به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

بند و زندان گرامی گهران از جاه است

یوسف ما به عزیزی چو رسد در چاه است

راستان از سخن خویش نگردند به تیغ

شمع تا کشته شدن با همه کس همراه است

هر قدر جامه او بر قد سروست دراز

جامه سرو سهی بر قد او کوتاه است

به چه امید کسی از وطن آید بیرون؟

منزل اول یوسف چو درین ره چاه است

خال شبرنگ بر آن گوشه ابرو صائب

عارفان را به نظر نقطه بسم الله است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:04 PM

 

هر قدم سست کی از وادی ما آگاه است؟

دم شمشیر فنا جاده این راه است

لب بی آه به ماتمکده گردون نیست

این نه خط است به دور لب ساغر، آه است

گر چه ظاهر به سر زلف نمی پردازد

از پریشانی من موی به موی آگاه است

در ره عشق کسی را خبر از منزل نیست

خضر این بادیه چون ریگ روان گمراه است

خست چرخ که صد جامه اطلس دارد

تا به حدی است که پیراهن یوسف چاه است

صائب امروز تویی ز اهل سخن قدرشناس

که به غیر از تو ز مقدار سخن آگاه است؟

صائب از قافله عشق مدد می طلبد

یوسف طبع که عمری است اسیر چاه است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:04 PM

در کف هر که بود ساغر می، خاتم ازوست

هر که در عالم آب است همه عالم ازوست

هر که پوشید نظر، گوهر بینایی یافت

هر که پرداخت دل از وسوسه جام جم ازوست

هوس تخت سلیمان گرهی بر بادست

هر که در حلقه انصاف بود خاتم ازوست

دم جان بخش همین قسمت روح الله نیست

هر که لب از سخن بیهده بندد دم ازوست

به من کار فرو بسته کجا پردازد؟

آن که پیشانی گل در گره شبنم ازوست

دم همت ز لب خامش پیمانه طلب

که درین عهد گلستان کرم را نم ازوست

به جز از خامه صائب نتوان داد نشان

رگ ابری که همه روی زمین خرم ازوست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:04 PM

هر که از حمد تو خاموش نگردد دم ازوست

هر که در حلقه ذکر تو بود خاتم ازوست

خط پیمانه محیط است به اسرار جهان

هر که در عالم آب است همه عالم ازوست

غافل از پاس نفس هر که نگردد چون صبح

روی خندان، دم جان بخش، دل بی غم ازوست

نیست جز جبهه واکرده ارباب کرم

گل ابری که گلستان جهان خرم ازوست

در کف خاک اگر رشته امیدی هست

خارخاری است که در جان بنی آدم ازوست

آب شمشیر گواراست اگر او ساقی است

مد انعام بود زخم اگر مرهم ازوست

ما لب خشک به سرچشمه حیوان ندهیم

کاین سفالی است که خون در دل جام جم ازوست

دست خالی است چو میزان ز دو سر قسمت ما

مایه از هر که بود، سود دو عالم هم ازوست

هوس ملک سلیمان گرهی بر بادست

قامت هر که خم از سجده شود، خاتم ازوست

چه عجب قامت اگر راست نسازد صائب

عشق دردی است که در پشت فلک ها خم ازوست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:04 PM

هر که دارد نظری واله زیبایی توست

حلقه دام تو از چشم تماشایی توست

نیست هر چند در این سرو قدان کوتاهی

علم این صف آراسته رعنایی توست

این که هر طایفه ای قبله خاصی دارند

نیست بیجا، سببش جلوه هر جایی توست

مد احسان محیط تو رسا افتاده است

لاف یکتایی هر قطره ز یکتایی توست

گر چه در حجله نازست رخت پرده نشین

شور هر انجمن از انجمن آرایی توست

کیست بی پرده به خورشید نظر باز کند؟

چشم پوشیده ما حجت پیدایی توست

زلف چون سرکشی از شانه تواند کردن؟

نبض جان همه در پنجه گیرایی توست

موج بی جنبش دریا ره خوابیده بود

هر که را درد طلب هست ز جویایی توست

آب حیوان که سکندر ز تمنایش سوخت

در سیه خانه مغزی است که سودایی توست

از لطافت نتوان یافت کجا می باشی

جای رحم است بر آن کس که تماشایی توست

روزن از مهر جهانتاب بصیرت دارد

نور آگاهی ما پرتو بینایی توست

کیست صائب که به توحید تو گویا گردد؟

قوت بازوی کلکش ز توانایی توست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:04 PM

شوق را شهپر توفیق سبکباری توست

راه نزدیک فنا، دور ز خودداری توست

دامن دشت فنا پاکترست از کف دست

سنگ اگر هست درین راه، گرانباری توست

چون پریشان نگذاریم قدم چون سیلاب؟

لغزش ما به تمنای نگهداری توست

چون نگیرد نفس دام تو از کثرت صید؟

خط آزادی کونین، گرفتاری توست

خواب در چشم مده راه به افسانه مرگ

که شب کاکل او زنده ز بیداری توست

چون به خواری کشم ای عشق ز کوی تو قدم؟

عزت روی زمین در قدم خواری توست

چشم بدبین به نی کلک تو صائب مرساد!

خاک، گنجینه گوهر ز گهرباری توست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:04 PM

چشم بیدار چراغی است که در منزل اوست

دل بیتاب سپندی است که در محفل اوست

شکوه از تنگدلی شیوه آگاهان نیست

که فتوحات جهان در گره مشکل اوست

عشق فارغ ز غم و درد گرفتاران نیست

رخنه در سینه هر کس که فتد در دل اوست

کام دنیای سبکرو به خودش می ماند

ماهی ریک روان موجه بیحاصل اوست

عشق بحری است که چون بر سر طوفان آید

دست شستن ز متاع دو جهان ساحل اوست

دست در گردن دلهای پریشان دارد

آن که از تیغ تغافل دو جهان بسمل اوست

سالکان ره تحقیق نشانی دارند

هر که مایل به دو عالم نبود مایل اوست

فرصت نقل مکان نیست برون زین عالم

هر که هر جا فتد از پای، همان منزل اوست

هر غباری که سر از پا نشناسد صائب

می توان یافت که دنباله رو محمل اوست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:04 PM

چشم پر خون، صدف گوهر یکدانه اوست

دل هر کس که شود زیر و زبر خانه اوست

لیلی وحشی ما را نبود خلوت خاص

روز هر کس که سیه گشت، سیه خانه اوست

هر دل خسته که خون می چکد از فریادش

می توان یافت که ناقوس صنمخانه اوست

بر لب هر که بود مهر خموشی جاوید

بوسه زن از سر اخلاص، که پیمانه اوست

این پریشان سفرانی که درین بادیه اند

همه را روی توجه به در خانه اوست

حرف آن سلسله زلف، مسلسل بادا!

که شب هستی ما زنده به افسانه اوست

آن که سجاده اش از سینه بی کینه ماست

دل صد پاره ما سبحه صد دانه اوست

هر چراغی نکند دیده ما را روشن

ما و آن شمع که نه دایره و پروانه اوست

هیچ کس گرد دل ما نتواند گردید

کاین شکاری است که در پنجه شیرانه اوست

دام او می کند آزاد ز غم ها دل را

سیر چشمی ز دو عالم، اثر دانه اوست

این کهن قصر که پشت سر طوفان دیده است

بی قرار از اثر جلوه مستانه اوست

چاره دردسر هستی ناقص صائب

گر ز من می شنوی، صندل بتخانه اوست

آشنایی که ز من دور نگردد صائب

در خرابات جهان معنی بیگانه اوست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:04 PM

تا جنون انجمن افروز دل خونین است

دیده شیر مرا شمع سر بالین است

خون خور و مهر به لب زن که درین عبرتگاه

نفس نافه ز خونین جگری مشکین است

در و دیوار چمن مست شد از خنده گل

این چه شوری است که با این می لب شیرین است

این نه لاله است که از مستی سودازدگان

دامن دشت جنون پر ز کف خونین است

سرخی چشم من از خجلت بی اشکیهاست

این سفالی است که بی می چو شود رنگین است

تن پرستان و سبک خیزی محشر، هیهات

هر که شب سیر خورد وقت سحر سنگین است

علم معرکه فتح بود پای ثبات

لنگر بحر پر آشوب جهان تمکین است

صله فکر بلندست شنیدن صائب

گوش بی حوصلگان تشنه لب تحسین است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:04 PM

عقل نخلی است خزان دیده که ماتم با اوست

عشق سروی است که سرسبزی عالم با اوست

هر که در معرکه با جوهر ذاتی چون تیغ

روزگارش به خموشی گذرد، دم با اوست

عاصیی را که سروکار به دوزخ باشد

در بهشت است، اگر دیده پر نم با اوست

دل سودازده را وصل نیاورد به حال

چه کند عید به آن کس که محرم با اوست؟

دل هر کس که در آن زلف پریشان آویخت

می توان گفت که سررشته عالم با اوست

هر که زد مهر خموشی به لب چون و چرا

گر چه مورست درین دایره خاتم با اوست

نمک عشق به بی درد رام است حرام

جای رحم است بر آن زخم که مرهم با اوست

با غم عشق غم عالم فانی هیچ است

غم عالم نخورد هر که همین غم با اوست

هر که چون سوزن عریان مژه بر هم نزند

می توان یافت که سررشته عالم با اوست

صیقل آینه حسن بود دیده پاک

روی گل تازه ازان است که شبنم با اوست

هر که صائب ز بد خویش پشیمان نشود

تخم دیوست اگر صورت آدم با اوست

هر که صائب نکشد در دل خود آتش حرص

گر چه در باغ بهشت است جهنم با اوست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:04 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5112392
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث