به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

برق چون ابر بهار از کشت من گریان گذشت

سیل گردآلود خجلت زین ده ویران گذشت

شوق چون پا در رکاب بیقراری آورد

می توان با اسب چون از آتش سوزان گذشت

گر چنین تبخال غیرت مهر لب گردد مرا

تشنه لب می باید از سرچشمه حیوان گذشت

ترک دست و پای کوشش کن که در میدان لاف

با همه بی دست و پایی گوی از چوگان گذشت

دست خار دعوی از دامان خود کوتاه کرد

از ریاض آفرینش هر که دست افشان گذشت

کشتی خود را به خشک آورد از دریای خون

هر که بهر نان جو از نعمت الوان گذشت

جمع زاد آخرت از زندگی منظور بود

عمر ما بی حاصلان در فکر آبو نان گذشت

چشم بستن صائب از کنج قناعت مشکل است

ورنه از ملک سلیمان می توان آسان گذشت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:24 PM

کاروان گریه از چشمم ندانم چون گذشت

تا سر مژگان رسید، از صد محیط خون گذشت

قمریی بر لوح خاک از نقش پایش نقش بست

سرو من هر جا که با آن قامت موزون گذشت

آتش سودا نمی خوابد به افسون اجل

مرغ نتواند هنوز از تربت مجنون گذشت

شب به مستی پنبه از داغ درون برداشتم

مست شد از بوی گل هر کس که از بیرون گذشت

نیست بی روشندلی هرگز خرابات مغان

خم سلامت باد اگر دوران افلاطون گذشت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:24 PM

همچو آن رهرو که خواب آلود از منزل گذشت

کعبه را گم کرد هر کس بی خبر از دل گذشت

همچو تار سبحه گر همواره سازی خویش را

می توان در یک دم از صد عقده مشکل گذشت

پیش زهر منت احسان بود شیر و شکر

از جواب تلخ ممسک آنچه بر سایل گذشت

در دل فولاد، جوهر موی آتش دیده شد

تا خیال خون گرمم تیغ را در دل گذشت

از شکست موج چون آب گهر آسوده شد

تا دل دریایی من از سر ساحل گذشت

با دل روشن نگردد جمع، خواب عافیت

عمر شمع ما به اشک و آه در محفل گذشت

برق می تابد عنان از خار جولانگاه عشق

تا گذشت از وادی مجنون، چه بر محمل گذشت!

حلقه دام چشم از بهر شکار عبرت است

وای بر آن کس که این عبرت سرا غافل گذشت

تا درین گلزار صائب راست کردم قد خویش

چون صنوبر عمر من در زیر بار دل گذشت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:24 PM

می توان از گلشن فردوس دست افشان گذشت

از تماشای بناگوش بتان نتوان گذشت

یک سر مو بر تنم بی پیچ و تاب عشق نیست

تا کدامین آتشین جولان ازین میدان گذشت

خاکمال خجلت همکار خوردن مشکل است

از غبار خط او یارب چه بر ریحان گذشت

خنده سایل بلاگردان برق آفت است

وای بر کشتی که از وی خوشه چین گریان گذشت

آب می گردد به چشم از مهر و از تاب رخش

اشک نتواند مرا از سایه مژگان گذشت

چشم آخربین به استقبال آفتاب می رود

عمر ما چون نوح در اندیشه طوفان گذشت

اهل معنی را به صورت هست ربط معنوی

چون تواند صائب از نظاره خوبان گذشت؟

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:24 PM

نرم نرم از خلق ناهموار می باید گذشت

بی صدای پا ازین کهسار می باید گذشت

تا درین محفل نفس چون نی توانی راست کرد

برگ می باید فشاند، از بار می باید گذشت

جسم خاکی بر نمی دارد عمارت همچو سیل

از سر تعمیر این دیوار می باید گذشت

نیست صحرای علایق جای آرام و قرار

دامن افشان زین ره پر خار می باید گذشت

پاس فقر از شور چشمان بر فقیران لازم است

تند و تلخ از دولت بیدار می باید گذشت

نازپروردان مشرب را غرور دیگرست

چون به مستان می رسی هشیار می باید گذشت

دامن گنج گهر آسان نمی آید به دست

گام اول از دهان مار می باید گذشت

نیست چون چشم بتان صحت دل افگار را

از سر تدبیر این بیمار می باید گذشت

فکر در دنیای بی حاصل جنون می آورد

صائب از اندیشه بسیار می باید گذشت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:24 PM

 

در دلم هرگاه زلف آن پری پیکر گذشت

از سر دریای چشم موجه عنبر گذشت

بر سر مجنون اگر کردند مرغان آشیان

مرغ نتواند ز سوز دل مرا بر سر گذاشت

از در دل می توان کام دو عالم یافتن

در به در افتاد هر کس بی خبر زین در گذشت

گوهر سیراب در گنجینه اقبال نیست

با دهان خشک ازین غمخانه اسکندر گذشت

خشک مغزی لازم زندان گردون است و بس

می شود ریحان تر، دودی کز این مجمر گذشت

کم نگردد برگ عیش از خانه اش در برگریز

هر که ایام بهارش زیر بال و پر گذشت

گفتم از حال دل پر خون کنم حرفی رقم

تا قلم برداشتم یک نیزه خون از سر گذشت

گر نباشد از علایق بال همت زیر سنگ

می توان چون موج ازین دریای بی لنگر گذشت

از تکلف نفس قانع تلخکامی می کشد

شکرستان شد زمین تا مور از شکر گذشت

ترک افسر با وجود فقر چندان کار نیست

از حباب آسان توان در بحر پر گوهر گذشت

خوشه دادن در عوض خرمن گرفتن سهل نیست

وقع شمعی خوش که پیش آفتاب از سر گذشت

آرزو چون سوخت در دل حرص را عاجز کند

مور هیهات است بتواند ز خاکستر گذشت

در خرابات جهان چون آفتاب بی زوال

روزگار خوشدلی ما را به یک ساغر گذشت

بستگی بعد از گشایش نیست بر خاطر گران

از خدا خواهد گره، چون رشته از گوهر گذشت

نیست صائب هیچ گردی بر دل روشن مرا

گر چه عمر اخگر من زیر خاکستر گذشت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:24 PM

همچو برق از عالم اسباب می باید گذشت

زین خراب آباد چون سیلاب می باید گذشت

نیست بی سرگشتگی ممکن خلاصی زین محیط

تا به ساحل از دو صد گرداب می باید گذشت

از دم تیغ است راه نیستی باریکتر

زین ره باریک بی اسباب می باید گذشت

خاک را چون باد می باید پریشان ساختن

از سر آتش سبک چون آب می باید گذشت

نیست چیزی در بساط خاک جز نقش و نگار

زود ازین آیینه چون سیماب می باید گذشت

دختر رز کیست تا مردان زبون او شوند؟

بی تأمل از شراب ناب می باید گذشت

سینه گرم است درمان زمهریر خاک را

از سمور و قاقم و سنجاب می باید گذشت

با دل بی صبر بار عشق می باید کشید

با کتان سالم ازین مهتاب می باید گذشت

منت خشک است بار خاطر آزادگان

با وجود پل مرا از آب می باید گذشت

دولت بیدار را در خواب نتوان یافتن

چشم می باید گشود، از خواب می باید گذشت

گر دل روشن به دست افتد درین ظلمت سرا

گرم چون خورشید عالمتاب می باید گذشت

نیست ممکن صائب از سیماب گوهر ساختن

از سرانجام دل بیتاب می باید گذشت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:24 PM

از سر این خاکدان چون گرد می باید گذشت

تا نگردی فرد باطل، فرد می باید گذشت

پیشدستی کن، سر سبزی برون بر از چمن

از دم سرد خزان چون زرد می باید گذشت

گرم بگذر همچو مردان در زمان زندگی

چون ازین هنگامه آخر سرد می باید گذشت

درد بیدردی به جز مردن ندارد چاره ای

از علاج مردم بیدرد می باید گذشت

عالم از گرد علایق پرده دار مطلب است

دامن افشان زین ره پر گرد می باید گذشت

راهرو تنها چو گردد زور بر راه آورد

از جهان چون مهر تابان فرد می باید گذشت

تلخی مرگ مرا نسبت به بیدردان مکن

غیر را از جان، مرا از درد می باید گذشت

هیبت عریان تنی صائب کم از شمشیر نیست

بی سلاح از عرصه ناورد می باید گذشت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:24 PM

می توان با همت سرشار از دنیا گذشت

موج با این شهپر توفیق از دریا گذشت

هر سر خاری دم از شمع تجلی می زند

تا کدامین آتشین رخسار ازین صحرا گذشت

یک شرر تخم محبت در دل شیرین نکاشت

تیشه آتش نفس چندان که بر خارا گذشت

آی حیوان و می روشن ز یک سرچشمه اند

از سر جان بگذرد هر کس که از صهبا گذشت

آخر ای عمر سبکرو این قدر تعجیل چیست؟

سیل ازین آهسته تر از دامن صحرا گذشت

خصم را بی برگی ما خون رحم آرد به جوش

برق چون ابر بهار از کشتزار ما گذشت

کار، تأثیر نفس دارد نه آواز بلند

ورنه در فریاد بتواند خر از عیسی گذشت!

صائب از آغاز و انجام حیات ما مپرس

گردبادی بود پنداری که بر صحرا گذشت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:24 PM

در بهار نوجوانی هر که از صهبا گذشت

بی توقف می تواند از سر دنیا گذشت

مرکز پرگار حیرانی است چشم آهوان

تا کدامین لیلی خوش چشم ازین صحرا گذشت

گل ز خجلت شد گلاب و بلبل از غیرت کباب

تا ز طرف گلستان آن آتشین سیما گذشت

خوبه هجران کرده را ظرف شراب وصل نیست

خشک لب می بایدم چون کشتی از دریا گذشت

خار صحرای ملامت موی آتش دیده است

تا کدامین گرمرو زین دامن صحرا گذشت

تا قیامت پشت از دیوار حیرت برنداشت

هر که را از پیش چشم آن قامت رعنا گذشت

به ز خاکستر نباشد سرمه ای آتشین را

از سیه روزان نمی باید به استغنا گذشت

کرد از دل واپسی ما را در آن عالم خلاص

از عزیزان جهان هر کس که پیش از ما گذشت

منت صیقل سیه دلتر کند آیینه را

سیل ما صائب غبارآلود از دریا گذشت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:24 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5113295
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث