به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

شیرازه جمعیت مستان خط جام است

آزاد بود هر که درین حلقه دام است

گردون که ازو صبح امید همه شد شام

از زلف گرهگیر تو یک حلقه دام است

چندان که نظر بر دل و دلدار فکندم

معلوم نشد دل چه و دلدار کدام است

با قرب، گل از تیغ شهادت نتوان چید

بر صید حرم، آب دم تیغ حرام است

خودداری سیماب بر آیینه محال است

چشمی که به رویش ندویده است کدام است؟

آن اره که از تیزی دندان چکدش زهر

در مشرب وحشت زدگان سین سلام است

بر خاک نهادان در امید نبسته است

تا بوسه خورشید نصیب لب بام است

داغی که بود زیر سیاهی همه عمر

بر جان عقیقی است که جوینده نام است

چون ریگ روان، تشنگی حرص نداریم

ما را چو گهر کار به یک قطره تمام است

گلزار ز گل پرده گوش است سراپا

دربار نسیم سحری تا چه پیام است

فریاد که بر روی من آن رهزن امید

راهی که نبسته است همین راه سلام است

صائب شود آن کس که نسنجیده سخنساز

طفلی است که بازیگه او بر لب بام است

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:13 PM

مأوای تو از کعبه و بتخانه کدام است؟

ای خانه برانداز، ترا خانه کدام است؟

در دیده یکتایی ما خال دویی نیست

زنار چه و سبحه صددانه کدام است؟

از کثرت روزن نشود مهر مکرر

ای کج نظران کعبه و بتخانه کدام است؟

گر چاک گریبان نکند راهنمایی

طفلان چه شناسند که دیوانه کدام است

عشق از ره تکلیف به دل پا نگذارد

سیلاب نپرسد که در خانه کدام است

گر روی دلی از طرف شمع ندیده است

صائب سبب جرأت پروانه کدام است؟

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:13 PM

روشندل و دلبستگی تن چه خیال است؟

خورشید و نظربازی روزن چه خیال است؟

در رشته جان تا ز تعلق گرهی هست

بیرون شدن از چشمه سوزن چه خیال است؟

چون رنگ می از درد نگردیده مصفا

از شیشه افلاک گذشتن چه خیال است؟

بی علم و عمل راه سلامت نتوان رفت

بی بال و پر از دام پریدن چه خیال است؟

خورشید تهیدست ازان انجمن آمد

دست من و آن گوشه دامن چه خیال است؟

چون عشق به پیراهن یوسف نکند رحم

در پرده ناموس نشستن چه خیال است؟

جایی که فلک یک نفس آرام ندارد

در دامن خود پای شکستن چه خیال است؟

تا دور چو نعلین نسازی دو جهان را

صائب سفر وادی ایمن چه خیال است؟

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:13 PM

جمعیت خاطر ز پریشانی عقل است

معموری این ملک ز ویرانی عقل است

آسودگی ظاهر و جمعیت باطن

در زیر سر بی سر و سامانی عقل است

سرگشتگی دایم و گمراهی جاوید

در پیروی قامت چوگانی عقل است

بی دود بود آتش نیلوفری عشق

عالم سیه از مجمره گردانی عقل است

در کام نهنگ و دهن شیر توان بود

رحم است بر آن روح که زندانی عقل است

سرپنجه دریا نتوان تافت به خاشاک

با عشق زدن پنجه ز نادانی عقل است

عشقی که محابا کند از سنگ ملامت

در پله ارباب جنون، ثانی عقل است

در انجمن عشق که گفتار خموشی است

خاموش نشستن ز سخندانی عقل است

بحری است جهان، عشق در او کشتی نوح است

موج خطرش سلسله جنبانی عقل است

سالک چه خیال است که از خویش برآید

تا در ته دیوار گرانجانی عقل است

در زیر فلک دولت بیداری اگر هست

خوابی است که در پرده حیرانی عقل است

در پرده ناموس خزیدن ز ملامت

از سادگی هوش و ز عریانی عقل است

در انجمن عشق بود صورت دیوار

هر چند جهان محو زبان دانی عقل است

جان از نظر عشق بود زنده جاوید

تن بر سر پا گر ز نگهبانی عقل است

این آن غزل سید کاشی است که فرمود

بگذر ز جنونی که بیابانی عقل است

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:13 PM

خورشید ترا از خط شبرنگ وبال است

چون سایه قدم پیش نهد وقت زوال است

از خنجر سیراب نترسد جگر ما

هر چند که می صاف بود مفت سفال است

هر دانه که از آبله دست نشد سبز

زنهار مکن میل که آن تخم وبال است

در سلسله آبله دست توان یافت

امروز درین دایره آبی که حلال است

موقوف به آسایش چرخ است قرارم

هر کار که موقوف محال است، محال است

از بس که گرفتار گرفتاری خویشم

هر حلقه دامم به نظر چشم غزال است

بر بستر گل وقت خزان تکیه نماید

آن را که ز طاوس، نظر بر پر و بال است

صائب سخن غنچه نشکفته همین است

جمعیت دل در گره سخت ملال است

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:13 PM

دل در نظر مردم فرزانه بزرگ است

طفلان چه شناسند که دیوانه بزرگ است

چون اشک، فکندن ز نظر هر دو جهان را

سهل است، اگر همت مردانه بزرگ است

از بی ادبان کعبه گل می گذراند

با دل به ادب باش که این خانه بزرگ است

با وسعت مشرب چه بود کوه غم عشق؟

در حوصله تنگ تو این دانه بزرگ است

دارد صدف از سینه هر قطره دلتنگ

هر چند که آن گوهر یکدانه بزرگ است

در ذره به حشمت نگرد دیده عارف

هر خرد درین گوشه میخانه بزرگ است

در پله میزان نظر، سنگ کمش نیست

چون کعبه به چشمی که صنمخانه بزرگ است

خون در خور پیمانه دهد ساقی دوران

مغرور نگردی که ترا خانه بزرگ است

در پایه خود هیچ کسی خرد نباشد

تا جغد بود ساکن ویرانه بزرگ است

بر توست فلک ها ز پریشان سفری تنگ

خود را چو کنی جمع تو، این خانه بزرگ است

در کعبه و بتخانه ز گفتار دلاویز

هر جا که رود صائب فرزانه بزرگ است

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:13 PM

گردون صدف گوهر یکدانه عشق است

خورشید جهانتاب، نگین خانه عشق است

هم کعبه اسلام و هم آتشکده کفر

ویران شده جلوه مستانه عشق است

هر سنگ ملامت که درین دامن صحراست

رزق سر شوریده دیوانه عشق است

از مرتبه خاک به افلاک رسیدن

موقوف به یک نعره مستانه عشق است

گنجی که بود هر گهرش مخزن اسرار

گنجی است که در سینه ویرانه عشق است

در صومعه ها جوش اناالحق نتوان زد

این زمزمه در گوشه میخانه عشق است

خورشید کز او خیره شود دیده انجم

یک روزن مسدود ز کاشانه عشق است

افسردگی عالم و خوشحالی دنیا

از بست و گشاد در میخانه عشق است

در دامن صحرای دل سوخته من

تا چشم کند کار، سیه خانه عشق است

خورشید قیامت که کند داغ جهان را

از سوختگان سر دیوانه عشق است

از پرده دل کی به زبان قلم آید؟

لفظی که در او معنی بیگانه عشق است

صائب که مقیم حرم کعبه دین بود

امروز کمربسته بتخانه عشق است

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:13 PM

شمع سر خاک شهدا لاله داغ است

صد پیرهن این سوخته دل به ز چراغ است

در دامن صحرای دل سوخته من

تا چشم کند کار، سیه خانه داغ است

هر کس من دلسوخته را دید، شود داغ

خاکستر پروانه من پای چراغ است

در دیده ما جوهریان خط یاقوت

جز مشق جنون هر چه بود پای کلاغ است

بلبل به نفس باز کند غنچه گل را

غافل که شکرخنده گل، رخنه باغ است

هر چند که باریک شود لفظ چو معنی

در خلوت اندیشه من موی دماغ است

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:13 PM

پیچیدن سر از دو جهان افسر عشق است

برخاستن از جان، علم لشکر عشق است

گلگونه رخسار گهر گرد یتیمی است

خواری و غریبی پدر و مادر عشق است

گر دفتر عقل است ز جمعیت اوراق

از هر دو جهان فرد شدن دفتر عشق است

تنها نگرفته است همین روی زمین را

چون بیضه فلک در ته بال و پر عشق است

سر بر خط حکمش ننهد خاک، چه سازد؟

جایی که فلک بنده و فرمانبر عشق است

حرفش ز دل سوخته ام دود برآورد

آتش بود آن آب که در گوهر عشق است

بر حلقه در، در حرم وصل برد رشک

هر حلقه چشمی که ادب پرور عشق است

چون نار کند شق دل مینای فلک را

این باده پر زور که در ساغر عشق است

از عشق بود هر که رسیده است به جایی

پرواز کمالات به بال و پر عشق است

شیرین سخن افتاده اگر خامه صائب

زان است که نیشکر بوم و بر عشق است

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:13 PM

ما صافدلان را چه غم از گرد و غبارست؟

زنگار بر آیینه ما جوش بهارست

یک ذره ز سرگشتگی آزار نداریم

بر کشتی ما حلقه گرداب حصارست

چشمی که فروغ از دل بیدار ندارد

شمعی است که شایسته بالین مزارست

چشم بد خورشید مرا بس که گزیده است

پیشانی صبحم به نظر سینه مارست

چون کام صدف قطره ربایی فن من نیست

چون موج، کمند طلبم بحر شکارست

بلبل شده مشغول به پرداز پر و بال

غافل که شکرخنده گل برق سوارست

در آب و عرق از چه نشسته است ز انجم؟

گر عشق نه بر توسن افلاک سوارست

بگسل ز جهان، ز اطلس افلاک گذر کن

سد ره سوزن، گره آخر تارست

در سینه پر ناوک صائب نفس گرم

برقی است که پنهان شده در بوته خارست

ادامه مطلب
دوشنبه 24 خرداد 1395  - 6:13 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5106416
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث