به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

سفر پر خطر عشق نه از تدبیرست

صد طلسم است درین ره، که یکی زنجیرست

ایمن از دشمن خاموش شدن بیباکی است

خطر راهروان از سگ غافل گیرست

اشکریزان ترا سلسله ای حاجت نیست

در گلو گریه چو گردیده گره، زنجیرست

ناخن شیر به گیرایی مژگان تو نیست

هر که با چشم تو پرخاش نماید شیرست

در مذاقی که به شیرینی خون عادت کرد

لب پیمانه خنکتر ز دم شمشیرست

ناوک راست رو از طعن خطا آسوده است

صائب پاک سخن را چه غم تقریرست؟

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 6:52 PM

ساحل بحر پر آشوب فنا شمشیرست

مد بسم الله دیوان بقا شمشیرست

از دم تیغ فنا بیجگران می ترسند

ورنه روشنگر آیینه ما شمشیرست

لب پیمانه بود در نظر جرأت ما

گر به چشم تو دم صبح فنا شمشیرست

رگ ابری که به احسان چو گهربار شود

عرق خون کند از شرم سخا شمشیرست

نفس عیسوی اینجا گرهی بر بادست

دم جان بخش درین معرکه با شمشیرست

تا رسیدم ز خم تیغ شهادت به مراد

روشنم گشت که محراب دعا شمشیرست

نازکان از سخن سرد ز هم می پاشند

بر دل غنچه، دم باد صبا شمشیرست

نازکان از سخن سرد ز هم می پاشند

بر دل غنچه، دم باد صبا شمشیرست

چون شجاعت نبود، تیغ کند کار نیام

جوهری مردی اگر هست، عصا شمشیرست

ضعف پیری فکند بیجگران را از پای

دل چو افتاد قوی، پشت دو تا شمشیرست

هر که دارد سر پرخاش به ما، خوش باشد

خاکساری ز ره و دست دعا شمشیرست

صائب امروز کریمی که به ارباب سئوال

دم آبی دهد از روی سخا شمشیرست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 6:52 PM

شکوه از گردش گردون ز بصیرت دورست

گوی چوگان قضا در حرکت مجبورست

ساخت هر زخم تو لب تشنه زخم دگرم

آب تیغ تو هم ای کان ملاحت شورست!

خصم بیجا به زبردستی خود می نازد

زودتر پاره کند زه، چو کمان پرزورست

گوهر شوخ، گریبان صدف پاره کند

چرخ اگر تربیت ما نکند معذورست

شوربختی چه کند با دل صد پاره ما؟

زخم ما در جگر تیغ قضا ناسورست

غور کن غور، که چون آینه بی زنگار

زره جوهر ما زیر قبا مستورست

از دم صبح چو اوراق خزان انجم ریخت

همچنان شمع به تاج زر خود مغرورست

بیشتر گشت سیه کاریم از موی سفید

حرص را گرمی هنگامه ازین کافورست

زر میندوز که چون خانه پر از شهد شود

آن زمان وقت جلای وطن زنبورست

حسن را ملک ز بیماری چشم آبادست

عشق را خانه ز ویرانی دل معمورست

تابع مطرب تردست بود وجد و سماع

چرخ در گرد بود تا سر ما پرشورست

معنی روشن و خورشید، گل یک چمنند

فکر صائب نتوان گفت چرا مشهورست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 6:52 PM

عشق هر چند که در پرده بود مشهورست

حسن هر چند که بی پرده بود مستورست

هر که از چاه زنخدان تو سالم گذرد

گر بود صاحب صد دیده روشن، کورست

بود از زخم زبان خار بیابان جنون

نمک مایده عشق ز چشم شورست

جگر دیدن عیب و هنر خویش کراست؟

زشت اگر پشت به آیینه کند معذورست

می دهد قطره و سیلاب عوض می گیرد

شهرت بحر به همت غلط مشهورست

به سخن دعوی حق را نتوان برد از پیش

هر که سر در سر این کار کند منصورست

سپری زود شود زندگی تن پرور

زودتر پاره کند زه چو کمان پرزورست

حسن از دیدن آیینه نمی گردد سیر

آب سرچشمه آیینه همانا شورست

یک کف خاک ز بیداد فلک بی خون نیست

گر شکافند جگرگاه زمین یک گورست

سیری از شور سخن نیست دل صائب را

تشنگی بیش کند آب چو تلخ و شورست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 6:52 PM

به تماشای تو از هر مژه راه دگرست

هر بن موی کمینگاه نگاه دگرست

چشم عاشق ز تماشای تو چون سیر شود؟

هر نگه سلسله جنبان نگاه دگرست

عرض خود را مده ای یوسف مصری بر باد

که نظر بسته ما چشم به راه دگرست

به خط و خال گرفتار مرا نتوان کرد

ترکتاز دل من کار سپاه دگرست

چشم خورشید ندارد نگه عالمسوز

چرخ، خاکستری از برق نگاه دگرست

با قضا پنجه زدن گر چه گناهی است بزرگ

ترک تدبیر و دعا نیز گناه دگرست

نیست شایسته دعوی دل خونین، ور نه

خط گواه دگر و خال گواه دگرست

رهنوردی که گرانبار علایق گردید

هر دم از نقش قدم در ته چاه دگرست

قطع شد راه و همان دوری منزل برجاست

دوری کعبه مقصود ز راه دگرست

تا ز صحرای وطن رخت به غربت نکشد

هر نفس یوسف ما بر لب چاه دگرست

چون به اقرار گنه لب نگشاید صائب؟

پیش ارباب کرم عذر، گناه دگرست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 6:52 PM

 

لب لعلت ز می ناب رباینده ترست

چشم مخمور تو از خواب رباینده ترست

نگه گرم تو از برق سبک جولانتر

طرز رفتار ز سیلاب رباینده ترست

حسن تلخ تو گلوسوزترست از شکر

خم زلف تو ز قلاب رباینده ترست

حسن تلخ تو گلوسوزترست از شکر

خم زلف تو ز قلاب رباینده ترست

پرتو صبح بناگوش تو در سایه زلف

دیده را از شب مهتاب رباینده ترست

نیست از حلقه آن زلف برون شد دل را

این سبکدست ز گرداب رباینده ترست

عالمی دست ز جان شست ز نظاره او

خط تردست تو از آب رباینده ترست

خطر از بیخبری بیش بود پیران را

در دم صبح، شکرخواب رباینده ترست

پیش چشمی که شناسد خطر خودبینی

آب آیینه ز سیلاب رباینده ترست

تا نظر یافتم از چشم نکویان صائب

سخن من ز می ناب رباینده ترست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 6:52 PM

از لب خشک صدف ریزش نیسان پیداست

خشکی بحر ز سر پنجه مرجان پیداست

نامه ای نیست که عنوان نشود غمازش

کرم و بخل ز پیشانی دربان پیداست

داغ سودای تو از سینه سودازدگان

چون سیه خیمه لیلی ز بیابان پیداست

آنقدرها که نگین دان به نگین مشتاق است

بوسه را جای در آن غنچه خندان پیداست

می دهد رخنه دیوار ز گلزار خبر

لطف اندام تو از چاک گریبان پیداست

از دل سوخته ما اثری پیدا نیست

دانه هر چند ازان سیب زنخدان پیداست

هر که دیده است ترا، قدر مرا می داند

حسن سعی چمن آرا ز گلستان پیداست

شبنمی را نتوانست نهان کردن گل

از گل روی تو می خوردن پنهان پیداست

خبر از وحشت نخجیر دهد جنبش دام

پیچ و تاب دل ازان طره پیچان پیداست

در دل خم می پر زور نگیرد آرام

جوش گل از سر دیوار گلستان پیداست

نشود پرتو خورشید نهان در ته ابر

نور واجب ز سراپرده امکان نیست

رتبه عاشق از ارباب هوس معلوم است

دیده شیر چو آتش ز نیستان پیداست

نور فیض است که بر زنده دلان می بارد

این نه شمع است که از خاک شهیدان پیداست

بستن لب نشود مانع اظهار کمال

در صدف رتبه این گوهر غلطان پیداست

بسته است آینه موی شکافان زنگار

ورنه از جبهه من حال پریشان پیداست

دل آزاده درین باغ اقامت نکند

وحشت سرو ز برچیدن دامان پیداست

میزبانی سفره دعوی نکند بیهده باز

شکوه و شکر ز پیشانی مهمان پیداست

می دهد سادگی دل خبر از آزادی

صافی شست ز بیرنگی پیکان پیداست

فکر رنگین تو صائب ز خیالات دگر

چون گل سرخ ز خاروخس بستان پیداست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:49 PM

عشق بیتابی ذرات جهان را سبب است

زردی چهره خورشید ز درد طلب است

یک زمان بی دم گرم و نفس سرد مباش

که ز انفاس، همین یک دو نفس منتخب است

مگشا لب به شکرخند که در عالم درد

رخنه مملکت دل، دم صبح طرب است

چون صدف هر که به دریوزه دهن باز کند

گر چه در آب گهر غوطه زند، خشک لب است

دل ز بیداری شب، زنده جاوید شود

چشمه خضر نهان در ته دامان شب است

ماه و خورشید بود شمع ته دامانش

سر زلفی که سیه روزی ما را سبب است

سبز تلخی نتوان یافت به شیرینی تو

گوشه چشم ترا چاشنی کنج لب است

چه کند صائب مسکین نگدازد چون موم؟

روزگاری است که دربند گران ادب است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:49 PM

زان دم تیغ که از آب بقا سیراب است

آب بردار که صحرای فنا بی آب است

پیر کنعان نظر از راه نظر بستن یافت

چشم پوشیدن این طایفه فتح الباب است

طوق زنجیر، گریبان سورست مرا

موی چون تیغ زند بر تن من، سنجاب است

تا رسیده است به آن موی کمر پیچیده است

رشته جان من و موی کمر همتاب است

ذره ای نیست در آفاق که سرگردان نیست

این محیطی است که هر قطره او گرداب است

اشک در دیده شرابی است که در جام جم است

داغ بر سینه چراغی است که در محراب است

فارغ از دردسر منت تعمیرم ساخت

صندل جبهه ویرانه من سیلاب است

حیف و صد حیف که از آب مروت خالی است

این همه کاسه زرین که بر این دولاب است

خواب و بیداری آگاه دلان نیست به چشم

شب این طایفه روزی است که دل در خواب است

تا گرفته است ز لب مهر خموشی صائب

گوش این نغمه شناسان، صدف سیماب است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:49 PM

صیقل روح و طباشیر جگر مهتاب است

جام شیری که برد دل ز شکر مهتاب است

شمع بالین من خسته تب گرم من است

شربت سرد من تشنه جگر مهتاب است

شمع روشن گهران روشنی از هم گیرد

رونق افروز می پاک گهر مهتاب است

این چه رمزست که در خانه دربسته دل

از فروغ رخ او تا به سحر مهتاب است

هر دلی مظهر انوار تجلی نشود

پیش مهر آن که کند سینه سپر مهتاب است

در دل ماست نهان یار و جهان روشن ازوست

ماه جای دگر و جای دگر مهتاب است

چشمه مست من رنگ نمی گرداند

در سرای من اگر سیل، گر مهتاب است

دل صائب نخورد آب ز هر ماه جبین

زنگ آیینه ارباب نظر مهتاب است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:49 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5112392
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث