به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

خط سبزی که به گرد لب جانان گشته است

پی خضرست که بر چشمه حیوان گشته است

چهره نو خط ما روی مه کنعانی است

که کبود از اثر سیلی اخوان گشته است

طمع رحم ازان دشمن ایمان زودست

که به تیغ خط بیرحم مسلمان گشته است؟

وای بر عاشق بیچاره که هر حلقه خط

گرد رخساره او چشم نگهبان گشته است

ماه از هاله سر خود به گریبان برده است

تا خط سبز به گرد رخ جانان گشته است

خط که ارباب هوس را رقم نومیدی است

مد احسان من بی سر و سامان گشته است

به صف محشر اگر روی نهد می شکند

لشکر حسن تو هر چند پریشان گشته است

صائب از میوه جنت نخورد آب، دلش

دیده هر که بر آن سیب زنخدان گشته است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:13 PM

 

غنچه را چاک به دامن ز گریبان رفته است

تا که دیگر به تماشای گلستان رفته است؟

از لب یار به پیغام بسازید که خضر

بارها تشنه ازین چشمه حیوان رفته است

بوی خون می رسد از تربت مجنون به مشام

شیر هر چند که بیرون ز نیستان رفته است

دشت دریا شده و چشم غزالان عنبر

تا که امروز ازین بادیه گریان رفته است؟

یوسف مصر شد از بند به خوابی آزاد

یوسف ماست که از یاد عزیزان رفته است

مگشا لب به شکرخنده شادی زنهار

که گل از باغ به این زخم نمایان رفته است

می کشد ناز گل از هر سر خاری صائب

بلبل ما ز قفس تا به گلستان رفته است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:13 PM

همچو زنجیر به هم ناله ما پیوسته است

شور این سلسله تا روز جزا پیوسته است

شرط همراهی ما بی خبران ترک خودی است

هر که از خویش گسسته است به ما پیوسته است

نیست چون قافله ریگ روان آرامش

به زمینی که رگ و ریشه ما پیوسته است

چون گره هر که سر از جیب نیارد بیرون

می توان یافت به آن بند قبا پیوسته است

نیست گوش شنوا گمشدگان را، ورنه

تا به منزل همه جا بانگ درا پیوسته است

زود چون سایه زادبار شود خاک نشین

دولت هر که به اقبال هما پیوسته است

به چه امید به آن زلف کنم چشم سیاه؟

چون گره، دانه به این دام بلا پیوسته است

دوری ذره ناچیز ز کوته نظری است

ورنه خورشید به هر ذره جدا پیوسته است

گر چه پروانه ما حلقه بیرون درست

رشته شمع به بال و پر ما پیوسته است

منزل سیل گرانسنگ بود سینه بحر

نشود خرج ره آن کس که به ما پیوسته است

موشکافان جهانند چو سوزن حیران

که سررشته جانها به کجا پیوسته است

بر سر تیغ تو عشاق چرا خون نکنند؟

این رگ ابر به دریای بقا پیوسته است

بی قناعت نتوان شد ز سعادتمندان

استخوان بندی دولت به هما پیوسته است

نیست ممکن یکی از جمله مردان نشود

صائب آن کس که به مردان خدا پیوسته است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:13 PM

رگ جانها به دم تیغ عدم پیوسته است

زود بر باد رود هر چه به دم پیوسته است

استواری طمع از عمر سبکسیر مدار

کز دو سر، رشته جانها به عدم پیوسته است

چون قلم گر چه جدا گشته مرا بند از بند

شکرلله که دم من به قدم پیوسته است

نسبت آهوی رم کرده و صحرا دارد

گر به ظاهر تن و جان هر دو به هم پیوسته است

بر مدار از قدم تیغ شهادت سر خویش

کاین رگ ابر به دریای کرم پیوسته است

هست با ناوک مژگان تو زور دو کمان

تا دو ابروی بلند تو به هم پیوسته است

آه شیرازه جمعیت اوراق دل است

که صف آرایی لشکر به علم پیوسته است

نشود یک جهان را در و دیوار حجاب

هر کجا هست برهمن به صنم پیوسته است

چون کنم فکر رهایی، که مرا بر پیکر

داغ چون حلقه زنجیر به هم پیوسته است

نیست ممکن که رود چین ز جبینش صائب

هر که چون سکه به دینار و درم پیوسته است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:13 PM

 

آن که در جام خضر آب بقا ریخته است

به لب تشنه ما زهر فنا ریخته است

ما نه امروز کبابیم، که معمار ازل

رنگ افلاک ز خاکستر ما ریخته است

طفلی و سنگ و گهر در نظرت یکسان است

تو چه دانی که درین خاک چها ریخته است!

نیست پرواز به بال دگران شیوه من

ورنه در سایه من بال هما ریخته است

خاک را دست به افسردن این آتش نیست

خون عشاق عیان است کجا ریخته است

ما نه آنیم که بر برگ بلرزیم چو بید

بارها دامن گل از کف ما ریخته است

صائب از چشمه آیینه کجا گیرد آب؟

آن که در شوره زمین آب بقا ریخته است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:13 PM

هر طرف روی نهی باده جان ریخته است

این چه فیض است که در دیر مغان ریخته است

هر کجا فاخته ای هست درین سبز چمن

بال در جستن آن سرو روان ریخته است

سهل مشمار عدو را که مکرر در رزم

دهن تیغ من از آب روان ریخته است

نخل شمع است خزان دیده و از یکرنگی

بال پروانه چو اوراق خزان ریخته است

در بیابان طلب راهبری حاجت نیست

گوهر آبله چون ریگ روان ریخته است

غم خود خور تو که در کلبه ما بی برگان

برگ عیش است که چون برگ خزان ریخته است

نگرانم که چسان پای گذارم به زمین

بس که هر سو دل و چشم نگران ریخته است

هیچ جا نیست که در خاک نباشد تیغی

بس که بر روی زمین تیغ زبان ریخته است

چون به دامن نکشم پای، که در دامن خاک

هر جا پای نهی شیره جان ریخته است

تا تو شیرازه اش از طول امل می سازی

دفتر عمر چو اوراق خزان ریخته است

صفحه خاک سراسر شکرستان شده است

کلک صائب شکر از بس ز بیان ریخته است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:13 PM

عشق سرمایه تسکین دل زار من است

خانه پرداز جهان خانه نگهدار من است

درد را طاقت من کسوت درمان پوشد

صندل جبهه من زدی رخسار من است

نیست در خلوت من پرتو منت را راه

شمع کاشانه من دیده بیدار من است

کشتی خالیم، آرام نمی دانم چیست

هر که باری ننهد بر دل من، بار من است!

نکند شعله بدل جامه ز رنگینی موم

می عبث در پی رنگینی رخسار من است

سخن تلخ به شیرینی جان می گیرم

هر که را هست زر قلب، خریدار من است

پا به دولت زند آن کس که زند پای به من

سایه بال هما سایه دیوار من است

آتش از گرمی افسانه من گوش گرفت

گوش هر خام کجا لایق اسرار من است؟

هر که گم کرد غمی، در دل من می یابد

وعده گاه غم عالم دل افگار من است

لامکان سیرتر از همت خویشم صائب

خویش را گم کند آن کس که طلبکار من است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:05 PM

که به سیب ذقنش چشم هوس دوخته است؟

که سهیل (از) عرق شرم برافروخته است

چون ز آتشکده دل به سلامت گذرد؟

آن که از پرتو مهتاب رخش سوخته است

ما چو طاوس ز بال وپر خود در دامیم

دام زلف تو چه صد چشم به ما دوخته است؟

ترتیب کرد مرا عشق و به جایی نرسید

ابر نیسان چه کند، دانه ما سوخته است

خنده صبح به فانوس تجلی دارد

تا ز شمع رخت آیینه برافروخته است

در زبان آوری خانه ما حرفی نیست

نه چو طوطی سخن از آینه آموخته است

بوسه ای گر نربوده است ز یاقوت لبش

دهن لاله چرا تا به جگر سوخته است؟

آتش از خانه همسایه به همسایه فتد

صائب از پهلوی دل درد و غم اندوخته است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:04 PM

 

عمر سرگرمی ارباب هوس کوتاه است

رشته زندگی شعله خس کوتاه است

بر گرفتاری خود سخت دلم می لرزد

دام پر رخنه و دیوار قفس کوتاه است

چشم دارم که درین هفته خداگیر شود

دزد معنی که ازو دست عسس کوتاه است

عاقل از دشمن عاجز به محابا گذرد

مشو ای آینه ایمن که نفس کوتاه است

عقل چوبی است که هر طفل سوارست بر او

عشق شاخی است کز او دست هوس کوتاه است

در ریاضی که منم نغمه سرایش صائب

سرمه را دست تعدی ز نفس کوتاه است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:04 PM

نه همین مشک مرا خون جگر ساخته است

عشق بسیار ازین عیب هنر ساخته است

در ته سنگ ملامت، دل خوش مشرب ما

کبک مستی است که با کوه و کمر ساخته است

مطلبی نیست کز آن بحر کرم نتوان یافت

صدف از ساده دلیها به گهر ساخته است

کشتی از بحر گهر خیز به خشکی بسته است

طوطیی کز لب لعلش به شکر ساخته است

دامن شب مده از دست که این بحر گهر

نفس سوخته را عنبر تر ساخته است

می تواند ز بناگوش بتان گلها چید

هر که چون زلف ز هر حلقه نظر ساخته است

کیمیایی است قناعت که به شیرین کاری

خاک را در دهن مور شکر ساخته است

یک نظر با رخ آن دلبر نوخط چه کند؟

که ز هر حلقه خط، روی دگر ساخته است

رفته آرام و قرار از رگ جانها، تا زلف

دست خود حلقه بر آن موی کمر ساخته است

نیست پیکان تو از سینه صائب دلگیر

با لب خشک صدف، آب گهر ساخته است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:04 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5114205
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث