به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

آن که از بال هما افسر دولت می خواست

کاش از سایه دیوار قناعت می خواست

داشت از ریگ روان لنگر آرام طمع

آن که از جان سبکسیر اقامت می خواست

نیست گر مرتبه فقر زیاد از دولت

شاه از گوشه نشینان ز چه همت می خواست؟

داشت از جام نگون باده گلرنگ طمع

آن که آسودگی از افسر دولت می خواست

جرأت حرف که را بود به دیوان حساب؟

عذر تقصیر مرا گر نه خجالت می خواست

که به این عمر کم از عهده برون می آمد؟

گر خدا شکر به اندازه نعمت می خواست

زنگ در دل ز کلامم نتواند شد سبز

طوطیی همچو من آن آینه طلعت می خواست

داشت باران طمع از کاغذ ابری صائب

از لئیمان جهان آن که سخاوت می خواست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:49 PM

 

غمگسار دل سودازده من شبهاست

همزبانی که مرا هست همین یاربهاست

در سیه خانه لیلی نبو مجنون را

با خیال تو حضوری که مرا در شبهاست

آرزو در دل من حلقه بیرون درست

سینه ساده من سد ره مطلبهاست

نیست ممکن به عزیزی نرسند آخر کار

یوسفی چند که محبوس درین قالبهاست

بهر دیوانه من نعل در آتش دارد

هر کجا کودک شوخی که درین مکتبهاست

چه خیال است که نشکسته درآید به کنار؟

دل که طوفان زده موجه این غبغبهاست

گرمی حرص به جز مرگ ندارد درمان

عرق سرد سرانجام علاج تبهاست

کار دنیای تو گر در گره افتد خوش باش

چه به جز زهر فنا در گره عقربهاست؟

می کشد غیرت هفتاد و دو ملت صائب

هر که چون پیر خرابات ز خوش مشربهاست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:49 PM

لاله روشنگر چشم و دل سودایی ماست

دیدن سوختگان سرمه بینایی ماست

شد تهی دامن صحرای ملامت از سنگ

عشق بیرحم همان در پی رسوایی ماست

چشم دیوانه نگاهان ادب آموز شده است

این چه شرم است که با لیلی صحرایی ماست

خار در دیده ارباب هوس می شکند

ورنه خط جوهر آیینه بینایی ماست

کوهکن کیست که با ما طرف بحث شود؟

بیستون سنگ کم پله رسوایی ماست

نوبر شکوه نکرد از دل آزرده ما

دل بیرحم فلک داغ شکیبایی ماست

شوخ چشمی که کند زیر و زبر عالم را

نقش دیوار پریخانه تنهایی ماست

بوی گل را نتوان در گره شبنم بست

چشم خونبار، کباب دل هر جایی ماست

می گشاید رگ الماس به مژگان صائب

شوخ چشمی که نهان در دل شیدایی ماست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:49 PM

دل بی صبر به طوفان بلا رهبر ماست

بال موج خطر از کشتی بی لنگر ماست

بوسه آن لب میگون و لب ما، هیهات

این می لعل، زیاد از دهن ساغر ماست

عشرت روی زمین، قالب بی جانی ازوست

از سر کوی تو خشتی که به زیر سر ماست

راه عشق است که از سر بودش سنگ نشان

هر که سر در سر این کار کند رهبر ماست

همچو اوراق خزان هر ورقش در جایی است

گر به ظاهر دل صد پاره ما در بر ماست

دل ما از نفس سوختگان تازه شود

هر کجا هست جگر سوخته ای عنبر ماست

نور خورشید در آیینه ما مستورست

جای رحم است بر آن دیده که روشنگر ماست

چشم ما پردگی از سرمه حیرت شده است

ورنه آن آینه رو در ته خاکستر ماست

هر دلی را سخن ما نپذیرد صائب

سینه پاک دهانان، صدف گوهر ماست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:49 PM

عشرت روی زمین در دل ویرانه ماست

خلوت سینه پر آه، پریخانه ماست

کشتی چرخ اگر باد مرادی دارد

ناله بیخودی و نعره مستانه ماست

هر چه جز جذبه عشق است درین دامن دشت

گر همه خضر بود، سبزه بیگانه ماست

در دل سوخته ما به حقارت منگر

که سویدای دل خاک، سیه خانه ماست

سیل وحشت کند از کلبه ما بی برگان

جای رحم است به جغدی که به ویرانه ماست

روز محشر چه کند با دل پر شکوه ما؟

که شب زلف تو کوتاه به افسانه ماست

نقش بال و پر ما، دام ره ما شده است

هر کجا ریخت پروبال، پریخانه ماست

حسن در هیچ زمان این همه شاداب نبود

گریه شادی این شمع ز پروانه ماست

کار چون در گره افتد ز خدا یاد کنیم

عقده مشکل ما سبحه صد دانه ماست

گر چه از سوختگانیم به ظاهر صائب

مزرع سبز فلک در گره دانه ماست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:49 PM

قانع از صاف به دردست دماغی که مراست

روغن از ریگ کند جذب، چراغی که مراست

بس که از عشق تو هر لحظه به رنگی سوزم

بال طاس بود پای چراغی که مراست

می شود باز دل تنگ من از چین جبین

چوب منع است کلید در باغی که مراست

دانه سوخته، از برق چه پروا دارد؟

چه کند ناخن الماس به داغی که مراست؟

نرسد نشأه دیدار به دل از چشمم

که ز من تشنه تر افتاده ایاغی که مراست

نرسد از دم گرمم به ضعیفان آسیب

می دهد کوچه به پروانه چراغی که مراست

دلگشاتر بود از دامن صحرای بهشت

صائب از رخنه دل کنج فراغی که مراست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:49 PM

دانه اشک بود توشه راهی که مراست

دل آسوده بود قافله گاهی که مراست

کمر از موجه خویش است مرا چون دریا

چون حباب از سر پوچ است کلاهی که مراست

دشمن خویش بود هر که مرا می سوزد

خونی برق بود مشت گیاهی که مراست

گر قناعت به پر کاه کنم، چشم حسود

پر برآرد به هوای پر کاهی که مراست

در کشیدن چه خیال است کند کوتاهی

تا به گوهر نرسد رشته آهی که مراست

تا به زلفش ندهی دل، به تو روشن نشود

که شب قدر بود روز سیاهی که مراست

دیده پاک کلف می برد از چهره ماه

رخ چون ماه مگردان ز نگاهی که مراست

بحر روشنگر آیینه سیلاب بود

پیش رحمت چه بود گرد گناهی که مراست

حلقه در گوش فلک می کشم از ناله و آه

کیست تا تیغ شود پیش سپاهی که مراست؟

چه کنم صائب اگر سر به گریبان نکشم؟

غیر بال وپر خود نیست پناهی که مراست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:49 PM

کار سرجوش کند درد ایاغی که مراست

پر طاوس بود پای چراغی که مراست

نکند شبنم گل ریگ روان را سیراب

تر نگردد ز می ناب دماغی که مراست

خانه خلق اگر از روزنه روشن گردد

دل سیه می شود از روزن داغی که مراست

نیست محتاج به شمع دگران خانه من

هم ز سرگرمی خویش است چراغی که مراست

نیست چون لاله مرا چشم به دست دگران

می برون آورد از خویش ایاغی که مراست

قسمت خال ز کنج دهن خوبان نیست

صائب از روی زمین کنج فراغی که مراست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:49 PM

در لحد گل نکند شعله داغی که مراست

روغن از ریگ کند جذب چراغی که مراست

درنگیرد نفس شعله به خاکستر سرد

می خونگرم چه سازد به دماغی که مراست

نکند شبنم گل ریگ روان را سیراب

چه کند می به لب خشک ایاغی که مراست؟

دل من گرم نگردد به سخن با هر کس

ندهد نور به هر بزم چراغی که مراست

نیست در زیر فلک پادشهان را صائب

از غم و محنت ایام فراغی که مراست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:49 PM

از زمین اوج گرفته است غباری که مراست

ایمن از سیلی موج است کناری که مراست

چشم پوشیده ام از هر چه درین عالم هست

چه کند سیل حوادث به حصاری که مراست؟

کار زنگار کند با دل چون آینه ام

گر چه هست از دگران نقش و نگاری که مراست

نیست ممکن که مرا پاک نسازد از عیب

از سر زانوی خود آینه داری که مراست

جان غربت زده را زود به پابوس وطن

می رساند نفس برق سواری که مراست

دارد از گلشن فردوس مرا مستغنی

زیر بال و پر خود باغ و بهاری که مراست

نیست از خاک گرانسنگ به دل قارون را

بر دل از رهگذر جسم غباری که مراست

خضر را می کند از چشمه حیوان دلسرد

در سراپرده شب آب خماری که مراست

ید بیضا سیهی از دل فرعون نبرد

صبح روشن چه کند با شب تاری که مراست؟

حیف و صد حیف که از قحط جگرسوختگان

در دل سنگ شد افسرده، شراری که مراست

گل بی خار ز خار سر دیوار شکفت

تا چها گل کند از بوته خاری که مراست

می کنم خوش دل خود را به تمنای وصال

سایه مرغ هوایی است شکاری که مراست

نیست در عالم ایجاد فضایی صائب

که نفس راست کند مشت غباری که مراست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:49 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5113191
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث