیست که با خاک برابر نتوان کرد؟

از کوتهی ماست که دیوار بلندست

کوته بود از دامن عریانی مجنون

هر چند که دست ستم خار بلندست

غافل کند از کوتهی عمر شکایت

شب در نظر مردم بیدار بلندست

هر چند زمین گیر بود دانه امید

دست کرم ابر گهربار بلندست

صائب ز بلند اختری همت والاست

گر زان که ترا پایه گفتار بلندست

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:13 PM

این هستی باطل چو شرر محض نمودست

یک چشم زدن ره ز عدم تا به وجودست

کیفیت طاعت مطلب از سر هشیار

مینای تهی بیخبر از ذوق سجودست

خامی است امید ثمر از نخل تمنا

بگذار که این هیزم تر مایه دودست

زخمی که نه ناسور بود رخنه مرگ است

داغی که ندارد نمکی چشم حسودست

از بید جز افتادگی و عجز مجویید

مجنون خدا را همه دم کار سجودست

افسردگی عشق ز افسردگی ماست

هنگامه مجمر خنک از خامی عودست

مردان خدا فارغ از اندیشه چرخند

رخسار زنان لایق این خال کبودست

صائب ثمر عشق من از آینه رویان

چون طوطی از آیینه همین گفت و شنودست

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:13 PM

روشنگر آیینه دلها دم صبح است

این روح نهان در نفس مریم صبح است

خورشید جهانتاب کز او لعل شود سنگ

از پرتو روشن گهری خاتم صبح است

آن را که دل از زنگ سیه چون دل شب نیست

هر دم که برآرد ز جگر چون دم صبح است

چون قامت خود راست نماید علم صبح

گیسوی شب شک فشان پرچم صبح است

عیسای سبکروح بود مهر جهانتاب

کز لطف در آغوش و بر مریم صبح است

دل را ز جهان آنچه کند سرد به یک دم

از آه سحرگه چو گذشتی دم صبح است

در دایره اهل نظر غیر دل شب

گر عالم دیگر بود آن عالم صبح است

چون دیده انجم مژه بر هم نگذارند

گر خلق بدانند چها در دم صبح است

تا تیره بود سینه نفس پرده شام است

دل پاک ز ظلمت چو شود همدم صبح است

چون شرح توان داد سبکدستی او را؟

تشریف زر مهر عطای دم صبح است

از رفتن روشن گهران کیست نسوزد؟

خورشید چنین داغ دل از ماتم صبح است

بر فوت سحرگاه بود اشک کواکب

کوتاهی گیسوی شب از ماتم صبح است

صائب به سخن زنگ ز دلهای سیه برد

روشنگر آیینه دلها دم صبح است

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:12 PM

سرگرم تمنای تو فارغ ز گزندست

مجنون ترا دانه زنجیر سپندست

با خانه به دوشان چه کند خانه خرابی؟

ایمن بود از سیل زمینی که بلندست

آنجا که غزال تو کند سرکشی آغاز

یک حلقه ز پیچ و خم صیاد، کمندست

بی ریزش باران دل مستان نگشاید

از ابر خورد آب، دماغی که بلندست

از خنده کنان خون به دل عقده گشایان

در ظاهر اگر غنچه ما بیهده خندست

دل را نخراشد نفس مردم آزاد

نی را اثر ناله ز بسیاری بندست

از کامروایان دل بیدار مجویید

در خواب رود هر که بر این پشت سمندست

در کعبه و بتخانه اقامت نکند عشق

این سیل سبکسیر، سبکبار ز بندست

خاموش که در مشرب دریاکش عاشق

تلخی که گوارا نشود تلخی پندست

دستی که به دل عاشق بیتاب گذارد

در گردن معشوق ز انداز بلندست

با نامه پیچیده شود حشر، قیامت

از حیرت روی تو زبانی که به بندست

کوته نظران آنچه شمارند سعادت

چون دیده دل باز شود حسرت چندست

از خویش برون آی که پیراهن بادام

از پوست چو زد خیمه برون، پرده قندست

صائب به جز از معنی بیگانه ما نیست

امروز غزالی که سزاوار کمندست

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:12 PM

دل رفته رفته رنگ لب لعل او گرفت

زین باده، رنگ کوه بدخشان سبو گرفت

گلرنگ گشت تیغ شهادت ز زخم ما

این آب از صفای گهر رنگ جو گرفت

بر روی آفتاب چو شبنم گشاد چشم

هر پاک گوهری که دل از رنگ و بو گرفت

ته جرعه اش به صبح قیامت شفق دهد

جامی که دیده از لب میگون او گرفت

گوهر حدیث پاکی دامان او شنید

از شرم، هر دو دست صدف را به رو گرفت

از شیر مادرست به من می حلالتر

زین لقمه غمی که مرا در گلو گرفت

دست فلک کجا به گریبان من رسد؟

از شش جهت چنین که مرا غم فرو گرفت

جز خون شدن، امید نجاتم نمانده است

از بس دل مرا به میان آرزو گرفت

دست دعای خلق بود پشتبان عمر

زان خم به پای ماند که دست سبو گرفت

دست از جهان نشسته مکن آرزوی عشق

کاین نیست دامنی که توان بی وضو گرفت

صائب ز ناز دایه بی مهر فارغ است

طفلی که با مکیدن انگشت خو گرفت

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:05 PM

در عالم فانی که بقا پا به رکاب است

گر زندگی خضر بود نقش بر آب است

از مردم دنیا طمع هوش مدارید

بیداری این طایفه خمیازه آب است

چون کوه، بزرگان جهان آنچه به سایل

بی منت و بی فاصله بخشند، جواب است!

در مشرب ما خاک نشینان قناعت

در آب رگ تلخی اگر هست گلاب است

در چشم گرانخواب، کتاب است کم از خشت

در دیده بیداردلان خشت کتاب است

مستی که ز خونابه دلهاست شرابش

دود دل ما در نظرش دود کباب است

زان در نظر خلق عزیزست، که گوهر

قانع شده از بحر به یک قطره آب است

آن را که ز کیفیت دیدار خبر یافت

هر شسته عذاری به نظر عالم آب است

هر چند که در خانه ز آب است خرابی

در دیده ما خانه بی آب خراب است

چون ریگ روان نرم روان مانده نگردند

وامانده کسی راهنوردان ز شتاب است

صائب به اثر زنده ز مرده است نکوتر

دستی که عطایی نکند پای به خواب است

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:05 PM

جمعیت جسم از نفس پا به رکاب است

شیرازه مجموعه ما موج سراب است

جایی که بود عمر خضر نقش بر آبی

این هستی ده روزه ما در چه حساب است؟

این هستی پوچی که تو دلبسته آنی

موقوف به یک چشم زدن همچو حباب است

از قطره اشکش جگر سنگ شود داغ

هر دل که ازان حسن گلوسوز کباب است

سیری ز تماشا نبود اهل نظر را

دریای گهر پر ز تهی چشم حباب است

حسنش شده در بردن دل گرم عنانتر

هر چند که از حلقه خط پا به رکاب است

ناشستگی من بود از سر به هوایی

چون سرو، مرا پای به گل در لب آب است

امید من از نامه نوشتن نکشد دست

هر چند که مکتوب مرا جنگ جواب است

از مردم خاموش طلب سر حقیقت

کاین کوزه سربسته پر از باده ناب است

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:05 PM

در پاس نفس می گذرد عمر عزیزش

هر سوخته جانی که دلش همدم غیب است

هر کس کهخبر می دهد از راز حقیقت

زنهار مکن گوش که نامحرم غیب است

این زخم که از تیغ قضا بر جگر ماست

موقوف به روی دلی از مرهم غیب است

در چشم سیه خانه نشینان شهادت

دیدار بتان روزنه عالم غیب است

یک مو خبر از راز دهان تو ندارد

صائب که دلش آینه عالم غیب است

روشنگر آیینه دلها دم غیب است

میراب جگرسوختگان شبنم غیب است

شیرازه مجموعه دلهای پریشان

تاری ز سر زلف خم اندر خم غیب است

فیضی که دهد همچو مسیحا به نفس جان

در پرده عصمتکده مریم غیب است

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:05 PM

بر هر که نظر می فکنم مست و خراب است

بیداری این طایفه خمیازه خواب است

بی اشک ندامت نبود عشرت این باغ

از خنده گل آنچه بجامانده گلاب است

چون اخگرسوزان، دل ما سوختگان را

گر قطره آبی است همین اشک کباب است

دیوان مکافات به ظالم نکند رحم

خط حسن ستمکار ترا پای حساب است

چون ماه نو از دیدن ما چشم مپوشید

کز قامت خم هستی ما پا به رکاب است

هر خیره نگاهی نتواند ز تو گل چید

آتش ز تماشای تو یک چشم پر آب است

با جنگ، بدآموز مرا خوی تو کرده است

مقصود من از نامه نه امید جواب است

دیوار خرابی که عمارت نپذیرد

مستی است که در پای خم باده خراب است

کیفیت می می برم از چهره محجوب

رخسار عرقناک، مرا عالم آب است

در مشت گلی نیست که صد نکته نهان نیست

در دیده صاحب نظران خشت کتاب است

هر کس که خموش است درین میکده صائب

چون کوزه لب بسته پر از باده ناب است

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:05 PM

خمخانه افلاک تهی ساخته ماست

دیری است که این میکده پرداخته ماست

آن گوهر نایاب که در بحر نگنجد

در سینه غواص نفس باخته ماست

سیلاب خس و خار وجودست جهان را

رازی که نهان در دل بگداخته ماست

یک سرو به آزادی ما نیست درین باغ

از صبح ازل این علم افراخته ماست

بس چشمه که از دیده خورشید گشاید

نوری که در آیینه پرداخته ماست

با همت ما روی زمین دامن خالی است

برداشته نه فلک انداخته ماست

رنگینی دارست ز بیباکی منصور

رعنایی سرو از نظر فاخته ماست

صبحی که ازو شور در آفاق فتاده است

فردی ز بیاض نفس باخته ماست

هر چند کسی نیست به افتادگی ما

از چرخ مگویید، که انداخته ماست

صائب که بر او نغمه طرازی است مسلم

خون در دلش از ناله بگداخته ماست

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:05 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5105240
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث