به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دل من تیره ز بسیاری گفتار شده است

زین پریشان نفس آیینه من تار شده است

چون سیه روی نباشم، که ز بیمغزی ها

مد عمرم چو قلم صرف به گفتار شده است

همچو رهزن به دلش دیدن منزل بارست

هر که را درد طلب قافله سالار شده است

هست آگاه ز محرومی من از دیدار

طفل شوخی که تهیدست ز گلزار شده است

می گدازد چو مه چارده از دیده شور

ساغر هر که درین میکده سرشار شده است

نیست از دوزخم اندیشه که از شرم گناه

هر سر مو به تنم ابر گهربار شده است

چون سپندست سویدا به دلم بی آرام

خال تا گوشه نشین دهن یار شده است

تن به تسلیم و رضا ده که ازین خوش نفسان

خار در پیرهن من گل بی خار شده است

صائب از سنگ ملامت گله ای نیست مرا

کبک من مست ازین دامن کهسار شده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:13 PM

دل شب وصل تو از صبح مکدر شده است

عیش من تلخ ازین قند مکرر شده است

چه شکایت کنم از گرمی صحرای طلب؟

من که هر آبله ام چشمه کوثر شده است

به سکندر ندهد قطره آبی، هر چند

خضر سیراب ز اقبال سکندر شده است

پشت بر عالم صورت چو کند ساده شود

خانه آینه هر چند مصور شده است

دل افسرده ندارد خبر از شورش عشق

بحر دورست ازان قطره که گوهر شده است

هر که عاقل شود ایمن ز ملامت گردد

نخورد سنگ بر آن نخل که بی بر شده است

دهنی تلخ کند گاه ز شکر، ورنه

مور ما دلزده از صحبت شکر شده است

پیش دریا مگشا لب که ازین حسن ادب

صدف از گوهر شهوار توانگر شده است

داغ محرومی دریاست تعین صائب

جای رحم است بر آن قطره که گوهر شده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:13 PM

بس که مژگان تو بر دیده روشن زده است

پرده دیده من کاغذ سوزن زده است

خون گل بند ز خاکستر بلبل نشود

دشنه ناله که بر سینه گلشن زده است؟

هر طرف می نگرم برق بلا جلوه گرست

آتش خوی ترا باز که دامن زده است؟

قسم سنگ ملامت به سر سخت من است

داغ تا سکه سودا به سر من زده است

تا تو ای مور به تاراج کمر می بندی

خویش را برق سبکسیر به خرمن زده است

شرری کرده جدا بهر دل من اول

هر که در روی زمین سنگ به آهن زده است

مشکل از صبح قیامت به خود آیم صائب

که ره هوش من آن نرگس پر فن زده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:13 PM

موج خط حلقه بر آن عارض گلگون زده است

جوهر از آینه حسن تو بیرون زده است

خط مشکین تو بسیار به خود پیچیده است

تا بر آن عارض گلرنگ شبیخون زده است

بی نیازست ز خلق آن که رسیده است به حق

فارغ از لفظ بود هر که به مضمون زده است

داغم از لاله که از صبح ازل کاسه خویش

از دل خاک برآورده و در خون زده است

پرده چشم غزال است سیه خانه او

آن پریزاد که راه دل مجنون زده است

موج دریای ملال است مه عید فلک

پی این نعل مگیرید که وارون زده است

تا قیامت دهد از سلطنت مجنون یاد

سکه داغ که بر لاله هامون زده است

عزت داغ جنون دار که فرمانده عقل

بوسه از دور بر این مهر همایون زده است

می شمارند کنون بیخبران باد سموم

از جگر هر نفس گرم که مجنون زده است

نیست در وادی مجنون اثر از نقش سراب

موج بیتابی عشق است که بیرون زده است

نیست یک جلوه کم از شاهد معنی صائب

که ره فاخته یک مصرع موزون زده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:13 PM

تا خط از لعل گهربار تو سر بر زده است

رشته آهی که سر از دل گوهر زده است

خال گستاخ تو چون لاله جگر سوخته ای است

که سراپرده خود بر لب کوثر زده است

روی او دیده گدازست وگرنه نگهم

غوطه در چشمه خورشید مکرر زده است

دست کوتاه مرا سلسله جنبان شده است

شانه تا دست در آن زلف معنبر زده است

چه خیال است که خاموش توان کرد مرا؟

عشق بر آتش من دامن محشر زده است

نامه شکوه من بس که غبارآلودست

تیر خاکی به پر و بال کبوتر زده است

در جگر گریه افسوس مرا شیشه شکست

تا که را باز فلک سنگ به ساغر زده است

خامشی نیست حریف دل پر رخنه من

مهر از موم که بر روزن مجمر زده است؟

که گذشته است ازین بادیه، کز رشته اشک

دامن دشت جنون صفحه مسطر زده است؟

دل نفس سوخته از سینه برون می آید

چشم شوخ که دگر حلقه بر این در زده است؟

صائب از وضع جهان در دل من آبله ای است

که مکرر به فلک خیمه برابر زده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:13 PM

آتشم در جگر از چهره گلرنگ زده است

لب لعلش به کبابم نمک سنگ زده است

شیشه ام می شکند در جگر از حرف درشت

باز تا دشمن دل سخت چه بر سنگ زده است

صیقل جام به فریاد دل ما نرسید

که به دود جگر این آینه را زنگ زده است؟

نافه را مغز شد از عطسه پریشان امروز

که دگر دست در آن طره شبرنگ زده است؟

سینه ای پهن تر از دشت قیامت دارم

داغ در پهلوی هم، خیمه چرا تنگ زده است؟

دهن غنچه تصویر، تبسم زده شد

بر لب ماست که صد قفل، دل تنگ زده است

همه دنبال هوس همسفر برق شدند

صائب ماست که بر پای طلب سنگ زده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:13 PM

از شکر خنده ات آتش به جهان افتاده است

این چه شورست که در عالم جان افتاده است؟

نیست در جاذبه عشق مرا کوتاهی

پله ناز تو بسیار گران افتاده است

گر چه از ناز مقیم است به یک جا دایم

همه جا سایه آن سرو روان افتاده است

نیست ممکن که چکیدن نرود از یادش

عرق از بس که به رویت نگران افتاده است

فیض خورشید جهانتاب ز بس عام شده است

ذره از هستی ناقص به گمان افتاده است

طاق ابروی تو در حلقه آهو چشمان

سست عهدست ولی سخت کمان افتاده است

درنیاید به بغل خرمنش از بسیاری

گر چه شکر لب من مور میان افتاده است

با لب تشنه ز کوثر به تغافل گذرد

هر که را آتش روی تو به جان افتاده است

غنچه منشین، گره خاطر ایام مشو

دو سه روزی که هوا بال فشان افتاده است

غفلت پیریم از عهد جوانی پیش است

خواب ایام بهارم به خزان افتاده است

از لبش جای سخن عقد گهر می ریزد

هر که صائب چو صدف پاک دهان افتاده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:13 PM

این نه غنچه است که گلزار به بار آورده است

که به ما نامه سربسته ز یار آورده است

بلبلان را به سر مشق جنون می آرد

خط سبزی که بناگوش بهار آورده است

می کند دیده نظارگیان را روشن

نسخه هایی که بهار از رخ یار آورده است

می توان یافت ز بوی خوش باد سحری

که شبیخون به سر زلف نگار آورده است

تا که دارد سر گلگشت گلستان، که بهار

از گل سرخ، طبقهای نثار آورده است

کوه را سر به بیابان دهد از تاب کمر

خوشخرامی که مرا بر سر کار آورده است

نیست ممکن که به پیراهن یوسف نرسد

دیده هر که چو یعقوب غبار آورده است

نه همین دار ز منصور برومند شده است

عشق بسیار ازین نخل به بار آورده است

گوشه ای هر که ازین عالم پرشور گرفت

کشتی خویش ز دریا به کنار آورده است

دم نشمرده محال است برآرد صائب

هر که در خاطر خود روز شمار آورده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:13 PM

آتش از خشکی مغزم به دماغ افتاده است

برق در خانه ام از نور چراغ افتاده است

نیشتر می شکند در جگرم موی سفید

رعشه از خنده صبحم به چراغ افتاده است

آتشم در جگر از دیدن خورشید افتاد

یارب این پنبه خونین ز چه داغ افتاده است؟

این سیه مستی از اندازه می افزون است

چشم میگون که بر چشم ایاغ افتاده است؟

باده زنگ از دل مینا نتوانست زدود

تیرگی لازمه پای چراغ افتاده است

صائب از خامه من عنبر تر می ریزد

فکر آن زلف مرا تا به دماغ افتاده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:13 PM

هر که را می نگرم سوخته جان افتاده است

این چه برق است درین لاله ستان افتاده است؟

نیست ممکن که به خورشید درخشان نرسد

هر که چون قطره شبنم نگران افتاده است

حال ما رهروان آبله پایی داند

که نفس سوخته در ریگ روان افتاده است

از نهانخانه گوهر چه خبر خواهد داشت؟

خس و خاری که ز دریا به کران افتاده است

ای که در کعبه خبر از دل ما می گیری

روزگاری است که در دیر مغان افتاده است

زود باشد سر خود در سر این کار کند

چون قلم هر که به دنبال زبان افتاده است

در سر کوی تو ای انجمن آرای بهار

چهره زرد چو اوراق خزان افتاده است

وسعت دایره مشرب ما می داند

هر که چون نقطه مرکز به میان افتاده است

جود کن کز دهن خالی موری بسیار

رخنه در ملک سلیمان زمان افتاده است

جسم ما بر سر این عمر سبکرو صائب

برگ سبزی است که در آب روان افتاده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:13 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5112292
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث