به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

از جهان تلخ نتوان با درشتی کام یافت

کز زبان چرب، تشریف شکر بادام یافت

تنگدستی مایه امیدواری شد مرا

بهله با دست تهی تا از میانش کام یافت

بیقراری باعث آرامش دل شد مرا

آنچنان کز جنبش گهواره طفل آرام یافت

شانه را هرگز ز زلف پر شکن روزی نشد

این گشایشها که دل از حلقه های دام یافت

بود تا بر تن سر منصور بی آرام بود

آخر از دار فنا سر منزل آرام یافت

نقش شد در دیده ام ناساز چون موی زیاد

تا عقیق از رهگذار ساده لوحی نام یافت

کامجویان را نگردد روزی از بوس و کنار

شوق عاشق لذتی کز نامه و پیغام یافت

نام شاهان از اثر در دور می باشد مدام

جم بلند آوازگی صائب ز فیض جام یافت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:30 PM

لفظ معنی شد، در آن تنگ دهن مأوا نیافت

خرده گل آب شد، در غنچه او جا نیافت

خودنمایی شیوه ما نیست در راه طلب

گرد ما را هیچ کس در دامن صحرا نیافت

گشت از کوتاه دستی پر گهر جیب صدف

موج از طول امل گوهر درین دریا نیافت

تا نشد عالم سیه در چشم ساغر از خمار

صبح امید از بیاض گردن مینا نیافت

نیست معجز را اثر در طینت آهن دلان

چشم سوزن روشنی از صحبت عیسی نیافت

خیمه تا بیرون نزد صائب ازین بستانسرا

در حریم دیده خورشید، شبنم جا نیافت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:30 PM

هر که خود را یافت، دولت در کنار خویش یافت

حاصل روی زمین را در غبار خویش یافت

خاک در چشمش اگر آرد دو عالم را به چشم

هر که بتواند نهان و آشکار خویش یافت

چشم پوشید از جهان تا دل به فکر حق فتاد

بی نیاز از دام شد هر کس شکار خویش یافت

چون به دیوار تن آسانی تواند پشت داد؟

هر سبکسیری که گرد شهسوار خویش یافت

هر که از خود می تواند ساختن قالب تهی

ماه را چون هاله خواهد در کنار خویش یافت

چشم بینایی که شد در نقطه توحید محو

هفت پرگار فلک را بیقرار خویش یافت

حسن هیهات است رنج عشق را ضایع کند

کوهکن از کار شیرین مزد کار خویش یافت

در صحیحان صحبت عیسی کند انشای درد

غم فراوان گشت تا دل غمگسار خویش یافت

می شود درد طلب مطلوب، چون کامل شود

بلبل ما وصل گل از خارخار خویش یافت

دامن جمعیت دل را به دست باد داد

غنچه ما بهره ای کز نوبهار خویش یافت

هر سیه کاری که از کردار خود شد منفعل

ابر رحمت از جبین شرمسار خویش یافت

هر که چون صائب دل خود را به نومیدی نهاد

عیش عالم در دل امیدوار خویش یافت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:30 PM

آنچه من برتافتم از درد، مجنون برنتافت

این قدر کوه گران بر سینه هامون برنتافت

راز عشق از پرده دل عاقبت بیرون فتاد

خانه تنگ حباب اسباب جیحون برنتافت

بخیه ام بر روی کار افتاد از انکار عشق

شاهراه ساده لوحی نعل وارون برنتافت

ذره ناچیز ما بر گردن همت گرفت

بار سنگین امانت را که گردون برنتافت

غیرت فرهاد زور آورد و بر گردن گرفت

دستگاه حسن شیرین را که گلگون برنتافت

کوه و صحرا خون غرق از لاله سیراب کرد

بارشان و شوکت فرهاد و مجنون برنتافت

صورت شیرین نگردد در نظرها چون سبک؟

کوه تمکین ترا میزان گردون برنتافت

هر که چون صائب ز عشق لایزالی مست شد

منت کیف از شراب و بنگ و افیون برنتافت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:30 PM

هر که راه گفتگو در پرده اسرار یافت

چون کلیم از لن ترانی لذت دیدار یافت

آنچه می جست از درخت وادی ایمن کلیم

همت منصور بی زحمت ز چوب دار یافت

شوق اگر مشاطه گردد، بی تکلف می توان

لذت آغوش گل از رخنه دیوار یافت

از بلندوپست عالم شکوه کافر نعمتی است

تیغ، این همواری از سوهان ناهموار یافت

گر سبک سازی چو شبنم از علایق خویش را

می توان در پیشگاه خاطر گل بار یافت

گاه در آغوش گل، گه در کنار آفتاب

شبنمی بنگر چها از دیده بیدار یافت

رخنه ای چون خنده بیجا ندارد ملک حسن

گلفروش از خنده گل راه در گلزار یافت

دیده پوشیده می باید قماش حسن را

پیر کنعان بوی وصل از چشم چون دستار یافت

صیقل آیینه گردون صفای خاطرست

می شود تاریک عالم سینه چون زنگار یافت

هر چه از عمر گرامی صرف در غفلت شود

می توان یک صبحدم در ملک استغفار یافت

شبنم از شب زنده داری بر سر بالین یافت

صائب از خورشید شمع دولت بیدار یافت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:30 PM

پیش خط تازه آن سرو بستان بهشت

از سیه پیران بود در دیده ریحان بهشت

هست زندان پر از وحشت به چشم عارفان

پیش طاق آن دو ابرو قصر و ایوان بهشت

خلد جای نعمت دیدار نتواند گرفت

می خورد خون عارف از نعمای الوان بهشت

هر که دارد قامت رعنای او را در نظر

می رود دایم سراسر در خیابان بهشت

دور باش ناز اگر نزدیک گذارد مرا

می توان گل چیدن از سیمای دربان بهشت

ای بهشتی رو، ز عاشق روی پوشیدن چرا؟

گل نمی گردد به چیدن کم ز بستان بهشت

زینهار از حلقه فتراک جانان سرمپیچ

تا هم اینجا سر برآری از گریبان بهشت

راه پیمایی که بر خود خواب راحت تلخ کرد

پاک سازد گرد راه از خود به دامان بهشت

چشم گریانی که آرد خون غیرت را به جوش

پیش من خوشتر بود از روی خندان بهشت

قانعان را در دل خرسند آه سرد نیست

ره نمی باشد خزان را در گلستان بهشت

با پریزادان معنی عشقبازی کرده است

کی به چشم صائب آید حور و غلمان بهشت؟

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:30 PM

از سودا آفرینش دل مکدر بازگشت

با دهان خشک ازین ظلمت سکندر بازگشت

دید رخسار تو، از آتش سمندر بازگشت

طوطی از گفتار شیرینت ز شکر بازگشت

باد دستان را کریمان دستگیری می کنند

ابر دایم از لب دریا توانگر بازگشت

گرد عصیان نیست مانع عاصیان را از رجوع

سوی دریا موج از ساحل مکرر بازگشت

جبه و دستار می خواهیم ما بیرون بریم

از خراباتی که صد قارون قلندر بازگشت

روح در زندان تن مانده است از افسردگی

آب نتواند به ابر از حبس گوهر بازگشت

هیچ کس را از شراب معرفت لب تر نشد

سر به مهر این باده چون مینا ز ساغر بازگشت

هر که زه کرد از سبکدستی کمان دار را

زود چون منصور ازین میدان مظفر بازگشت

نیست شیطان ناامید از آستان رحمتش

چون توانم من به نومیدی ازین در بازگشت؟

آن که صائب منع ما می کرد ازان خورشیدرو

دید چون آن چهره را با دیده تر بازگشت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:30 PM

حاصلی غیر از تهیدستی دل روشن نداشت

شمع با آن منزلت هرگز دو پیراهن نداشت

چشم ما را حسرت پرواز در دل شد گره

بس که امید پر کاهی ازین خرمن نداشت

هر قدر پایم به سنگ آمد درین ظلمت سرا

هیچ دلسوزی چراغی پیش پای من نداشت

می شود از تنگ چشمان دستگاه عیش تنگ

وقت زخمی خوش که چشم بخیه از سوزن نداشت

عمر خود بیجا تلف کردم به دست و پا زدن

ساحلی این بحر خونین جز فرو رفتن نداشت

نیست جز بیگانگی از آشنایان روزیم

گر چه پاس آشنایی هیچ کس چون من نداشت

رشته تابی تا بجا بود از لباس هستیم

خار صحرای ملامت دستم از دامن نداشت

شد جهان تنگ از ترک خودی بر من وسیع

این قبای تنگ، صائب چاره جز کندن نداشت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:24 PM

عمر من در سایه آن قامت دلجو گذشت

از چنان حیرت فرا سروی چسان این جو گذشت؟

محمل لیلی سبکسیرست، ورنه بارها

چشم مجنون در دویدن از رم آهو گذشت

همچنان بیگانه از دین است چشم کافرش

گر چه عمش جمله در محراب آن ابرو گذشت

زهره شیران شود از دیدن همچشم آب

یارب از نظاره لیلی چه بر آهو گذشت

از نگه می شد غبارآلود آب گوهرش

از غبار خط چه یارب بر عقیق او گذشت

بر بیاض عارض او از غبار خط نرفت

آنچه بر روز من از زلف سیاه او گذشت

از سیاهی ره برون بی خضر بردن مشکل است

سرمه خونها خورد تا زان نرگس جادو گذشت

بر دم صد تیغ عریان پا نهادن مشکل است

تند نتواند نگاه از چین آن ابرو گذشت

دیده روشن نمی ماند درین بستانسرا

دید تا خورشید را شبنم ز رنگ و بو گذشت

دست از آب زندگی نتوان به خاک تیره شست

وای بر آن کس که بهر نان ز آب رو گذشت

ترک خودبینی نمی آید ز هر ناشسته روی

سرو نتوانست با آزادگی زین جو گذشت

در دل او ره ندارد، ورنه صائب بارها

تیر آه من ز سنگ از قوت بازو گذشت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:24 PM

مد عمر من چو نی در ناله و زاری گذشت

از تهی مغزی حیاتم در سبکساری گذشت

خواب غفلت فرصت وا کردن چشمی نداد

روز من در پرده شب از سیه کاری گذشت

در شبستان عدم شد شمع کافوری مرا

آنچه از شبهای تار من به بیداری گذشت

می توانم بی تأمل سینه زد بر تیغ کوه

لیک نتوانم به آسانی ز همواری گذشت

بر دل خوش مشربم چون سایه ابر بهار

سختی دوران سنگین دل به همواری گذشت

سجده گاه بیخودان را احترامی لازم است

از در میخانه می باید به هشیاری گذشت

ظالمان را آیه رحمت بود فرمان غزل

چشم او در دور خط از مردم آزاری گذشت

این جواب آن غزل صائب که خسرو گفته است

ضایع آن روزی که مستان را به هشیاری گذشت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:24 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5113295
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث