به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

در بهار نوجوانی هر که از صهبا گذشت

بی توقف می تواند از سر دنیا گذشت

مرکز پرگار حیرانی است چشم آهوان

تا کدامین لیلی خوش چشم ازین صحرا گذشت

گل ز خجلت شد گلاب و بلبل از غیرت کباب

تا ز طرف گلستان آن آتشین سیما گذشت

خوبه هجران کرده را ظرف شراب وصل نیست

خشک لب می بایدم چون کشتی از دریا گذشت

خار صحرای ملامت موی آتش دیده است

تا کدامین گرمرو زین دامن صحرا گذشت

تا قیامت پشت از دیوار حیرت برنداشت

هر که را از پیش چشم آن قامت رعنا گذشت

به ز خاکستر نباشد سرمه ای آتشین را

از سیه روزان نمی باید به استغنا گذشت

کرد از دل واپسی ما را در آن عالم خلاص

از عزیزان جهان هر کس که پیش از ما گذشت

منت صیقل سیه دلتر کند آیینه را

سیل ما صائب غبارآلود از دریا گذشت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:24 PM

همت مردانه ما از می حمرا گذشت

کشتی ما با دهان خشک ازین دریا گذشت

تنگنای جسم بر ما زندگی را تلخ داشت

در فشار قبر، ایام حیات ما گذشت

در کهنسالی جوان شد هر که ترک می نکرد

در جوانی پیر شد هر کس که از صهبا گذشت

گر نمی شد خارخار عشق دامنگیر ما

می توانستیم آسان از سر دنیا گذشت

تا گسست از رشته مریم ز چشم دوربین

ز اطلس گردون مجرد سوزن عیسی گذشت

قالب فرسودگان، فانوس شمع طور شد

تا به خاک کشتگان آن آتشین سیما گذشت

بس که دامنگیر افتاده است خاک کوی عشق

سیل بی زنهار نتواند ازین صحرا گذشت

در هلاک کوهکن شمشیر زهرآلود شد

از دهان تیشه هر زخمی که بر خارا گذشت

روزی دل گشت از زلف دراز او مرا

آنچه بر بیمار از طول شب یلدا گذشت

ترک دستار تعین کام بخش عالمی است

محفلی را کرد رنگین تا ز سر مینا گذشت

گر چه پایش تا به زانو در گل است از بار دل

سرو نتواند ز سیر عالم بالا گذشت

در زمان موجه اشک فلک پیمای من

ابر صائب از سر دریوزه دریا گذشت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:24 PM

دست ما چون سرو هرگز بخت دامانی نداشت

هرگز این بی حاصل از ایام سامانی نداشت

حلقه زلفت به روی گرم عالم را گرفت

خاتم دولت به این خوبی سلیمانی نداشت

داغ، آب زندگی را در سیاهی غوطه داد

یوسف مصری چنین چاه زنخدانی نداشت

در زمان ما نشد هموار وضع آسمان

طوطی ما هرگز از آیینه میدانی نداشت

در رگ ابر کرم این کوتهی امروز نیست

دفتر افلاک هرگز مد احسانی نداشت

تا دل ما آب شد، باران حیرت عام شد

ورنه از شبنم گلستان چشم حیرانی نداشت

بر صف نقش مراد آن زد که در روی زمین

خانه اش چون خانه آیینه دربانی نداشت

پیش ازین در فکر زاد آخرت بودند خلق

هیچ کس اندیشه آب و غم نانی نداشت

گر نمی آمد به روی کار عالم آه ما

تا قیامت این سفال خشک، ریحانی نداشت

نقش امید از دل ما شست آخر آسمان

هیچ کس زین ابر خشک امید بارانی نداشت

عشق صائب عالم آسوده را پر شور کرد

ورنه این دریای لنگردار طوفانی نداشت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:24 PM

هر که بیخود شد، قدم در آستان دل گذاشت

هر که دست افشاند بر جان، پای در منزل گذاشت

بوستان از شاخ گل دستی که بالا برده بود

در زمان سرو خوشرفتار او بر دل گذاشت

وقت آن کس خوش که چون گل با دهان زرفشان

خونبهای خویش را در دامن قاتل گذاشت

پیش ازین بر گرد سرگشتن چنین رسوا نبود

این بنای خیر را پروانه در محفل گذاشت

برق عالمسوز شد در خرمن مجنون فتاد

از نگاه گرم، هر داغی که بر محمل گذاشت

دست ما می شد به آن معراج گردن سرفراز

چند روزی می توانستیم اگر بر دل گذاشت

صحبت جان با تن خاکی دو روزی بیش نیست

موج را دریا نخواهد در کف ساحل گذاشت

تربیت می کرد تخم شوق را دهقان عشق

یک دو روز آیینه ما را اگر در گل گذاشت

میل من با طاق ابروی بتان امروز نیست

در ازل معمار دیوار مرا مایل گذاشت

دور کرد از خانه خود دولت ناخوانده را

هر که صائب دست رد بر سینه سایل گذاشت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:24 PM

زان کمان ابرو سر تسلیم پیچاندن نداشت

رو به مرگ از قبله آن تیغ گرداندن نداشت

از نگاهی بود ممکن کشتن ما عاجزان

دست و تیغ نازنین خویش رنجاندن نداشت

قابل فتراک اگر صید ضعیف ما نبود

از ازل ای شاهباز حسن گیراندن نداشت

چشم قربانی نمی دارد نگاه بی ادب

از من حیران عذار خویش پوشاندن نداشت

دور باش از خویشتن دارد سپند بی قرار

از حریم وصل این بیتاب را راندن نداشت

بر گهر گرد یتیمی آبروی عزت است

از حریم وصل این بی تاب را راندن نداشت

بر گهر گرد یتیمی آبروی عزت است

از غبار هستی ما دامن افشاندن نداشت

خون قربان گشتگان را دست دامنگیر نیست

از سر خاک شهیدان راه گرداندن نداشت

قاصدان را یک قلم نومید کردن خوب نیست

نامه ما پاره کردن داشت گر خواندن نداشت

زیر تیغ او که یک جان را دهد صد جان عوض

نقد جان خویش را صائب نیفشاندن نداشت

چون به عمر جاودان صائب تسلی گشت خضر؟

داشت سیری عالم امکان ولی ماندن نداشت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:24 PM

ای ستمگر از نگاه دور رنجیدن نداشت

این گناه سهل، بر انگشت پیچیدن نداشت

شکوه ننوشتن مکتوب را طی می کنیم

نامه ما ای فرامشکار نشنیدن نداشت

از برای کشتن من کم نبود اسباب قتل

حال بیمار من از اغیار پرسیدن نداشت

سرکشی چون مانع است از دیدن عاشق ترا

از من ای بی رحم، راه خانه پرسیدن نداشت

قهرمان غیرت عشاق، بی جاسوس نیست

روی خود در خلوت آیینه بوسیدن نداشت

گریه ابر و نشاط برق، با هم خوشنماست

پیش چشم ما به روی غیر خندیدن نداشت

شور بختی شوریی در چشم ما نگذاشته است

از حضور ما بساط باده برچیدن نداشت

کی کند در منتهای حسن، زیر پا نگاه؟

آن که در طفلی ز تمکین ذوق گل چیدن نداشت

می توان از یک ورق، خواندن کتابی را تمام

اینقدر بر دفتر ایام، گردیدن نداشت

در چنین وقتی که صائب خاک ره گردیده است

زیر پای خویش ای بی رحم، نادیدن نداشت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:24 PM

 

تا دل آزاده برگ عیش در دامن نداشت

رعشه باد خزان، دستی بر این گلشن نداشت

خار صحرا زیر پایش بستر سنجاب بود

در بساط خویش تا مجنون ما سوزن نداشت

در غریبی از لباس سلطنت شد کامیاب

در وطن هر کس چو ماه مصر پیراهن نداشت

خاکساری ها به فریاد غبار ما رسید

ورنه دست کوته ما بخت آن دامن نداشت

می دهد کیفیت می، جلوه خون حلال

از سر خاک شهیدان سر گران رفتن نداشت

حسن بیباک تو مغرورست، ورنه هیچگاه

پرتو خورشید ننگ از دیده روزن نداشت

روح را داغ عزیزان نعل در آتش نهاد

ورنه تا صد سال آهنگ سفر از تن نداشت

روح را داغ عزیزان نعل در آتش نهاد

ورنه تا صد سال آهنگ سفر از تن نداشت

بود بی می مست دل دایم درون سینه ام

گوهر شب تاب هرگز حاجت روغن نداشت

چهره عیب نهان خویش را صائب ندید

هر که از زانوی خود آیینه روشن نداشت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:24 PM

سرو مینا را تذروی بهتر از پیمانه نیست

شمع را در بزم دلسوزی به از پروانه نیست

حسن ذاتی فارغ است از صنعت مشاطگان

زلف جوهر دست فرسود نسیم و شانه نیست

مرغ روح اهل مشرب را نمی آرد به دام

نقل آن مجلس که خبث سبحه صد دانه نیست

عشق پنهانم ز مستی کرد گل در انجمن

دشمنی راز نهان را چون لب پیمانه نیست

سرکشی بگذار از سر، با دل صائب بساز

شمع ایمن را گزیر از صحبت پروانه نیست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:18 PM

جان و دل را رایگان آن دشمن جان برنداشت

دین و ایمان را به هیچ آن نامسلمان برنداشت

در رسایی حلقه های زلف کوتاهی نداشت

گردن آزاده ما طوق احسان برنداشت

زان لب شیرین ندادن داد ما انصاف نیست

خواهش ما از جگر هر چند دندان برنداشت

گر چه خوردم غوطه ها چون لاله در خون جگر

نقطه بخت سیه دستم ز دامان برنداشت

قدر خاموشی چه داند، هر که از تیغ زبان

چون دهان در هر سخن زخم نمایان برنداشت

دست بیداد فلک را عجز ما کوتاه کرد

گوی ما از سر به راهی زخم چوگان برنداشت

از لباس مشکفام کعبه خونگرمی ندید

هر که زخمی چند از خار مغیلان برنداشت

از شکر هرگز نخواهد ناز معشوقی کشید

مور مغروری که یک حرف از سلیمان برنداشت

در غبار انگیختن چندان که خط بیداد کرد

خال کافر چشم ازان لبهای خندان برنداشت

دل ز خوش قطره های اشک، صائب چاک شد

منت باد صبا این نار خندان برنداشت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:18 PM

یاد ایامم که در تن جان ما منزل نداشت

موجه مطلق عنان ما غم ساحل نداشت

پرده بیگانگی در بحر وحدت محو بود

رشته مو از حباب این عقده مشکل نداشت

روز و شب در پرده های شرم خود می کرد سیر

لیلی صحرایی ما خانه و محمل نداشت

خوش نشین باغ و بستان بود چون آزادگان

سرو ما از تنگنای جسم، پا در گل نداشت

خرده های جان ما از شوق چون ریگ روان

فکر دوری و غم نزدیکی منزل نداشت

برگ عیش ما ز احسان بهار آماده بود

سرو ما از بی بری بار جهان بر دل نداشت

در بهارستان بی رنگی، گل بی خار ما

خار در پیراهن از اندیشه باطل نداشت

نه غم ابری و نه پروای برقی داشتیم

هیچ کس از خانه ما چشم بر حاصل نداشت

بود در دارالامان خامشی آسوده دل

شمع ما اندیشه فانوس یا محفل نداشت

بود در دارالامان خامشی آسوده دل

شمع ما اندیشه فانوس یا محفل نداشت

کار بر ما چون حباب از خودنمایی تنگ شد

ورنه تنگی ره در آن دریای بی ساحل نداشت

نوبهار بی خزان معرفت در هیچ عهد

بلبلی آتش نفس چون صائب بیدل نداشت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:18 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5114971
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث