به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

زان دهن انگشتر زنهار می باید گرفت

بعد ازان مهر از لب اظهار می باید گرفت

نوبهار آمد، ره گلزار می باید گرفت

داد دل از ساغر سرشار می باید گرفت

در چنین فصلی که عریانی لباس صحت است

پنبه از مینا، ز سر دستار می باید گرفت

بر خود اوضاع جهان هموار کردن سهل نیست

خار بی گل را گل بی خار می باید گرفت

خون خود را لعل کردن کار هر بیدرد نیست

جا به زیر تیغ چون کهسار می باید گرفت

می کند از دوستان خصمی تراوش بیشتر

طوطیان را سبزه زنگار می باید گرفت

هیچ سایل را مبادا کار با سنگین دلان!

بوسه ای زان لب به چندین بار می باید گرفت

موشکافان کفر می دانند شید و زرق را

رشته تسبیح را زنار می باید گرفت

تا به کی شد دل از طول امل در پیچ و تاب؟

از فسون این مهره را از مار می باید گرفت

مشت خاکی را که سامان وصول بحر نیست

دامن سیل سبکرفتار می باید گرفت

تا نگردیده است صائب استخوانت توتیا

گوشه ای زین خلق ناهموار می باید گرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:36 PM

وقت خط کام از لب چون نوش می باید گرفت

درد این میخانه را سرجوش می باید گرفت

می شود جان تازه از آمیزش سیمین بران

تیغ را چون زخم در آغوش می باید گرفت

سرسری نتوان گذشت از آب جان بخش حیات

تیغ را چون زخم در آغوش می باید گرفت

تا نگردی بر گنه در خانه خالی دلیر

صورت دیوار را با هوش می باید گرفت

با سبک مغزی کلاه فقر بر سر پینه ای است

زین سر خوان تهی سرپوش می باید گرفت

در صلاح اهل ظاهر مکرها پوشیده است

دور خود را زین چه خس پوش می باید گرفت

ساز باشد پرده بیگانگی در بزم می

مطرب از گلبانگ نوشانوش می باید گرفت

محفل روشن ضمیران جای قیل وقال نیست

چون صدف در پیش دریا گوش می باید گرفت

تا بود ایمن ز سیلاب حوادث خانه ات

خانه خود چون کمان بر دوش می باید گرفت

دل ز شیرینی به تلخی می توان برداشتن

نیش این وحشت سرا را نوش می باید گرفت

مدتی سجاده تقوی به دوش انداختی

روزگاری هم سبو بر دوش می باید گرفت

تا بود در جوش صائب سینه گرم بهار

ساغری زین باده سرجوش می باید گرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:36 PM

مردم هموار را از خاک برباید گرفت

رشت های بی گره را در گهر باید گرفت

گر سرت چون آفتاب از قدر سایه بر فلک

خاک را از چهره زرین به زر باید گرفت

کشتی خودبین نمی آید سلامت بر کنار

جوهر آیینه را موج خطر باید گرفت

آه کز کودک مزاجیهای ابنای زمان

ابجد ایام طفلی را ز سر باید گرفت

بر امید نسیه نتوان تلخ کردن نقد را

خاک صحرای قناعت را شکر باید گرفت

اعتمادی نیست بر گردون و صلح و جنگ او

تیغ در دستی و در دستی سپر باید گرفت

در کمان از تیر فکر خانه آرایی خطاست

کار و بار این جهان را مختصر باید گرفت

دامن شب را ز غفلت گر نیاوردی به دست

در تلافی دامن آه سحر باید گرفت

تا مگر مرغ همایونی برآرد سر ز غیب

بیضه افلاک را در زیر پا باید گرفت

چشم مست و لعل میگون را زکاتی لازم است

از خمارآلودگان گاهی خبر باید گرفت

بی جگر خوردن نگردد قطع صائب راه عشق

توشه این راه از لخت جگر باید گرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:36 PM

حیف خود با آه گرم از آسمان باید گرفت

آتشی تا هست زور این کمان باید گرفت

از سخن بسیار گفتن، می شود کوته حیات

توسن عمر سبکرو را عنان باید گرفت

آبهای تیره روشن می شود ز استادگی

گوشه ای تا ممکن است از مردمان باید گرفت

طفل بدخو را نمی سازد ترشرویی خموش

تلخ گویان را به شیرینی دهان باید گرفت

گر چه دامان وسایل پرده بیگانگی است

دامن شب به زاری و فغان باید گرفت

مرگ تلخ از زندگی خوشتر بود در کشوری

کز دهان سگ هما را استخوان باید گرفت

تا به زردی آفتاب عمر ننهاده است روی

داد خود از باده چون ارغوان باید گرفت

ساغر لبریز می ریزد ز دست رعشه دار

در جوانی ها تمتع از جهان باید گرفت

پرده دام است خاک نرم این بستانسرا

بر سر شاخ بلندی آشیان باید گرفت

ظلم باشد در تماشا خرج کردن عمر را

تا نظر بازست عبرت از جهان باید گرفت

صید فربه بی گداز تن نمی آید به دست

مشق پیچ و تاب ازان موی میان باید گرفت

حفظ زر را نیست تدبیری به از بذل زکات

خون گلها را ز منع باغبان باید گرفت

دولت جاوید اگر صائب تمنا می کنی

ملک معنی را به شمشیر زبان باید گرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:36 PM

جای جام باده را تریاک نتواند گرفت

خاک جای آب آتشناک نتواند گرفت

کار مژگان نیست حفظ گریه بی اختیار

پیش این سیلاب را خاشاک نتواند گرفت

رخنه چون در ملک افزون شد گرفتن مشکل است

عافیت جا در دل صد چاک نتواند گرفت

رز به اندک روزگاری بر سر آمد از چنار

هر سبکدستی عنان تاک نتواند گرفت

در کمان سخت نتوان حفظ کردن تیر را

آه جا در خاطر غمناک نتواند گرفت

می شود در ناف آهو مشک هر خونی که خورد

دل کسی ان طره پیچاک نتواند گرفت

می برد خورشید تابان گرمی بیجا به کار

دل ز ماهرروی آتشناک نتواند گرفت

طعمه بیرون از دهان شیر کردن مشکل است

خون خود را کس ازان فتراک نتواند گرفت

غیر آه ما که از دامان مطلب کوته است

هیچ دستی دامن افلاک نتواند گرفت

می توان از پنجه شاهین گرفتن کبک را

دل کسی صائب ازان بی باک نتواند گرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:36 PM

آه سرم در تو ای آتش عنان خواهد گرفت

خون بلبل را خوان از گلستان خواهد گرفت

شعله حسن جهانسوزت فرو خواهد نشست

لاله ات را داغ حسرت در میان خواهد گرفت

سنبل زلفت ز یکدیگر پریشان می شود

هر گرفتاری به شاخی آشیان خواهد گرفت

سرمه آشوب خواهد ریخت از مژگان تو

ماه نو از دست ابرویت کمان خواهد گرفت

ملک حسنت را کز آن صبح تجلی گوشه ای است

لشکر خط قیروان تا قیروان خواهد گرفت

شعله واسوختن از سینه ها سر می کشد

آتش بیتابیت در مغز جان خواهد گرفت

بوسه دندان تغافل بر جگر خواهد نهاد

سجده احرام سفر زان آستان خواهد گرفت

رنگ ریزی های پی در پی تماشاکردنی است

در گلستانت دم سرد خزان خواهد گرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:36 PM

صبر دامان دل بیتاب نتواند گرفت

سد آهن پیش این سیلاب نتواند گرفت

بیقراریهای دل باشد به جا در عین وصل

بحر سرگردانی از گرداب نتواند گرفت

مانع از جولان نگردد بوی گل را برگ گل

پیش سالک عالم اسباب نتواند گرفت

ظالم از پیری نسازد دست کوتاه از ستم

رعشه تیغ از پنجه قصاب نتواند گرفت

زاهد خشک از وصول معرفت بی بهره است

تنگ در بر شمع را محراب نتواند گرفت

ناخن دخل است کوتاه از سخنهای متین

ماهی لب بسته را قلاب نتواند گرفت

با عزیزی دل ز غربت برگرفتن مشکل است

ابر آب از گوهر سیراب نتواند گرفت

پایه امنیت از هر منصبی بالاترست

دولت بیدار، جای خواب نتواند گرفت

زلف گرد عارض او موی آتش دیده است

قرب گنج از مار پیچ و تاب نتواند گرفت

خط نمی سازد حصاری حسن عالمگیر را

هاله ره بر پرتو مهتاب نتواند گرفت

در خم می چون فلاطون معتکف هر کس نشد

داد دل را از شراب ناب نتواند گرفت

لذت دیدار نتوان یافت صائب از نقاب

ماه جای مهر عالمتاب نتواند گرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:36 PM

روزگار ما به غفلت از تن آسانی گذشت

عمر ما چون چشم قربانی به حیرانی گذشت

ساحل مقصود داند موجه شمشیر را

کشتی هر کس ازین دریای طوفانی گذشت

حال صحرای پر از گرد علایق را مپرس

سر به سر اوقات من در دامن افشانی گذشت

تا نهادم پای در وحشت سرای روزگار

عمر من در فکر آزادی چو زندانی گذشت

سنبل فردوس شد در خوابگاه نیستی

آنچه ز ایام حیاتم در پریشانی گذشت

پای باد از پیچ وتاب راه می پیچد به هم

چون تواند شانه از زلفش به آسانی گذشت؟

نوبهار زندگی چون غنچه نشکفته ام

جمله در زندان تنگ از پاکدامانی گذشت

چند پرسی صائب احوال پریشان مرا؟

مدت بیداریم در خواب ظلمانی گذشت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:30 PM

زنگ خط آیینه رخسار جانان را گرفت

سبزه بیگانه آخر این گلستان را گرفت

کشور حسن ترا آورد خط زیر نگین

مور عاجز عاقبت ملک سلیمان را گرفت

خط گرفت از حسن بی پروا عنان اختیار

مشت خاری پیش سیل نوبهاران را گرفت

در دلم صد عقده خونین گره شد چون انار

تا چو به، گرد خط آن سیب زنخدان را گرفت

سبزه خط عرصه را بر عارض او تنگ ساخت

طوطی خوش حرف از آیینه میدان را گرفت

نه ز خط شد عنبرین پشت لب جان بخش یار

آه و دود تشنه ما آب حیوان را گرفت

وصل آن نازک میان بی زر نمی آید به دست

بهله با دست تهی چون آن رگ جان را گرفت؟

سایه شمشاد شد مار سیه در دیده ام

تا ز دستم شانه آن زلف پریشان را گرفت

نیست ممکن تیغ تیز از زخم گیرد رنگ خون

چون تواند خون ما آن برق جولان را گرفت؟

پرده مردم دریدن سعی در خون خودست

رزق آتش می شود خاری که دامان را گرفت

ظلم ظالم می کند تأثیر در همصحبتان

خون ناحق کشتگان بحر، مرجان را گرفت

می کند از سایه خود رم چو صیادان غزال

وحشت مجنون من از بس بیابان را گرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:30 PM

قطره خونی شد از دست نگارینش چکید

بس که از دستم به ناز آن نازنین دل را گرفت

دست کوتاه مرا شد تخته مشق امید

شانه تا دامان آن مشکین سلاسل را گرفت

پیش عاشق جان ندارد قدر، ورنه می توان

از نگاه عجز تیغ از دست قاتل را گرفت

کوه تمکین برنمی آید به دست انداز شوق

جذبه مجنون عنان از دست محمل را گرفت

سرکشان را عشق می سازد به افسون چرب نرم

زیر پر، پروانه آخر شمع محفل را گرفت

مفت شیطانند غفلت پیشگان روزگار

سگ به آسانی تواند صید غافل را گرفت

طاعتی بالاتر از دلجویی درویش نیست

دست خود بوسید هر کس دست سایل را گرفت

اینقدر تمهید در تسخیر ما در کار نیست

از نگاهی می توان از دست ما دل را گرفت

در طلب سستی مکن صائب که از صدق طلب

دست من در آستین دامان منزل را گرفت

هر که در دریای هستی دامن دل را گرفت

بی تردد موجه اش دامان ساحل را گرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:30 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5113302
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث