به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

قد موزون تو روزی که به جولان برخاست

هر که را بود دلی، از سر ایمان برخاست

خار خار دلم از سینه نمایان گردید

بخیه تنگ رفویم ز گریبان برخاست

شرم عشق است که پامال نگردد هرگز

لاله افکنده سر از خاک شهیدان برخاست

که دگر ز اهل کرم رحم به محتاج کند؟

ابر با دیده خشک از لب عمان برخاست

بر دل غنچه اگر خورد نسیمی گستاخ

شور محشر به دل بیضه ز مرغان برخاست

همت آبله پای طلب را نازم!

که به مشاطگی خار مغیلان برخاست

زد همان روز که با غنچه محجوب تو لاف

قفل شرم از دهن پسته خندان برخاست

همدمی سیر مقامات نفرمود او را

نی ما تا به چه طالع ز نیستان برخاست

بگسل از اهل کرم تا شودت پایه بلند

صدف از خاک به یک ریزش نیسان برخاست

قالبی نیست سخن سنجی ما چون طوطی

بلبل ما ز دل بیضه غزلخوان برخاست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:42 PM

فرح آباد من آنجاست که جانان آنجاست

اشرف آنجاست که آن سرو خرامان آنجاست

عیش ما نیست چو بلبل به بهاران موقوف

هر کجا لاله رخی هست گلستان آنجاست

گر کشد دل به خرابات مرا، معذورم

سر فارغ، دل بی غم، لب خندان آنجاست

می کند خنده سوفار، دل از پیکانش

عیش فرش است در آن خانه که مهمان آنجاست

هر شبستان که در او روی عرقناکی هست

من دلسوخته را چشمه حیوان آنجاست

ای صبا در حرم زلف چو محرم شده ای

به ادب باش که دلهای پریشان آنجاست

نیست بی شور جنون عالم گل را نمکی

من و آن شهر که دیوانه فراوان آنجاست

دل چو بی عشق شود هیچ کم از زندان نیست

چاه، مصرست اگر یوسف کنعان آنجاست

در دل مور ز تنگی به حقارت منگر

که نهانخانه اقبال سلیمان آنجاست

دل تنگی که در او راه ندارد دنیا

بی سخن، خلوت پنهانی جانان آنجاست

ای که مشغول به سنجیدن مرده شده ای

دست بردار ازین کار، که میزان آنجاست

از صفای در و دیوار گلستان صائب

می توان یافت که آن نو گل خندان آنجاست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:42 PM

نه خط از چهره آن آینه سیما برخاست

که درین آینه، جوهر به تماشا برخاست

شب که صحبت به حدیث سر زلف تو گذشت

هر که برخاست ز جا، سلسله برپا برخاست!

کرد تسلیم به من مسند بیتابی را

هر سپندی که درین انجمن از جا برخاست

هیچ مستی ز پی رقص نخیزد از جای

به نشاطی که دلم از سر دنیا برخاست

یوسفی را که به یعقوب بود روی نیاز

زین چه حاصل که خریدار ز صد جا برخاست؟

شد فلک درصدد معرکه سازی، اکنون

کز دل کودک ما ذوق تماشا برخاست

ظل خورشید جهانتاب، مخلد باشد!

سایه مریم اگر از سر عیسی برخاست

بزم روشن گهران جای گرانجانان نیست

ابر تا گشت گران، از سر دریا برخاست

یادگار جگر سوخته مجنون است

لاله ای چند که از دامن صحرا برخاست

برسان زود به من کشتی می را ساقی

که عجب ابر تری باز ز دریا برخاست!

خضر صد قافله مجنون بیابانی شد

هر غباری که ازین بادیه پیما برخاست

روح سرگشته مجنون غبارآلودست

گردبادی که ازین دامن صحرا برخاست

پا مکش از در دلها که درین لغزشگاه

صائب از خاک ز دریوزه دلها برخاست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:42 PM

تلخ شد عشرتم آن لعل شکربار کجاست؟

دلم از کار شد آن غمزه پر کار کجاست؟

خنده از تنگی جا در دهنش غنچه شده است

بوسه را راه سخن پیش لب یار کجاست؟

سفر اول پرواز به دام افتاده است

بلبل ما نشنیده است که گلزار کجاست

مزرع خانه تسبیح بود یک کف دست

زهد را دستگه رشته زنار کجاست؟

ذوق نظاره گل در نگه پنهان است

ای مقیمان چمن، رخنه دیوار کجاست؟

تا به کی در ته دیوار تعلق باشم؟

کوچه خانه بدوشان سبکبار کجاست؟

چشم تا کار کند گرد کسادی فرش است

در بساط سخن امروز خریدار کجاست؟

بر سر موی شکافی است نگاهم صائب

چین زلفی که دهد نافه به تاتار کجاست؟

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:42 PM

هیچ جوینده ندانست که جای تو کجاست

آخر ای خانه برانداز سرای تو کجاست؟

روزنی نیست که چون ذره نجستیم ترا

هیچ روشن نشد ای شمع که جای تو کجاست

گر وفای تو فزون است ز اندازه ما

آخر ای دلبر بیرحم، جفای تو کجاست؟

جنگ و بدخویی و بیرحمی و بی پروایی

همه هستند به جا، صلح و صفای تو کجاست؟

ای نسیم سحر، ای غنچه گشاینده دل

وقت یاری است، دم عقده گشای تو کجاست؟

بوسه ای از لب شیرین تو ای تنگ شکر

ما گرفتیم نخواهیم، عطای تو کجاست؟

صائب از گرد خجالت شده در خاک نهان

موجه رحمت دریای عطای تو کجاست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:42 PM

چهره صاف تو آیینه اندیشه نماست

جان ز سیمای تو چون آب ز گوهر پیداست

دیده ای نیست که حیران تماشای تو نیست

قامت همچو سنان تو عجب حلقه رباست

جسم خاکی است حجاب نظر راهروان

سیل چون گرد راه از خویش فشاند دریاست

نفس مرتاض بود راحله گرمروان

اژدها را چو گلو تنگ بگیرند عصاست

ریگ در شیشه ساعت نپذیرد آرام

وای بر آن که درین دایره بی سر و پاست

هر که گم کرد درین بادیه خود را، خضرست

هر که گرداند رخ از دیدن خود، قبله نماست

ناله سینه مجروح اثرها دارد

زخم چندان که به هم نامده، محراب دعاست

دل ازان پیچ وخم زلف عبث می نالد

این کمانی است که چون راست شود تیر قضاست

نقش اوضاع جهان مختلف از بینش توست

این نگاری است که چون دست به هم داد حناست

کاه اگر از ته دیوار نیاید بیرون

گنه کوتهی جاذبه کاهرباست

از شفق چهره امید به خون می شوید

چون هلال آن که درین دایره انگشت نماست

خاطر امن کجا، عالم امکان ز کجا

برگریزان حواس است، نفس تا برجاست

هر چه گردون سیه کاسه به منت بخشد

خون مرده است به چشم من، اگر آب بقاست

پیش از آنی که به جرم کم من پردازی

کم ازانم که مرا عذر گنه باید خواست؟

چشم کوته نظران حلقه بیرون درست

ورنه هر ذره ای آیینه خورشید نماست

نیست از جانب معشوق حجابی صائب

پرده دیده ما، دیده بی پرده ماست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:42 PM

 

ریخت دندان و هوای می و پیمانه بجاست

مهره برچیده شد و بازی طفلانه بجاست

دل سیاه است اگر گشت بناگوش سفید

پا اگر نیست بجا، لغزش مستانه بجاست

خارخاری به دل از عمر سبکرو مانده است

مشت خار و خسی از سیل به ویرانه بجاست

آسیا گر چه برآورد ز بنیادش گرد

هوس نشو و نما در گره دانه بجاست

نسبت شوق به هجران و وصال است یکی

رفت ایام گل و شورش دیوانه بجاست

یار نوخط شد و آغاز جنون است مرا

شمع خاموش شد و گرمی پروانه بجاست

چشم من بر در و دیوار حرم افتاده است

نگذارند مرا گر به صنمخانه، بجاست

گر چه در خواب گران عمر سر آمد صائب

همچنان رغبت شیرینی افسانه بجاست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:42 PM

بر دلم نیست غباری ز سیه کاری بخت

قانعم با دل بیدار ز بیداری بخت

شکر این نعمت عظمی چه توانم کردن

که به دولت نرسیدم ز مددکاری بخت

شکوه از بخت گرانخواب ز کوته نظری است

که سبکسیر بود مدت بیداری بخت

از برومندی ظاهر دل چون آینه را

غوطه در زنگ دهد جامه زنگاری بخت

با هنر طالع فرخنده نمی گردد جمع

که بود محضر دانش خط بیزاری بخت

دو سه روزی است برومندی گلزار امید

سایه ابر بهارست هواداری بخت

نیست ممکن که ز یک دست صدا برخیزد

یار اگر یار نباشد چه کند یاری بخت؟

صائب ارباب هوس کامروایند همه

هست مخصوص به عشاق سیه کاری بخت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:42 PM

دست بر هر چه فشاندم به رگ جان آویخت

دامن از هر چه کشیدم به گریبان آویخت

دامن گرمروان شعله بی زنهارست

چون مرا خار غم عشق به دامان آویخت؟

دست در دامن هر خار زند غرقه بحر

چه عجب گر ز نظر اشک به مژگان آویخت

گفتم از وادی غفلت قدمی بردارم

کوهم از پای گرانخواب به دامان آویخت

می رساند به لب چاه زنخدان خود را

هر که در دامن آن زلف پریشان آویخت

رنج غربت نکشد هر که درین فصل بهار

قفس بلبل ما را به گلستان آویخت

پرده ای بود که بر دامن محمل افکند

خون مجنون که به دامان بیابان آویخت

کشتی نوح درین بحر بود کام نهنگ

جان کسی برد که در دامن طوفان آویخت

این نه ابرست، که دود دل مرغان چمن

پرده آه به سیمای گلستان آویخت

تا نظر بر لب میگون تو افتاد مرا

همچو اخگر به کباب دل سوزان آویخت

با ادب باش که از دیده صاحب نظران

عشق در هر گذر آیینه رخشان آویخت

چه عجب صائب اگر خون چکد از منقارش

نغمه سنجی که به یک پای ز بستان آویخت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:42 PM

غم از دل می زداید چون صباح عید رخسارت

نماز عید واجب می کند بر خلق دیدارت

تو با آن قامت رعنا به هر گلشن که بخرامی

خیابان می کشد چون سرو قد از شوق رفتارت

ز شیرینی سرشک شمع نقل انجمن گردد

به هر محفل که آید در سخن لعل شکربارت

سرافرازی ترا چون شاخ گل می زیبد از خوبان

که گل سامان بال وپر دهد از شوق دستارت

نگردد در تماشای تو چون نظارگی حیران؟

که می دارد عرق را از چکیدن باز رخسارت

سخن خونها خورد تا زان لب نازک برون آید

ز خون خلق سیراب است از بس لعل خونخوارت

چه گل چیند ز رخسار تو چشم اشکبار من؟

که می داند عرق را شبنم بیگانه گلزارت

شود رطل گران نظارگی را نقش پای تو

ز بس مستانه چون موج شراب افتاده رفتارت

غبار آلوده گرد کسادی می رود بیرون

اگر یوسف به آن سامان حسن آید به بازارت

چو مژگان سینه ام چاک است از رشک نگاه تو

که در هر گردشی گردد به گرد چشم بیمارت

کباب تر به اخگر آنچنان هرگز نمی چسبد

که می چسبد ز خونگرمی به دلها لعل خونخوارت

مگر زلفت عنانداری کند دلهای وحشی را

که از شوخی نپردازد به عاشق چشم عیارت

ترا می زیبد از زنجیر مویان بنده پروردن

که بر آزادمردان نازها دارد گرفتارت

ز گلزار تو مرغ جان صائب چون هوا گیرد؟

که دامنگیر گردد بوی گل را خار دیوارت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:42 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5113295
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث