به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ناز بیماری ازان چشم گرانخواب گرفت

جوهر تیغ ازان موی میان تاب گرفت

طاق ابروی تو شد زرد ز دود دل من

آتش از سینه قندیل به محراب گرفت

می کند شیشه می جلوه فانوس امشب

آتش از لعل که یارب به می ناب گرفت؟

خنده صبح قیامت نکند بیدارش

هر که را حیرت روی تو رگ خواب گرفت

نیست در خانه خرابی کسی از ما در پیش

گرد ویرانی ما راه به سیلاب گرفت

ره به اسرار نهان از دل روشن بردیم

دزد خود را دل ما در شب مهتاب گرفت

کعبه و بتکده را سنگ نشان می گیرد

هر که را شوق عنان دل بیتاب گرفت

شد ولی نعمت ارباب تجرد صائب

هر که در راه طلب ترک خور و خواب گرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:51 PM

پرده از راز من گوشه نشین ساز گرفت

برق در خرمنم از شعله آواز گرفت

بوی گل را نتوان در گره شبنم بست

به خموشی نتوان دامن این راز گرفت

شد صفای لب میگون تو بیش از خط سبز

باده حسن دگر از شیشه شیراز گرفت

مکن ای شمع نهان چهره ز پروانه من

که ز خاکسترم این آینه پرداز گرفت

زان خم زلف برآوردن دل دشوارست

نتوان طعمه ز سر پنجه شهباز گرفت

سرمه در حجت ناطق ننماید تأثیر

نتوان نکته بر آن چشم سخن ساز گرفت

هر که دانست سرانجام حیات است فنا

چون شرر دامن انجام در آغاز گرفت

به تماشای گل و لاله کجا پردازد؟

آن که آیینه ز مشاطه به صد ناز گرفت

گر چه هر گوشه ترا هست نظر باز دگر

نظر لطف ز صائب نتوان باز گرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:51 PM

از هوس گر تو به دنبال هواخواهی رفت

زود بی برگ ازین دار فنا خواهی رفت

کوه تمکین تو چون کاه سبک می گردد

اگر از هر سخن پوچ ز جا خواهی رفت

نیست ممکن دل بیتاب تو آسوده شود

تا درین نشأه ندانی که کجا خواهی رفت

عمر ده روزه زیادست درین وحشتگاه

تا به کی در طلب آب بقا خواهی رفت؟

دل خود آب کن، از هر دو جهان دست بشو

گر به سر منزل مردان خدا خواهی رفت

می شوی رو به بقا روز قیامت محشور

نگران گر تو ازین دار فنا خواهی رفت

گردی از محمل لیلی نتوانی دریافت

گر تو از راه به آواز درا خواهی رفت

در دل است آنچه تو در عالم گل می جویی

چند در کعبه پی قبله نما خواهی رفت؟

نکند در به رخت باز اگر رخنه دل

تو ازین خانه دربسته کجا خواهی رفت؟

تو اگر تکیه کنی بر خرد ناقص خود

زود در چاه ضلالت به عصا خواهی رفت

به رفیقان موافق چه نهی دل صائب؟

عاقبت از همه چون فرد و جدا خواهی رفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:51 PM

هر که آمد به جهان دست به دامان زد و رفت

بر سر خشت عناصر دو سه جولان زد و رفت

سخت کاری است برون آمدن از عهده رسم

زین سبب بود که مجنون به بیابان زد و رفت

وقت آن خوش که درین راه نگردید گره

سینه چون آبله بر خار مغیلان زد و رفت

دلم از رفتن ایام جوانی داغ است

آه ازین برق که آتش به نیستان زد و رفت

هر که چون شبنم گل پاک شد از آلایش

غوطه در چشمه خورشید درخشان زد و رفت

دل من آب شد از غیرت اقبال حباب

که به یک چشم زدن غوطه به عمان زد و رفت

داغ ما چشم به الماس نگرداند سیاه

زخم ما تیغ تغافل به نمکدان زد و رفت

هر که از چشمه تیغ تو دمی آب کشید

خاک در دیده سرچشمه حیوان زد و رفت

بلبل ما به دل نازک گل رحم نکرد

آتش از شعله آواز به بستان زد و رفت

مژه بر هم نزد از خواب اجل دیده ما

این نمک را که به این زخم نمایان زد و رفت؟

از پریشانی ما یاد کجا خواهد کرد؟

دل که بر کوچه آن زلف پریشان زد و رفت

وقت آن راهروی خوش که ازین خارستان

دست چون برق جهانسوز به دامان زد و رفت

غم لشکر خور اگر پادشهی می خواهی

مور این زمزمه بر گوش سلیمان زد و رفت

هر نسیمی که برآورد سر از جیب عدم

بر دل سوخته ما دو سه دامان زد و رفت

جگر اهل سخن از نفس صائب سوخت

آه ازین شمع که آتش به شبستان زد و رفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:51 PM

 

هر که باریک شد از فکر، توانایی یافت

هر که افتاد ز پا، پنجه گیرایی یافت

بی تعلق گذر از عالم (و) جاویدان باش

هر که چون مهر بدر رفت مسیحایی یافت (کذا)

دیده مگشای که در بحر پر آشوب جهان

هر که پوشید نظر گوهر بینایی یافت

هند را چون نستایم، که درین خاک سیاه

شعله شهرت من جامه رعنایی یافت

حق نه آن است که عاشق نبود بر مرکز

هر که آراسته گردید تماشایی یافت

چون نسوزد جگر از داغ ندامت صائب؟

کآنچه می جست دلم، لاله صحرایی یافت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:51 PM

خم چو گردد قد افراخته می باید رفت

پل بر این آب چو شد ساخته می باید رفت

راه باریک عدم راه گرانباران نیست

هر چه داری همه انداخته می باید رفت

آنچه در کار بود ساختنش خودسازی ا ست

گو مشو کار جهان ساخته، می باید رفت

سنگ راه است غم قافله و فکر رفیق

فرد و تنها همه جا تاخته می باید رفت

به نفس طی نشود دامن صحرای عدم

این ره دور، نفس باخته می باید رفت

تا مگر شاهد مقصود مصور گردد

دل چون آینه پرداخته می باید رفت

سپر راهرو از راهزنان عریانی است

تیغ جان را ز نیام آخته می باید رفت

این ره پر خس و خاشاک شود پاک به آه

علم آه برافراخته می باید رفت

من گرفتم که قمار از همه عالم بردی

دست آخر همه را باخته می باید رفت

این سفر همچو سفرهای دگر صائب نیست

بار هستی ز خود انداخته می باید رفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:51 PM

 

اوست سرور که کلاه و کمر از یادش رفت

آن توانگر بود اینجا که زر از یادش رفت

جان به این غمکده آمد که سبک برگردد

از گرانخوابی منزل سفر از یادش رفت

جای رحم است بر آن طوطی کوتاه اندیش

که ز شیرین سخنیها شکر از یادش رفت

جان وحشی چه خیال است به تن برگردد؟

رشته از زود گسستن گهر از یادش رفت

با تعلق نتوان سر به سلامت بردن

آن سرآمد شود اینجا که سر از یادش رفت

قاصد سنگدل از کوی تو در برگشتن

بس که آمد به تأنی خبر از یادش رفت؟

چشم مست تو اگر هوش ز نقاش نبرد

از چه تصویر دهان و کمر از یادش رفت؟

ای بسا سر که به دیوار زند از غفلت

آن که در خانه تاریک در از یادش رفت

دل ز تنگی چه خیال است برآید بی آه؟

غنچه ماند آن که نسیم سحر از یادش رفت

نیست ممکن که به اندازه خورد می صائب

می پرستی که خمار سحر از یادش رفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:51 PM

 

این چه حرف است که در عالم بالاست بهشت؟

هر کجا وقت خوشی رو دهد آنجاست بهشت

باده هر جا که بود چشمه کوثر نقدست

هر کجا سرو قدی هست دو بالاست بهشت

دل رم کرده ندارد گله از تنهایی

که به وحشت زدگان دامن صحراست بهشت

از درون سیه توست جهان چون دوزخ

دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت

دارد از خلد ترا بی بصریها محجوب

ورنه در چشم و دل پاک مهیاست بهشت

هست در پرده آتش رخ گلزار خلیل

در دل سوختگان انجمن آراست بهشت

عمر زاهد به سر آمد به تمنای بهشت

نشد آگاه که در ترک تمناست بهشت

صائب از روی بهشتی صفتان چشم مپوش

که درین آینه بی پرده هویداست بهشت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:51 PM

چشم ازان حسن به سامان چه تواند دریافت؟

مور از ملک سلیمان چه تواند دریافت؟

باده خوب است به اندازه ساغر باشد

ذره از مهر درخشان چه تواند دریافت؟

به دو صد چشم نشد زلف ازو کامروا

از رخش دیده حیران چه تواند دریافت؟

از لطافت نتوان رفتن جان را دیدن

دیده زان سرو خرامان چه تواند دریافت؟

قسمت زخم ازان کان ملاحت چه بود؟

از نمکزار، نمکدان چه تواند دریافت؟

چه قدر زخم ازان تیغ، نظر آب دهد؟

این رگ ابر ز عمان چه تواند دریافت؟

کف سطحی چه قدر غور کند در دل بحر؟

زاهد خشک ز عرفان چه تواند دریافت؟

نشود تا قدمش ز آبله سر تا پا چشم

حاجی از خار مغیلان چه تواند دریافت؟

جز دمی آب که صد چشم بود در پی آن

خضر از چشمه حیوان چه تواند دریافت؟

با حیا گل نتوان چید ز خوبان صائب

چشم پوشیده ز بستان چه تواند دریافت؟

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:51 PM

باید آهسته ز پیران جهان دیده گذشت

نتوان تند به اوراق خزان دیده گذشت

چشم شوخ که مرا در دل غم دیده گذشت؟

کز تپیدن، دلم از آهوی رم دیده گذشت

وقت آن بی سر و پا خوش که در ایام بهار

سبک از باغ چو اوراق خزان دیده گذشت

دارد از گرمروان داغ، مرا سیر شرار

که به یک چشم زدن زین ره خوابیده گذشت

طفلی از بیخبری ها ز لب بام افتاد

سخنی بر لب هر کس که نسنجیده گذشت

دست و دامان تهی رفت برون از گلزار

هر که از مردم فهمیده، نفهمیده گذشت

خنده رو سر ز دل خاک برآرد چون صبح

غنچه هر که ازین باغ، نخندیده گذشت

از جهان چشم بپوشان که ازین خارستان

گل کسی چید که با دیده پوشیده گذشت

زلف مشکین تو یک عمر تأمل دارد

نتوان سرسری از معنی پیچیده گذشت

آه نگذاشت اثر از دل صد پاره من

چون نسیمی که بر اوراق خزان دیده گذشت

از دو سر، عدل ترازوی گران تمکینی است

که نرنجاند کسی را و نرنجیده گذشت

کرد خون در جگر خار علایق صائب

هر که زین مرحله با دامن برچیده گذشت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:51 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5112181
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث